Advertisement

Select Page

داستان کوتاه «آوانگار»

داستان کوتاه «آوانگار»

 

تقدیم به بهرام بیضایی

هوا گرگ و میش بود، از آن خزان‌های نمناک و استخوان‌سوز لندن، بی‌هدف و بی‌حوصله بر چمن‌های پارک راسل اسکوئر1 لم داده بودم.

از فرط خستگی و درد تاوله‌‌ی پاهایم، خیسی چمن و چسبندگی گل و لای زیرش را حس نمی‌کردم.

سیگار بهمنی که از ایران به همراه آورده بودم تمام شده بود و آنقدر پول هم برایم باقی نمانده بود تا بتوانم سیگار خارجی تهیه کنم. بماند که از موقعی که نزدیک به ۴۰۰ کیلومتر را در کامیون حمل شیر، مغروق و معلق سر کرده بودم، ریه‌هایم چنان شیر اندود شده بود که دیگر تاب دود سیگار را هم نداشت.

آب و هوای نمناک لندن، اژدهای روماتیسم دوران کودکی‌ام را بیدار کرده بود. تنها چیزی که آلام جسمی و روحی‌ام را پس از خروج از ایران موقتا تسکین می‌داد، دُمی به خمره زدن بود.

یک ماهی بود که پایم به پایتخت روباه پیر رسیده بود، لندن آخرین جایی بود که با آن تفکرات دایی جون ناپلئونی‌ام به مهاجرت به آنجا فکر می‌کردم. آخر چگونه می‌شود انسان تا این حد بر خلاف جهان‌بینی و اعتقاداتش عمل کند؟! نکند از ته دل به باورهای تاریخی‌ام باور نداشتم؟!

تنها جایی که احساس امنیت و آرامشی سطحی می‌کردم، نوش‌گاه سر خیابان محل اقامتم بود، صاحب سوری آنجا با من رفیق شده بود و برای ورود به آن فراموش‌خانه از من اوراق هویت نمی‌خواست. خوب می‌دانست که پناهندگان، پایشان به دروازه اروپا نرسیده، گذرنامه‌‌هایشان خوراک ماهی‌های دریای سیاه می‌شود.

به تدریج اما برای شادخواری و به فراموشی سپردن سرنوشت، پولی ته جیبم برای جرعه‌‌های پیاپی‌ام نمانده بود و نسیه خواری را هم از بچگی از کسی یاد نگرفته بودم.

در مدت این یک ماه، با هر بنی بشرِ وطنی و غیروطنی که می‌خواستم سر صحبت را باز کنم، نمی‌دانم چرا بیش از چند دقیقه به درازا نمی‌کشید و باز آوار تنهایی بر سرم هوار می‌شد. تنهایی ناخواسته‌ی این روزها، آیینه‌ای پیش روی ضعف‌ها و پلشتی‌هایم می‌گذاشت و به هیچ شکلی برایم تحمل پذیر نبود. جنس این تنهاییِ همیشگی، زمین تا آسمان با تنهایی خود خواسته در وطن توفیر داشت.

غرق شدن در افکاری از این دست که آیا اکنون پس از درخواست پناهندگی، شرایط بهتری نسبت به ماندن در ایران دارم یا نه؟ رابطه‌ام را با جهان خارج به کلی بریده بود. نه دیگر می‌دیدیم و نه می‌شنیدم. تنها کاری که از من ساخته بود دل نگرانی و تشویش بود، تشویش چه؟ نمی‌دانستم. با این‌که از بی‌‌کاری در رنج بودم، با این حال انگار کسی دنبال زمان گذاشته بود، آنچنان می‌دوید که روز و شب‌ام را گم کرده بودم.

