تفصحی در نظریهی دینخویی فیلسوف ایرانی، آرامش دوستدار-۲
بخش دوم و پایانی
اندیشهخویی در برابر دینخویی
بخش نخست این تفحص، مفهوم «دینخویی» را در برابر «اندیشهخویی» نهاد.
وراثت بیپرسشِ باور، در برابر تمرینِ آگاهانهی تفکر. در آن بخش اشاره شد که این وراثت هم از دل گذشتهی دینی و تاریخی ما برمیخیزد، هم از دل فرهنگ وارداتیِ غرب. این بخش پایانی، با تکیهی دقیقتر بر آثار خود دوستدار، این دو ریشه را جداگانه میکاود و در پایان به یک جمعبندی میرسد.
تعریف دقیقتر: فرهنگ دینی بهمثابهی نبود پرسش
دوستدار در خویشاوندیِ پنهان، در بخشی با عنوان «شاخصهای فرهنگ دینی»، نخستین وجه این فرهنگ را نبود پرسشگری میداند. به گفتهی او، آنچه در فرهنگِ دینی جای تحلیل و استدلال را میگیرد، مرجعی بیچونوچراست، نه پرسش، که او آن را «استخبار» مینامد.
این تعریف، بخش نخست ما را دقیقتر میکند: دینخویی صرفاً دینداری نیست، ساختاریست که در آن مرجعیت جای استدلال را میگیرد، فارغ از اینکه محتوای آن مرجع چه باشد.
نمونهای از خود دوستدار: نقد آلاحمد
در درخششهای تیره، دوستدار همین الگو را حتی در دل روشنفکری سکولارِ ایران بازمییابد. نقد او بر جلال آلاحمد — که رابطهشان پس از سفر آلاحمد به حج به جدالی قلمی بدل شد — نشان میدهد که دینخویی میتواند بیهیچ باورِ مذهبی، در قالب شعار و ایدئولوژی نیز بازتولید شود. این نمونه پاسخیست به پرسشی که در بخش نخست باز مانده بود:
اندیشهخویی گسستن از محتوای دین نیست، گسستن از الگوی مرجعیتِ بیپرسش است، در هر لباسی که ظاهر شود — چه لباس سنت، چه لباس روشنفکری مدرن.
زبان و شبهزبان:
ریشهی دوم — وراثت کورِ مفاهیم وارداتی
اما بخش نخست، ریشهی دیگری هم برای دینخویی برشمرد: مصرف بیمعنای مفاهیم وارداتی از فرهنگ غرب. دوستدار در آخرین کتابش، زبان و شبهزبان، فرهنگ و شبهفرهنگ، دقیقاً همین دشواره را میکاود. تجربهای که او توصیف میکند برای بسیاری از ما آشناست:
خواندن ترجمهی فارسی کتابی از زبانی اروپایی، در حالی که تکتکِ کلمات را میشناسیم اما از فهم محتوای آن عاجزیم. دوستدار این وضعیت را «شبهزبان» مینامد — زبانی که واژهها را وام گرفته اما جهانِ مفهومیِ پشتِ آن واژهها را وام نگرفته است. نتیجه، «شبهفرهنگ»یست که در آن مفاهیمِ مدرن (آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، حتی خود «پیشرفت») بر زبان جاری میشوند بیآنکه در ذهن هضم شده باشند.
این نکته، حلقهی گمشدهایست میان دو بخشِ این تفحص. دینخویی، در روایت دوستدار، فقط میراث گذشته نیست، میتواند خود را در پوششِ واژگانِ مدرن نیز بازتولید کند، وقتی آن واژگان بیدرک عمیق، صرفاً تکرار میشوند. به همین دلیل، مصرفگراییِ مفهومی که در بخش نخست از آن گفتیم، پدیدهای تازه نیست، ادامهی همان الگوی «استخبار»یست که دوستدار در فرهنگِ دینی دید — اکنون با کلماتی وارداتی، اما با همان ذهنِ ناپرسا.
پیامدِ اجتماعی: چرا اندیشهخویی نیازمند بستر است
اندیشهخویی اگر تنها کوششِ فردی بماند، در برابر ساختارهای بازتولیدکنندهی دینخویی — نظام آموزشی، زبانِ رسانه، الگوی خانواده — دوامی نخواهد داشت. جامعهای که پرسشگری را نهادینه نکند، در تحلیل راهبردیِ خود نیز ناتوان میماند، همان انزوای ژئوپلیتیکی که بخش نخست از آن گفت، بازتاب بیرونیِ همین بستهبودنِ ذهنیست، نه پدیدهای جدا از آن. و از منظر کتاب آخرِ دوستدار، این بستهبودگی حتی در زبانی که برای گفتوگو با جهانِ مدرن بهکار میبریم نیز رخنه کرده است — پس اصلاحِ نهادها بیاصلاحِ رابطهی ما با زبان و مفاهیم، ناقص میماند.
اندیشهخویی بهمثابهی پادزهرِ شبهزبان:
اگر دینخویی در واژه هم میتواند لانه کند، اندیشهخویی نیز باید از همانجا آغاز شود:
پیش از بهکاربردنِ هر مفهومِ وارداتی یا موروثی، از خود پرسیدن که آیا این کلمه را فهمیدهام یا صرفاً تکرار میکنم. اینجاست که تمرینِ روزمرهای که در بخش نخست از آن سخن گفتیم — مکث پیش از پذیرفتن، پرسیدنِ «چرا» — معنایی مشخصتر مییابد: نه فقط پرسیدن از باورها، که پرسیدن از خودِ زبانی که با آن میاندیشیم.
میراثِ دوستدار پاسخی بسته نیست، دعوتیست به پرسیدن — از باور، از مرجعیت، و حتی از زبانی که برای بیانِ آن باور به کار میبریم. اندیشهخویی، در نهایت، نه در تصمیمهای بزرگ که در همین عادتِ سهگانه شکل میگیرد:
پرسیدن از مرجع، پرسیدن از میراث، و پرسیدن از واژه. وفاداریِ راستین به این میراث، در ادامهدادنِ این پرسشهاست، نه در بستنِ آنها به یک نتیجهی نهایی.
بخش اول را در لینک زیر بخوانید:
https://shahrgan.com/1402/156067/





