رفقایم می‌گفتند در گذشته‌ی نه چندان دور، با تغییر دین می‌شد در عرض یکسال اقامت بریتانیا را گرفت، اما این روزها با این صف طویل پناهنده‌‌های شرقیِ پشت درِ اداره مهاجرت، آیا گرفتن اقامت برای من هم ممکن بود؟ یا مهاجرت نیز مانند بقیه امور زندگی‌ام از کودکی تا کنون، کاری نیمه تمام باقی می‌ماند؟

واقعا اگر لندن از این همه مهاجر شرقی پر نشده بود و هنوز مُلک طَلق آنگلوساکسون‌ها بود، با این انگلیسی اَلکن‌ام چگونه از پس امور روزمره‌ی خویش بر‌می‌آمدم؟

آه که چقدر دلتنگ مادرم بودم، چه تلاش مذبوهانه‌ای می‌کردم تا هنگام تماس با شنیدن صدایش بغضم نترکد. در آن مدت، هر بار با بهانه‌ای واهی از تماس تصویری با او طفره می‌رفتم.

گاهی با خود می‌اندیشیدم که نکند یکی از این تند بادهای لندن مرا زمین کَن کند و با خود ببرد؟ دیری بود که احساس بی‌وزنی داشتم و هر هفته سگک کمربندم را تنگ‌تر می‌بستم.

غرق در این نشخوارهای فکری و یله داده به زمین اشباع از آب در پارک، به یکباره متوجه صفی از جمعیت در قسمت جنوبی پارک شدم. سرم را که چندی بود عادت به سرفرازی نداشت، بالا آوردم تا تابلوی ساختمان را بخوانم. موزه بریتیش لندن2، این پارک مدتی بود که پاتوق عصرگاهی من بود و آیا این نخستین بار بود که ملتفت این ساختمان می‌شدم!؟ یا اینکه این بنای عظیم الجثه همان روز یکهویی در آنجا سبز شد!؟ گویی سرعت رویش هر چیزی در آن خاک حاصلخیز پر شتاب می‌نمود!

با اندوخته‌ی ناچیز و رو به زوال جیبم، نمی‌دانم چرا خود را سزاوار همراهی با گردشگران خوش‌پوش و پر هیجان در ملاقات از موزه دیدم. مدت‌ها بود که یک وعده غذای درست و حسابی نخورده بودم و رمقی برایم نمانده بود، دستم را به هِره‌ی نیمکتی دو نفره‌ گرفتم و با ذکر «یا‌علیِ» بلندی خودم را از باتلاق ساخته شده در اطرافم رهاندم. با اینکه هیچ پشتوانه‌‌ی مذهبی نداشتم، نمی‌دانم چرا از به‌لب‌آوردن این ذکرها، آن روزها‌ تا حد زیادی کیفور می‌شدم.

تلاشی مذبوحانه کردم تا از شر گل و لای چسبیده به پالتو و شلوارم رها شوم اما میسر نبود. کشان کشان بار تنم را تا ورودی موزه کشاندم. لباس‌های ژنده‌ و گِلی‌ام در میان البسه‌ی رنگارنگ گردشگران، بدجور زار می‌زد. عطش چند قطره اسکاچِ تلخ در ته گلویم در نوش‌گاه مرد سوری، تمام اندام‌ام را منقبض کرده بود. پس از ورود در سرسرای ورودی، غیر منتظره با سازه‌ی غول پیکر « هیچ» از پرویز تناولی رخ در رخ شدم. هوس کردم آن « هیچ» غول پیکر را در آغوش بگیرم و برایش از همه کس و همه جا درد دل‌ها بکنم. برای مدتی کوتاه عطش الکل در رگ‌هایم را به باد فراموشی سپرده بودم. آیا من نیز محض خاطر همین« هیچ»، لذت وابستگی به شهر و رفیق و خانواده را بر خودم حرام کرده بودم و به دنیای سرگشتگی و ابهام پا گذاشته بودم؟

مدتی طولانی سپری شد تا از « هیچ» دل بکنم و وارد سالن‌های اصلی موزه شوم. هیچ حوصله و انگیزه ای برای دیدن آثار بقیه‌ی ملل که می‌دانستم در این موزه‌ی مشهور انتظار دیدن مرا می‌کشند، نداشتم. با دستپاچگی خودم را به راهنمای موزه رساندم و با انگلیسی دست و پا شکسته، نشانی سالن آثار ایرانی را گرفتم. به طرز غریبی هدفی ناشناخته در دلم ضربان گرفته بود و شتابان مرا از پله‌های موزه سه تا یکی بالا می‌کشاند. انگار که با معشوقه‌‌ای دلربا قرار عاشقانه‌ای دارم و دیرم شده. با سرعت و عجله‌ای که با شرایط فیزیکی‌ام سازگار نبود، خود را به محل نگهداری آثار ایرانی رساندم، دیگر، بار تنم بر دوشم نبود، گویی آن را جایی در مسیر پیاده کرده بودم.

دیدار به جای ماندگانِ نیاکان‌ام در این غربت سرد و نمناک، چشمانم را بارانی کرده بود. توان خواندن زیر نویس‌های این عتیقه‌های وطنی را نداشتم، گویا تنها نفس کشیدن در این سالن برایم کفایت داشت، سرما و رطوبت هوا دیگر قفسه سینه‌ام را نمی‌فشرد. ماهیچه‌هایم که در طول این یک ماه اغلب منقبض بود، در این مکان کم کم داشت شُل می‌شد.

دلم می‌خواست به مسئولین موزه التماس کنم تا بتوانم چند روزی هم که شده در این سالن، روزم را به شب برسانم، هوای ابری لندن در این نقطه‌ی ثقل جهان، آفتابی و خشک می‌نمود. عطر پیراهن مادرم، تمامی سالن را لبریز کرده بود. به اتاقی پر شده از کوزه‌هایی باستانی ایرانی رسیدم، نمی‌دانم چرا مجسمه‌ی « هیچ» در سرسرا و این کوزه‌ها در این اتاق، مرا بی‌اختیار به یاد کتابچه‌ی جیبی رباعیات خیام پدرم انداخته بود که وقتی بچه بودم بر سر طاقچه اتاق پذیرایی در کنار یک لاله‌ی بلورین خودنمایی می‌کرد.

دیدن خمره‌ای سفالین از فاصله چند ده متری، یکباره سفر در خاطرات کودکی‌ام را ناتمام گذاشت. شمایل عجیب این کوزه‌ی سه دسته، چشمانم را به خودش دوخته بود. گویی با نجوایی مانوس که روزی در جایی آشنا در زندگی قبلی‌ام آن را شنیده بودم مرا به طرف خودش می‌خواند. طنابی نامرئی پاهای لرزان‌ام را به طرفش می‌کشاند. انگار رازی را در طی قرون در دلش سر به مُهر داشت که می‌خواست برای من افشا کند. چشم‌هایم که دو دو می‌زد و تار می‌دید را بر زیر نویس خمره خیره کردم. با دشواری ناگفتنی بالاخره خواندم. « خمره سفالینِ سه دسته‌ی شراب، مربوط به اواخر دوره ساسانی، یافته شده در میان رودان»

در سرم دوار افتاده بود، نفسم به شماره آمده بود، لایه‌های بند زده‌ی خمره در پیش چشمانم از هم باز می‌شدند و در این میان آوایی کهن اما آشنا چون نت‌های موسیقی از لابه‌لای بندهای خمره بر صورتم نواخته می‌شد.

«ایرج، شتاب کن، سپارش خواهنده‌گان بر زمین مانده است»، خودم را برانداز کردم. هنوز تکه‌های گل و لای پارکِ نزدیک موزه بر دستانم نقش بسته بود، اما پیشبندی گِل آلود و مندرس نیز بر گردنم آویخته بود و پشت یک چرخ سفالگری نشسته بودم و در حال پا زدن بودم. استاد کار هم بی‌وقفه در حال صحبت بود.

«نمی‌دانم ز چه رو حال که تازیان با این نو آیینشان بر ما در حال چیره شدند و نو مرامشان نوشیدن شراب را بر نمی‌تابد. ملت، سپارش خمره دادنشان گُل کرده است!؟

هیچ گاه نمی‌اندشیدم که در هنگامه‌ی آورد و ایرانی کُشی، در بازار ما رونق بیافتد! شاید که ایرانیان برآنند تا این خمره‌ها را در زیر خاک مدفون کنند تا از گزند تازیان در امان بماند. شاید می‌اندیشند که این آورد، کوتاه مدت است و از پی تار و مار تازیان در آینده‌ای نزدیک، خمره‌هایی که چون خزینه‌هاشان مدفون کردنده‌اند را از زیر خاک بیرون خواهند کشید.

دست بجنبان ایرج، امروز چاشتگاه لقمه نانی گیرت نیامده؟ ما ساکن تیسفون، پایتخت ساسانی هستیم، هنوز قحطی بر سر ما نازل نشده! از چه امروز تا این اندازه کاهلی؟»

نمی‌دانم چرا با اینکه نور و هُرم گرمای مشرقی که از روزن پنجره‌ها مستقیم بر استخوان‌هایم می‌تابید و سرخوشم کرده بود، باز توان پاسخ به استادکار را نداشتم. تنها خیره به موهای گندم‌گون بسته شده در پشت سرش بودم. صورتی استخوانی و کشیده و پوستی سبزه‌گون داشت. در چشمان مشکی بزرگ‌اش جدیت و صداقت و هراس از آینده موج می‌زد و بی‌وقفه در حال حرف زدن بود.

«پروای این دارم که اگر تیسفون نیز سقوط کند، بر سر کاشانه و کسبم چه می‌آید؟ شنیدم که تازیان با گرفتن جزیه، می‌هِلند تا زندیقان بر سر آیین و پیشه‌شان بمانند، لیک پیشه من ساختن عیشِ دُردی کشان و خَماران است، آیا ما نیز می‌توانیم معاش خود را ادامه دهیم؟

آری در تیسفون آن‌قدر فریبایی از برای تازیان است، که شاید یادشان به دکان محقر من نیافتد، فرش بهارستان و تخت طاقدیس در طاق کسری را رها نخواهند کرد تا سفالین خمره‌های مرا بشکنند.

شهر تا چشم کار می‌کند مملو است از موبدان! تمامی جنگیان و اشراف زادگان راهی قادسیه شدند تا شاید دست اندازی تازیان بر زنان و اموال‌مان را به تعویق اندازند، لیک این مردان اهورایی، گویی تنها نگران امورات آیینی ما هستند! مانده‌اند اینجا بیخ ریش ما تا شبهه‌های ما ملت در آیین بهی را مرتفع کنند!

دیروز مردی از قریه‌های جنوبی را دیدم که می‌گفت تازیان از پس تصرف آن‌جا، زنان و دختران‌شان را به اسیری برده‌اند. قصد خودکشی داشت. می‌گفت برق شهوت چیرگی بر زنان ایرانی، این بادیه نشینان را چون پیلانی مست کرده. می‌گفت خدای نو آیینشان اگر کشته آیند در دنیایی دیگر حوریان بلورین از برایشان مهیا کرده و اگر چیره شوند، رخصت هر گونه دست اندازی بر همه کس و همه چیز را پیشاپیش داده است!

وای که این خدای قواد پیشه‌شان تا چه اندازه با مزدای ما متفاوت است! حتی تصور این که چندی دگر در تیسفون این شوم فرجامی‌ها را خواهم دید، از هم اکنون رعشه بر مهره‌های پشتم می‌اندازد‌.

باید هر چه زودتر همسر و دختران‌ام را همراه کاروان‌هایی کنم که به شرق می‌روند. اما کجا؟ هفت پشت ما در این خطه زیستند و مُردند، من جایی دگر نمی‌شناسم، نکند از سر پروای بیهوده آنان را بی‌خانمان کنم؟ آیا مشرق زمین بی‌گزند خواهد ماند؟ یا این‌که دیر یا زود این تازیانِ عنان از کف داده، بر آنجا نیز دست می‌یازند؟

پس این همه باژ و خراجی که به ساسانی دادیم چه شد؟ چگونه سرزمین آفتابِ زرتشت را مرزبانی می‌کنند؟ ما که تا چندی پیش پوزه رومیان را بر خاک می‌مالیدیم، چه شد که یک شبه زبون شده‌ی این صحرا نشینان آفتاب سوخته شدیم!؟

ز چه رو لال مونی گرفتی ایرج؟ نمی‌بینی تا چه حد مشوش و بی‌تابم؟ چیزی بر زبان آور تا فرو نشان درد باشی نه خود باری گزاف بر دوش»

دوست داشتم که استادکار را آرامشی می‌دادم تا مثل مرغ پر کنده تقلا نکند، ولی زبان‌ام به کلی بند آمده بود، چه به او می‌گفتم منی که دیریست از آینده‌ی منحوس این پیرمرد آگاه‌ام؟ می‌گفتم آن‌چه که تو امروز از آن هراسانی، من سالها پیش در کتاب‌های تاریخ خوانده‌ام؟ می‌گفتم که بسیار بدتر از آن‌چه که از آن واهمه داری، بر سرت نازل می‌شود؟ اگر این سخنان را از من می‌شنید، حتما مرا چون کوزه‌ای معیوب با چاشنی یک اُردنگی از دکان‌اش بیرون می‌انداخت. منی که پس از چندی دربه‌دری، تازه دیداری آشنا در مکانی نورانی و گرم نصیب‌ام شده بود. نه، نه، روا نبود که ته دلش را خالی کنم. باز نجوای استادکار در گوشم پیچید که می‌گفت:

«اندکی اندوخته برم مانده تا با پرداخت جزیه، بر آیین پدران‌ام بمانم. در گذشته‌ی دور، استربانی اصطبل خسرو پرویز را داشتم. – هم او که نامه پیامبر این تازیان را به پای افزارش سپردشاید با شکسته شدن این خمره‌ها، تیمارگر اسبان و قاطران این تازه سلاطینِ سیه پوش شوم.

تو چه خواهی کرد ایرج؟ تو که در ده آسمان هم یک ستاره از آن خود نداری. تو را اندوخته‌ای هست در انبانی نهانی؟ تا رشوه دهِ این سیه چردگان شوی و مجوس بمانی؟ نه، گمان می‌برم که تو از آن تازه مسلمان‌ها شوی. اینان به جوانی و بازوان ستبر تو نیازمندند. تنها این را نمی‌دانم که چرا با این بازوان ستبر، امروز چون ارواح هستی و این چنین سست می‌نمایی! هنوز از سر بامداد تا کنون یک خمره را هم تمام نکردی

تمام توانم را پشت تارهای صوتی‌ام انداختم تا با فریاد هم که شده بتوانم پیرمرد را هشدار دهم. روی در روی پیرمرد دوختم، چشمانم تمایلی نداشت به هیچ جا به جز صورت رنگ پریده و آشنای او بنگرد. دست آخر توانستم قفل زده شده بر لبان را بشکنم.

  • اعراب ما را شکست سختی خواهند داد، دار و ندارمان را غارت می‌کنند، تمدن‌مان را به قهقرا می‌برند. از هستی ساقط‌‌مان می‌کنند. بر زنان‌مان دست اندازی خواهند کرد. آتشکده‌ها را بر سرمان خراب می‌کنند. آتش هزاران ساله‌ای زرتشت خاموش می‌شود.

«چه می‌گویی؟ از چه رو اینگونه سخن می‌رانی؟! همان بهتر که از پگاه خموشی پیشه کرده بودی، خواستم اندکی دلداری‌ام بدهی، تا ژرفای دلم را خالی کردی، پسرک گستاخ

چندین دقیقه سکوت مطلق بر کارگاه سفال‌گری حاکم شد، ما همدیگر را با بهت نگاه می‌کردیم و از اعماق دریای چشمان یکدیگر صدها حرف نرفته بر زبان را می‌خواندیم. پس از چندی، گویی پیرمرد بر من ترحمش گرفت و باز لب به سخن گشود.

«پروا نکن ایرج، پروا نکن مرد برومند، من آشنایان و هم‌کیشان نیکی در سرزمین هندوستان دارم، اگر وضع رو به وخامت گذاشت، با هم راهی آن دیار می‌شویم تا پس از این‌که آب‌ها از آسیاب افتاد، باز به موطن خویش بازگردیم. کاوه روزی همین سینه‌پوشی که به گردن ماست را بر سر نیزه کرد و تومار آژی‌دهاک و تازیان را در هم نوردید، ما از پشت همین کاوه‌ هستیم. چیرگی بر ما مانا نخواهد ماند. دل نگران نباش، تنهایت نخواهم گذاشت پسرم»

هنگامی که مرا پسر خویش خطاب کرد، تمامی گرمای موجود در کارگاه سفال‌گری به دور قلبم چنبره زد. چنان گرمای لذیذی بود که حتی چشمان‌ام را نیز گرم کرد، طوری که باز نگه داشتن پلک‌ها برایم کاری شاق می‌نمود. با چشمان تمام بسته، باز به سخنان استادکار که لرزش صدایش چون پدرم می‌نمود، گوش سپردم.

«بار و بنه‌ات را آماده کن و ره توشه‌ی سفری دراز بردار، چند روزی چشم به راه پیک‌های قادسیه می‌مانیم. اورمزد مباد که اگر شوم پیام آوردند، شتابان رهسپار شرق شویم»

بدون آنکه چشم بگشایم و در حالت خلسه و شبه نشئگی زبان سنگین شده چون سنگ‌ام را گشودم.

  • من رهسپار غرب می‌شوم.

«رهسپار غرب می‌شوی؟! می‌خواهی پناهنده‌ی رومیان شوی؟ می‌خواهی دشمن به شادمان کنی؟ زهی خیال باطل، اگر می‌اندیشی که بتوانی آتش زرتشت را در آن زَمهریر بیفروزی، بدان که آتشت خواهد فسرد. تا به آیین نصرانی نگروی، نخواهند گذاشت آبی خوش از گلویت پایین رود. ………»

این زمزمه‌ها در گوشم می‌پیچید و سرخوشی سکر آمیزی، لبخندی ملیح بر لبانم می‌نشاند.

از پس لحظاتی نه چندان طولانی، باز دوباره آوایی به گوشم رسید، اما با تُن صدا و زبان و لهجه‌ی پیرمرد اندکی توفیر داشت، هر چه تلاش می‌کردم که چشم بگشایم تا چهره استاد‌کار را ببینم، حالت نشئگی مفرط تیرم را به سنگ می‌زد. با مشقتی زجرآور دست آخر توانستم چشمانم را تا نیمه باز کنم. چهره‌ی پیرمرد تار و تارتر می‌شد و به چهره‌ی زنی میان ‌سال و سپید روی بدل می‌‌گشت.

  • Sir, sir, do you hear me? You are in a hospital. Do you have any relatives here? We were not able to find your ID. Can you determine your identity?

  • I left my identity in the museum. In the East.

تیرماه ۱۴۰۵ – ایالت نیومکزیکو، آمریکا

———————

1 Russel Square

2 London British Museum

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: