Advertisement

Select Page

میگل اِرناندز، شبانِ شاعران

میگل اِرناندز، شبانِ شاعران

میگل اِرناندز1، شبان ِ شاعران

شرح و برگردان شعرها: کوشیار پارسی

شاعری شناخته شده به سبک ساده‌ی روستایی و طبیعت‌محور ِ آمیخته با تجربه‌های روزمره. پدرش بزفروش بود و چوپانی یکی از مشغولیت‌های میگل؛ کاری که او را در تماس نزدیک با طبیعت قرار می‌داد. طبیعتی که قرار بود اصلی‌ترین سرچشمه‌ی تجربه‌ها، تصویرپردازی و ارجاعات دیگر حیاتی و شاعرانه‌ی او باشد. خانواده‌اش زندگی فقیرانه‌ای داشت، اما نه آن‌قدر که از گرسنگی رنج ببرند.

میگل از حدود سال ۱۹۲۵ به‌طور منظم شروع به نوشتن کرد. نخستین شعرهاش را از ژانویه ۱۹۳۰، در روزنامه «اِل پوئبلو2» منتشر کرد. عنوان شعرهاش «شبانی» بود و هیچ‌ نشان نداشت از شاعر بزرگی در آینده. سال ۱۹۲۹، رابطه‌ی سرنوشت‌ساز با «همزاد» شاعرش، خوزه مارین، آغاز کرد؛ کسی که از نام مستعار «رامون سیخه3» استفاده می‌کرد. به لطف راهنمایی‌های مارین، بازنگری ِ عمیقی در عادت‌های مطالعه‌اش آغاز کرد و هیچ موضوعی را دست‌نخورده باقی نگذاشت. از طریق «کتابخانه‌ی نویسندگان اسپانیایی» به مطالعه‌ی‌ آثار کلاسیک اسپانیا پرداخت و با خواندن منظم رمان‌ها و داستان‌های کوتاه با ادبیات جهان آشنا شد.

به زمان نخستین سفرش به مادرید، در آستانه‌‎ی دگرگونی مهمی در شعرش قرار داشت. به واسطه‌ی یکی از نمایندگان محلی مجلس، نامه‌ای برای معرفی به دختر وزیر دادگستری، دریافت کرد؛ نامه‌ای که راه او به دفتر مدیر رابینسون ادبی اسپانیا، باز می‌کرد. کسانی که او را دیدند، تصویری پدرسالارانه و عجیب‌وغریب از او ترسیم کرده‌اند و بر وجه «دل‌نشین» و غیرمعمول این موقعیت تأکید دارند – چوپانی که هنگام چوپانی ِ بزهاش شعر می‌سراید – و هیچ اشاره نکرده‌اند به استعداد او به‌عنوان شاعری بالقوه یا آینده‌دار.

اقامت‌اش در مادرید خوشایند نبود. در ماه مه ۱۹۳۲ بی آنکه به دستاورد مشخصی رسیده باشد، به زادگاه‌اش بازگشت. ماه‌هایی که در مادرید گذراند، برای رشد و تحول او اما ارزشی بی‌بدیل داشت. رویارویی با زندگی معاصر به او فهماند که شعرش کهنه است و چه اندازه ضروری است که خود را به‌روز نگه دارد. این گام نخست، پایان فصلی از زندگی و کارش رقم زد. از آن پس، شعر او به دستاوردهای نسل آوانگارد نزدیک شد و سفری آغاز کرد که پیش‌درآمدی بود بر صدای نیرومند میگل ارناندز شاعر. از دل این شرایط، نخستین کتاب‌اش «کارشناس ماه‌4» در شمارگان منتشر شد، اما مورد توجه قرار نگرفت. میگل از بی‌اعتنایی‌ به کتاب‌اش، ناامید شد.

از سال ۱۹۳۴، پس از آنکه عاشق خوسِفینا مانرِزا5 شد، وجهی تازه از بیان شاعرانه را تجربه کرد. از غزل‌های چهارده‌مصراعی او، می‌توان میگل ارناندز ِ شعر ناپالوده و تن‌کام‌خواهی رها‌تر را به‌وضوح بازشناخت؛ شعری متناسب با جهان‌بینی دور از نظارت سیخه و تحت تأثیر پابلو نرودا.

سال ۱۹۳۵ نمایشنامه‌ی «فرزندان سنگ6» را نوشت که آغاز نوشته‌های پرولتری او بود. مجموعه شعر «صاعقه‌ای که بازنمی‌ایستد7» میدان نبردی واقعی‌ست که تمامی زخم‌های ناشی از دگرگونی‌های عمیق در زندگی و کار ارناندز در آن نمایان است. این دردها در پیوند بود با دوران پرتلاطم اسپانیا در سال‌های پیش از جنگ داخلی. ازاین‌رو، بحرانی عمیق و دشوار بود که مَرد و شاعر را در بیان‌های عاشقانه و سیاسی‌اش با خود می‌کشاند.

عشق برای میگل ارناندز به ماجراجویی ِ واقعی ِ شاعرانه تبدیل شد. در «صاعقه‌ای که بازنمی‌ایستد»، با گنجینه‌ای از احساسات ِ ناشناخته روبه‌رو می‌شود که برای بیان آن‌ها، زبانی در اختیار دارد که آشکارا برای بیان عواطف‌اش ناکافی است. کلید ِ رشد او به‌عنوان شاعر در همین‌جا نهفته بود: نیاز به غنی‌تر کردن زبان و زدودن عناصر کم‌کاربرد از آن. در این جست‌وجو برای یافتن لحن مناسب، سفری طولانی و پرمشقت آغاز کرد. ابتدا به شعرهای سن خوآن د لا کروز8، گارسیلاسو دِ لا وِگا و لوپه دِ وِگا9 روی آورد، اما خیلی زود به شعرهای فرانسیسکو دِ کِوِدو10، «شرح کتاب ایوب» از فِرِی لوئیس دِ لئون11، «زیستن روی زمین» پابلو نرودا و «ویرانی یا عشق» اثر آلِیساندر12 علاقمند شد.

در پایان سال ۱۹۳۵، رامون سیخه درگذشت. این رویداد ضربه‌ای ویرانگر برای میگل ارناندز بود و او تمام احساسات خود را در «مرثیه13» مشهورش ریخت. این شعر در مجموعه‌ی «توفان مردم14» چاپ شد. خوان کانو بال‌یستا15 در ویرایش سال ۱۹۸۹ «توفان مردم» را چنین توصیف کرده است: «این اثر شکل ویژه‌ای از شعر نمایندگی می‌کند؛ شعری پیوندخورده با فراز و نشیب‌های رویدادهای تاریخی که میگل ارناندز در فضای پرتلاطم جنگ داخلی خود را وقف آن کرد. این اثر، زنده‌ترین اثر ِ مردی است که به‌حق می‌توانست “شاعر بزرگ مردم” و “نخستین شاعر جنگ ما” نامیده شود. اشعار این کتاب از دل تاریخی برمی‌آیند که در حال گسترش است و در آن می‌کوشند نشان خود بر جای بگذارند. مبارز و شاعر در وجود او، با دغدغه‌ها، ترس‌ها و امیدهاشان، در آهنگ پرشتاب ِ شعرهاش، در روانی ِ چامه‌ها و درخشش تصاویر گویا، کنار یکدیگر ایستاده‌اند.» خود ِ عنوان «توفان ِ مردم» نیز از ابتدا به آن باد ِ توفان‌وار، وفور ِ زندگی، شور و تکانه‌ی جمعی اشاره دارد؛ توفانی که میگل ارناندز را با خود می‌برد و به کنش ِ همبستگی برمی‌انگیزد.

او در تقدیم‌نامه‌ای به ویسنته آلِیساندر نوشته: «ما شاعران، توفان ِ مردم هستیم: زاده شده‌ایم تا بگذریم، در منافذشان دمیده شویم و چشم‌ها و احساسات‌شان را سوی زیباترین قله‌ها هدایت کنیم. امروز، در این روز ِ شور، زندگی و مرگ، تو، من و بسیاری دیگر را به شکلی تأثیرگذار به سوی مردم می‌راند. مردم در پای هر سده، با گوش و روحی گشوده، در انتظار شاعران‌اند».

DIGITAL IMAGE

میگل ارناندز دو مرحله را در تعهد ادبی خود از یکدیگر متمایز می‌کرد؛ پیش و پس از ۱۸ ژوئیهٔ ۱۹۳۶: «تا آن روز، من به معنای کامل واژه و با تمام وجودم، شاعری انقلابی نبودم. شعرها و نمایشنامه‌هایی نوشته بودم که در آن‌ها کار را می‌ستودم و بورژوازی را محکوم می‌کردم، اما آخرین تلنگری که مرا واداشت شعرم را همچون سلاحی برای مبارزه به کار ببرم، خیانت‌کاران با خیانت‌شان، در آن ۱۸ ژوئیه‌ی روشن، به من زدند… من درمی‌یابم که امروز، بیش از هر زمان دیگری، تمام تئاتر، تمام شعر و تمام هنر باید سلاحی جنگی باشد.16»

این متن که در سال ۱۹۳۷ نوشته شده، بخشی از دیباچه بر «نمایش در زمان جنگ17» است و بی‌تردید تهاجمی‌ترین اثر این نویسنده به شمار می‌رود. این نوشته که شاید ضعیف‌ترین اثر او باشد، یکی از مهم‌ترین مدارکی بود که برای محکوم کردن او به اعدام مورد استفاده قرار گرفت. میگل خود در ادامه‌ی گفتاورد بالا، می‌افزاید: «با شعر و نمایش‌نامه‌هام، دو سلاحی که بیش از همه با من سازگارند و بیشتر از هر سلاحی به کارشان می‌گیرم، می‌کوشم ذهن‌ها و دل‌های مردم را روشن کنم و آنان را از این روزهای پرتلاطم، تاریک و آشفته، به سلامت به سوی نوری آرام‌تر و انسانی‌تر هدایت کنم.»

تمام زندگی و کارنامه‌ی او صرف ِ آشتی دادن مردم عادی با قله‌های باشکوه شد. ازاین‌رو، کمتر کسی را می‌توان یافت که توانسته باشد چنین خرد ِ شاعرانه‌ای را با این سادگی و دسترس‌پذیری درک و بیان کند.

جنگ در جایی که تعطیلات تابستانی‌اش را می‌گذراند، غافلگیرش کرد. در ۱۸ سپتامبر به سوی مادرید حرکت کرد و اندکی بعد به‌عنوان داوطلب به هنگ پنجم پیوست. در تمرین‌های نظامی‌ای شرکت کرد که حزب کمونیست در صومعه‌ای سازمان داده بود. در پایان سپتامبر، در کوباس18 مشغول حفر سنگر بود که امیلیو پرادوس19 به یاری‌اش شتافت و ترتیبی داد تا وظایف دیگری به او محول شود. زیرا از نظر او حیف بود کسی با چنین صدای مناسب و قلم توانمندی برای فرهنگ و تبلیغات، با کلنگ و بیل مشغول کار باشد.

در آغاز سال ۱۹۳۷، هنگام دفاع از حومه‌های مادرید با تیپ سواره‌ی اول، شدت نبردها چهره‌ی واقعی جنگ را آشکار کرد.

فعالیت او در ‘بلندگوی جبهه’ محتوای برخی از سروده‌هاش را توضیح می‌دهد، زیرا یکی از وظایف این خدمت فرهنگی، استفاده از شعر به‌عنوان سلاحی واقعی در جنگ بود؛ شعرها از طریق بلندگو خوانده می‌شدند تا به گوش دشمن برسند و حتا بتوانند آنان را به تغییر جبهه وادارند، چنان‌که در شعر «دهقان اسپانیا» رخ می‌دهد.

گرچه میگل ارناندز به سنگرها سر می‌زد، ‘بلندگوی جبهه’ در درجه‌ی نخست طرحی تبلیغاتی بود که فعالیت‌اش تا مناطق پشت جبهه و دوره‌های استراحت نیروها امتداد می‌یافت. در ماه‌هایی که آرام‌تر بودند از فرصت مرخصی استفاده کرد تا در ۹ مارس ۱۹۳۷، با خوسِفینا مانرِسا20 ازدواج کند و دفتر «توفان مردم» را به پایان برساند.

میگل ارناندز همان سال روزنامه‌ی “جبهه‌ی جنوب21” را راه‌اندازی کرد؛ روزنامه‌ای برای آنکه به همرزمان‌اش صدا ببخشد. نخستین شماره در مارس ۱۹۳۷ منتشر شد و کیفیت آثاری که شاعر در آن منتشر کرد، آشکارا از نوشته‌های پیشین او برتر بود. میگل وقت بیشتری برای سامان دادن به این روزنامه، که هفته‌ای دو بار منتشر می‌شد، داشت. برخلاف تجربه‌ی مستقیم جنگ در جبهه، با موضوعی گسترده‌تر و غیرمستقیم‌تر از جنگ روبه‌رو شد، با تجربه‌های شخصی ِ بیشتری که در آن‌ها احساس راحتی بیشتری می‌کرد.

در دوران مرخصی، در دومین کنگره‌ی روشنفکران در دفاع از فرهنگ در والنسیا شرکت کرد. اندکی بعد، پس از بهبودی از کم‌خونی مغزی، برای شرکت در پنجمین جشنواره‌ی نمایش به اتحاد جماهیر شوروی رفت. در ۳۰ اوت در پاریس بود؛ در اول سپتامبر در استکهلم؛ در هشتم سپتامبر در مسکو؛ و در ۵ اکتبر بازگشت.

دگرگونی در نوشته‌های جنگی ارناندز با «انسان در کمین است22» (به روشنی مشاهده می‌شود: کاهش تدریجی مضامین حماسی و حرکت آهسته اما پیوسته به سوی فضایی دفاعی‌تر و صمیمی‌تر.

برای «عزیمت از مرگ23» (آوریل ۱۹۳۷) جایزه‌ی ملی ادبیات دریافت کرد. این اثر آخرین مشارکت مهم او در ادبیات تبلیغاتی بود؛ حوزه‌ای که تولید آثار در آن در سراسر سال ۱۹۳۸ رو به کاهش بود.

آخرین تلاش بزرگ ارناندز برای یکپارچه کردن اشعارش در قالب مجموعه‌ای منسجم و یکپارچه، پس از مرگ‌اش منتشر شد: «سرودها و چامه‌های غیاب‌ها24». با هدف دستیابی به زبانی مستقیم و شفاف، آرایه‌های ادبی به حداقل رسیده‌اند. شاعری که بر فرم مسلط است؛ و سروده‌ها را با سنت شعر عامیانه پیوند می‌دهند. حاصل، خودانگیختگی و سادگیِ ظاهری‌ای است که چیزی جز نقطه‌ی اوج ِ مسیری فشرده و خیره‌کننده نیست؛ مسیری که او را در اندکی بیش از شش سال، از تقلید به جایگاهی در صف مقدم رساند. و همه‌ی این‌ها در دردناک‌ترین شرایط ممکن.

پس از شکست گروه مقاومت، میگل در آوریل ۱۹۳۹ به امید یافتن کمک به سویل رفت. در آنجا کمکی نیافت و به مرز نزدیک پرتغال رفت و به‌طور مخفیانه از آن عبور کرد. پلیس پرتغال او را دستگیر کرد و به اسپانیایی‌ها تحویل داد. او در زندان توریخوس25 مادرید زندانی شد. بعد آزاد شد. دلایلش؟ روشن نیست. افراد بسیاری، در هر دو سوی مرز و حتا خارج از اسپانیا، مانند نرودا، برای آزادی او تلاش کردند. میگل، برخلاف تمام توصیه‌ها، به سرزمین مادری خود بازگشت. و همان‌گونه که آلِیساندر در ترسیم پرتره‌ای از او نوشته: «او اعتمادپیشه بود و انتظار بدی نداشت. به انسان باور داشت و به او اعتماد می‌کرد. آن نور، که به شکلی تراژیک به او امکان داد با چشمانی باز بمیرد، حتا در واپسین لحظات نیز هرگز خاموش نشد». با تصمیم برای بازگشت به خانه‌اش، به ما نشان می‌دهد که، باوجود شعارهای سطحی ِ شعر مبارزاتی‌اش، همواره نوعی نابینایی ِ عمدی در وجودش نهفته بود که به او امکان می‌داد کفه‌ی ترازو را به سود انسانیت سنگین کند.

در ۲۹ سپتامبر، هنگامی که از خانه در شهر زادگاه‌اش خارج شد، مردی به نام مورل، که برای گزارش دادن به دنبال‌اش آمده بود، باعث دستگیری و زندانی شدن‌اش شد. محبوس در زیرزمین‌هایی با تهویه‌ی نامناسب ــ برای اویی که نور و هوا همه‌چیزش بودند ــ دوران افول واقعی او آغاز شد.

در نامه‌هایی به همسرش که مخفیانه به بیرون می‌فرستاد، با تلخی از رفتاری که در سرزمین مادری‌اش با او می‌شد شکایت می‌کند: «هم‌وطنان ما مشتاق‌اند به من نشان دهند که قلب‌شان تا چه اندازه بد است، و من از زمانی که به دست آنان افتاده‌ام، این را تجربه کرده‌ام. اشراف هرگز مرا نخواهند بخشید که هوش اندک یا بسیارم، قلب اندک یا بسیارم – بی‌تردید، این دو بزرگ‌ترین سرمایه‌های من، حتا بیش از تمام دیگر سرمایه‌هام – را صادقانه و نجیبانه در خدمت مردم قرار داده‌ام».

در ژانویه ۱۹۴۰، محاکمه شاعر برگزار شد؛ محاکمه‌ای که دِ گوزمان26 گواهی بسیار مستقیم و صریحی از آن به جا گذاشته است: «قاضیانی که حتا او را به نام نمی‌شناسند و درباره‌اش چیزی نمی‌دانند، جز آنچه از چند گزارش بسیار مختصر پلیس به دست می‌آید، او را به جرم شورش نظامی به اعدام محکوم می‌کنند؛ شورشی که همه می‌دانند نه مرتکب آن شده بود و نه می‌بایست مرتکب آن می‌شد».

قاضیان در مدتی حدود یک ساعت و نیم، برای ۲۹ نفر حکم صادر کردند؛ آن‌چنان تحت فشار کمبود وقت بودند که می‌کوشیدند با جلوگیری از اینکه حتا یکی از متهمان بتواند کلمه‌ای در دفاع از خود بر زبان آورد، در وقت صرفه‌جویی کنند. بیش از نیمی از این افراد همان‌جا به اعدام محکوم شدند.

اتهامات علیه میگل، این بود که عضو حزب کمونیست بوده، در گردهمایی‌ها و کنفرانس‌ها شرکت داشته، شعرهایی علیه نیروهای ملی‌گرا سروده و «با اعمال و سخنان خود در بسیاری از جنایاتی که در منطقه‌ی جمهوری‌خواه رخ داده‌اند، مشارکت داشته است.» وکیل مدافع ــ که پرونده‌ها را روز پیش دریافت کرده و تنها توانسته بود نگاهی گذرا به آن‌ها بیندازد ــ بر این باور بود: «میگل ارناندز شاعری خوب است؛ با طبعی آتشین و پرشور، اما انسانی برجسته. پرونده حاوی توصیه‌نامه‌ها و شهادت‌های چندین روشنفکر است که خوزه ماریا دِ کوسیو27 در رأس آنان قرار دارد؛ کسی که همسویی‌اش با جنبش، تردیدی برنمی‌انگیزد و گواه درستکاری بی‌عیب‌ونقص اوست. تنها چیزهایی که علیه او وجود دارد، شعرهای سیاسی‌اش، فعالیت‌اش در کمیساریای فرهنگ و گرایش به کمونیسم مارکسیستی است؛ اما هیچ‌کس او را به اعمال نادرست یا خونین متهم نمی‌کند.»

بیشتر محکومان در نیمه‌ی نخست سال اعدام شدند. چند تن از زندانیان بعدها مشمول عفو شدند؛ میگل نیز در میان آنان بود، در پی فشارهایی از داخل و خارج اسپانیا، از سوی کسانی که می‌خواستند از مرگ او جلوگیری کنند و نیز برای پرهیز از رسوایی‌ای که انتشار خبری مشابه اعدام گارسیا لورکا می‌توانست برای رژیم جدید به همراه داشته باشد.

پس از چند ماه بلاتکلیفی، حکم اعدام او به سی سال حبس تبدیل شد و بنا بر ادعای برخی منابع، حتا عفو کامل و آزادی نیز به او پیشنهاد شد، مشروط بر اینکه، ولو به‌صورت منفعلانه، با رژیم همراهی کند؛ پیشنهادی که او با خشم و قاطعیت رد کرد.

او به زندان استان ِ پالنسیا منتقل شد. زمستان ۱۹۴۰–۱۹۴۱ سرد بود، گرسنگی در پالنسیا به‌طور گسترده حکم‌فرما بود و ضعف و ناتوانی‌ای که به آن دچار شده بود، به سلامتی‌اش آسیب بیشتری زد و سبب ابتلای او به ذات‌الریه شد.

در نوامبر ۱۹۴۰، او برای انتقال به زندان اوکانیا28، به گاردیا سیویل تحویل داده شد؛ جایی که از دیدن دوباره‌ی بوئرو وایه‌خو29 در بخش زندانیان در حال انتقال خوشحال شد. درخواست کرد اجازه داشته باشد برخی از کتاب‌هایی را که بی‌تردید بیشترین تأثیر را بر او به‌عنوان شاعر گذاشته بودند، دوباره بخواند: «ترانه‌های کولی» لورکا و «ویرانی یا عشق» آلِیساندر.

سرانجام، در ژوئن ۱۹۴۱، به دوازدهمین زندانی که قرار بود در آن محبوس شود، یعنی زندان اصلاحی ِ جوانان ِ آلیکانته، منتقل شد؛ جایی که به خانواده‌اش نزدیک‌تر بود و آنان اغلب به دیدن‌اش می‌آمدند، به‌جز پدرش که از دیدار پسرش، که در شهر محافظه‌کار زادگاه، او را بز ِ گر ِ خانواده می‌دانستند، خودداری می‌کرد.

در دسامبر، ذات‌الریه‌ای که در پالنسیا به آن مبتلا شده بود و برونشیتی که در اوکانیا گرفته بود، به‌سرعت با تب ِ پاراتیفویید پیچیده‌تر شدند. سل به ریه‌ی چپ او آسیب رساند و سرانجام به ریه‌ راست‌اش نیز سرایت کرد.

تنها امکان درمان، انتقال او به آسایشگاه سلِ پورتا کوئلی30 در والنسیا بود، اما مجوز آن زمانی صادر شد که دیگر دیر شده بود.

میگل ارناندز تنها زمانی با ازدواج کلیسایی موافقت کرد که مطمئن بود خواهد مرد و می‌خواست وضعیت قانونی همسرش را تثبیت کند؛ زیرا آن‌ها پیش‌تر به‌صورت مدنی ازدواج کرده بودند و از نظر رژیم پیروز (کاتولیک)، ازدواج‌شان به رسمیت شناخته نمی‌شد. با لحن میان طنز و خشم در نامه‌ای به همسرش، نوشته بود: «پس در این لحظه، ما فقط یک جفت قمری هستیم».

خوسِفینا درباره‌ی تمایل او به ازدواج کلیسایی از وی پرسیده بود و او در همان نامه پاسخ داده بود: «درباره‌ی آنچه گفتی، اینکه آیا این خواست خود من بود یا نه، به تو می‌گویم: نه. آنچه برای من اندوهی بزرگ است، برای تو شادی است.» خوسِفینا مانرِسا در این‌باره گفته است: «کشیش زندان به من گفت که میگل درخواست کرده بود در کلیسا ازدواج کند، اما او را به این کار وادار کرده بودند… میگل باور نداشت که برای دوست داشتن یکدیگر، مراسمی لازم باشد».

در ۴ مارس ۱۹۴۲، مراسم ازدواج در درمانگاه زندان برگزار شد؛ آیینی که با توجه به شدت بیماری او، به ازدواج «در آستانه‌ی مرگ» شباهت داشت. در ۲۱ مارس، ابلاغیه‌ای رسمی از وزارت دادگستری رسید که انتقال او به آسایشگاه پورتا کوئلی را تأیید می‌کرد. اما این مجوز خیلی دیر رسید: دیگر امکان انتقال او وجود نداشت.

دست‌مایگان:

درآمد بر مجموعه‌ی کامل آثار میگل ارناندز، نوشته‌ی آگوستین سانچز ویدال31.

خوب

معدنچی،زنده؟ ماه، مرده؟

در یکی دایره، بی‌هیچ سرودی؛ آنگاه که آونگ است،

آنگاه که سوی مکعب صعود می‌کند،

زنده برای ترانه، و دستی همخوان با آن.

درون ِ آن برج ِ گرد ِ درونی،

چراغ نفتی ِ زیرزمینی، توپ ِ لبه‌تیز،

نقطه، مگر نه؟، رودخانه، بی‌تکیه،

ساعت ِ ایستاده، سراغ باد می‌گیرد، باد.

 

سفره‌ی فقیرانه

اینچشم‌اندازِ بی‌رومیزیِ خانه‌ای خاکستری،

دریغا، بی‌هیچ تصادفی!

چمنزارهای سترون… تپه‌ای با اندکی گندم…

بلورهای کمیاب… تنها در انتهاش کدر می‌شوند

از رنگ‌های آزارنده برای خاکستری

چشم‌انداز با درخششی در نوازش دندان‌ها

و میل‌لنگی که از گردن‌های حریص پدید می‌آید.

 

مرثیه

برای رامون سیخه که بس دوست‌اش می‌داشتم.

با اشک در چشمان،

می‌خواهم باغبانِسرزمینی باشم

که تو در آن ساکنی و بارورش می‌کنی،

همزاد ِ جان، چه زود رفتی.

سیراب کردنِ باران، حلزون‌هاو اندام‌ها،

درد ِ بی‌ساز ِ من، برای شقایق‌های دلسرد.

قلب‌ام را خوراک ِ جان تو خواهم کرد.

چنان دردی در پهلوم انبار شده

که حتا نفس کشیدن نیز دردناک است.

ضربه‌ای سخت، ضربه‌ای به سرمای یخ،

ضربه‌ی تبر ِ نامریی و مرگبار،

پس‌راندنی بی‌رحمانه تو را بر زمین افکند.

هیچ خلأیی بزرگ‌تر از زخم ِ من نیست،

از شوربختی‌ام و پیامدهای آن می‌گریم،

و مرگ ِ تو را بیش از زندگی ِ خود احساس می‌کنم.

بر کاه‌ و کلش مردگان گام برمی‌دارم،

و بی‌گرمای کسی و بی‌هیچ تسلّا،

با دلی از آن خودم، می‌روم سوی کارهای روزمره‌ام.

مرگ زود هنگام ضربه زد، سپیده‌دم زود سر زد،

تو از همان آغاز روی زمین غلت می‌زنی.

من مرگ را از سر ِ عشق نمی‌بخشم،

بی‌اعتنایی ِ زندگی را نمی‌بخشم،

زمین و نیستی را نیز نمی‌بخشم.

در دستان‌ام توفانی به پا می‌کنم

از سنگ‌ها، صاعقه‌ها و تبرهای بُرنده،

تشنه‌ی فاجعه و گرسنه.

می‌خواهم زمین را با دندان‌هام زیر و رو کنم،

زمین را تکه‌تکه بدرم به لقمه‌هایی خشک و داغ.

می‌خواهم زمین را بکاوم به یافتن ِ تو،

جمجمه‌ی شریف‌ات را ببوسم،

دهان‌ات را ببندم و تو را بازگردانم.

تو به باغ و انجیرم بازخواهی گشت:

جان ِ زنبورپرورت در سازه‌ی بلند ِ گل‌هام به پرواز درخواهد آمد

از موم و گلدوزی ِ فرشته‌گون.

تو به لالایی ِ دهقانان ِ عاشق، کنار پنجره‌های مشبک‌شان، بازخواهی گشت.

تو سایه‌ی ابروان‌ام را روشن خواهی کرد،

و خون‌ات به هر سو روان خواهد شد،

در نبردی با محبوب‌ات و زنبورها.

قلب‌ات، اکنون همچون مخملی رنگ‌باخته،

در مزرعه‌ای آکنده از شکوفه‌های سپید بادام،

صدای حریص ِ عاشقانه‌ی مرا فرامی‌خواند.

ای ارواح ِ بالدار ِ گل‌های سرخ…

از شیره‌ی ِ بادام شما را فرامی‌خوانم:

زیرا حرف‌های بسیاری برای گفتن داریم،

همزاد ِ جان، ای همراه.

 

بادهای روستا مرا با خود می‌برند

بادهای مردم مرا با خود می‌برند،

بادهای مردم مرا با خود می‌کشند،

قلب‌ام را می‌پراکنند و گلوی‌ام را می‌گشایند.

ورزاها سر فرود می‌آرند، درمانده و فرمان‌بردار،

شیرها سر بالا می‌گیرند در برابر مجازات‌ها؛

و هم‌زمان مجازات می‌کنند با پنجه‌ی پرهیاهوی خویش.

من از سرزمین ِ ورزاها نمی‌آیم،

بلکه از سرزمینی می‌آیم که در آن شیرها پرسه می‌زنند،

عقاب‌ها پرسه می‌زنند

و ورزاها با شاخ‌های خود، سرافرازانه، گام برمی‌دارند.

ورزاها هرگز در دشت‌های اسپانیا به‌خوبی نزیسته‌اند.

چه کسی تا به حال از بستن یوغ بر این نژاد سخن گفته است؟

چه کسی هرگز بر توفان، یوغ یا غل و زنجیر نهاده است،

یا چه کسی هرگز صاعقه را در قفس حبس کرده است؟

آستوریایی‌های دلیر، باسک‌های زاده‌ی سنگ ِ زره‌پوش،

والنسیایی‌های سرشار از شادی و کاستیلیایی‌های جان،

شکل‌گرفته از زمین و ظریف همچون بال‌ها؛

آندلسی‌های صاعقه، زاده‌شده میان گیتارها

و ساخته‌شده بر سندان‌های سیلاب‌وار ِ اشک؛

اکسترمادوریایی‌های چاودار، گالیسیایی‌های باران و آرامش،

کاتالان‌های استواری، آراگونی‌های تبار،

مورسیا‌یی‌های دینامیت ِ بارور و تکثیرشده،

لئونی‌ها، ناوارایی‌ها، استادان گرسنگی، عرق و تبر،

پادشاهان معدن‌کاری، اربابان کشاورزی،

مردانی که میان ریشه‌ها، همچون ریشه‌هایی دلیر،

از زندگی به مرگ می‌روند، از هیچ به هیچ:

یوغ‌هایی که می‌خواهند بر شما بنهند،

مردم ِ علف‌های هرز، یوغ‌هایی که شما باید

شکسته بر پشت خود بگذارید.

به شامگاه ِ ورزاها، سپیده‌دم سر می‌زند.

ورزاها به فروتنی، پیچیده در بوی آغل، می‌میرند؛

عقاب‌ها، شیرها و ورزاها در غرور،

و آسمان نه تاریک و نه بی‌کران در پی ِ آنان.

جان‌کندن ِ ورزاها چهره‌ای کوچک دارد،

جان‌کندن ِ حیوان ِ نر تمام آفرینش را بزرگ‌تر می‌کند.

اگر که بمیرم، بگذار با سری افراشته بمیرم.

مرگو بیست بار مرگ،

دهان‌ام بر چمن،دندان‌هام به هم فشرده

و ریشم پرپشت و استوار.

آوازخوان در انتظار مرگ می‌مانم،

زیرا بلبلانی هستند که می‌خوانند

بر فراز ِ آتش ِ تفنگ‌ها و در میدان ِ نبرد.

 

به خاطر بسپار این صدا را

ای

ملت‌های زمین، سرزمین‌های دریا، برادران جهان و نیستی:

ساکنان ِ گمشده و دوردست، دورتر از قلب، تا از نگاه.

اینجا صدایی پرشور دارم،

اینجا حیاتی سرشار از مبارزه و خشم دارم،

اینجا شایعه‌ای دارم، اینجا هستی‌ای دارم.

من گشوده افتاده‌ام، بنگرید، همچون زخمی.

من فرورفته‌ام، بنگرید، فرورفته

در میان مردم‌ام با رنج و محنت آنان.

زخمی می‌روم، زخمی و سخت‌زخمی،

خون‌چکان از سنگرها و بیمارستان‌ها.

مردان، جهان‌ها، ملت‌ها،

گوش فرا دهید، صدای جان‌گداز مرا بشنوید،

تپش‌های اندوه‌بار قلب‌ام را

در قلب‌های فراخ خود گرد آورید،

زیرا هنگامی که می‌خوانم، از جان مایه می‌گذارم.

با آواز خواندن از خود و مردم‌ام دفاع می‌کنم،

هنگام کهبربرهای جنایتنعلِ باروت و تندرِ خود

در شهرم بر جای می‌گذارند.

این است کار ِ آنان، این:

می‌گذرند، همه‌چیز را همچون گردبادها از سر راه می‌روبند،

و در برابر خشم ِ مرگ‌بارشان، افق‌ها سلاح‌اند و راه‌ها مرگ.

اشک‌هایی که از دره‌ها و بر فراز بالکن‌ها جاری می‌شوند،

بر سنگ‌ها فرومی‌ریزند و سنگ‌ها را می‌سایند،

و جایی برای این همه مرگ نیست،

و تخته برای این همه تابوت نیست.

کاروان‌هایی از پیکرهای بر خاک‌افتاده.

همه‌جا پارچه‌های زخم‌بند، سوگ و دستمال:

همه‌جا برانکاردهایی که مجروحان

در آن‌ها توان پروازاز دست می‌دهند.

خون، خون برای درختان و زمین،

خون برای آب، خون برای دیوارها.

و این ترس که اسپانیا از پا درآید

به زیر وزن ِ خونی که حتا خرده‌نان را نیز آغشته می‌کند.

این باد را گرد آورید، ملت‌ها، مردان، جهان‌ها،

که از دهان‌هایی با نفس‌های پرشور می‌آید

و از بیمارستان‌های رو به مرگ.

بشنوید

فریاد ِ استمداد ِ مردمی لگدمال‌شده،

فریادهای استمدادِ بسیار مادران،

ناله‌های این همه موجود ِ درخشان که سوگ بلعیده است.

سینه‌هایی که کوه‌ها را به پیش می‌راندند و زخمی می‌کردند،

ببینید که بی‌شیر و بی‌زیبایی پژمرده می‌شوند،

و عروسان ِ سفید و مژه‌های سیاه را

ببینید که فرو افتاده و در خوابی تاریک فرورفته‌اند.

شور ِ جان‌ات را بسپار به این مردم

که شکست‌ناپذیر می‌میرند،

با زخم بر لب‌ها و پیشانی‌هاشان،

زیر هواپیماهای بی‌رحمی که

هر روز، به شکلی هولناک و تحقیرکننده،

کودکان را از آغوش مادران می‌ربایند.

شهرهای کار و بی‌گناهی، جوانانی که از بلوط می‌رویند،

تنه‌هایی برنزی، پیکرهایی نیرومند، در ویرانه‌ها افتاده‌اند.

آینده‌ای از غبار فرا می‌رسد، رویدادی در راه است

که در آن هیچ‌چیز باقی نخواهد ماند:

نه سنگی بر سنگی، نه استخوانی بر استخوانی.

اسپانیا، اسپانیا نیست؛ گودالی عظیم است،

گورستانی بزرگ، سرخ و بمباران‌شده:

بربرها چنین می‌خواهند.

زمین به قلبی متراکم و متروک بدل خواهد شد،

اگر شما، ملت‌ها، انسان‌ها، جهان‌ها،

در کنار مردم من و مردم خودتان،

دندان‌های خشمگین را درهم نشکنید.

 

روزاریو، دینامیت

روزاریو، دینامیت‌انداز،

دینامیت با حسادت بر دست زیبای تو،

ویژگی‌های وحشی ِ خود پاس می‌داشت.

کسی که می‌دیدش، باور نمی‌کرد

که در قلبش ناامیدی‌ای نهفته باشد

از خرده‌شیشه‌ها، از ترکش‌ها که تشنه‌ی نبرد بودند، تشنه‌ی انفجار.

دست راست ِ تو بود، که می‌توانست شیرها را ذوب کند،

گل ِ مهمات و اشتیاقِ فتیله.

روزاریو، کِشت ِ نیکو، بلند چون برج ِ ناقوس،

تو دشمن را با دینامیتی خشمگین بذرپاشی کردی

و دست‌ات گل ِ سرخی خشمگین بود، روزاریو.

بویتراگو32 شاهد بود بر خصلت ِ صاعقه‌وار ِ

کارهایی که درباره‌شان سکوت می‌کنم

و دستی که از آن سخن می‌گویم.

دشمن، دست ِ این دختر به‌خوبی می‌شناخت،

دستی که امروز دیگر دست نیست،

زیرا دیگر هیچ انگشتی از آن نمی‌جنبد،

دینامیت شعله‌ور شد و او را به ستاره‌ای بدل کرد!

روزاریو، دینامیت‌انداز،

شاید مرد باشی، اما توبرگزیده‌ترینِ زنان هستی،

در کفِ سنگر.

شایسته‌ی آن‌که چون پرچمی از پیروزی و شکوه به اهتزاز درآید،

دینامیت‌اندازان، ببینید نفس‌اش را که در باد می‌رقصد

و بمب‌ها را به باد بسپارید، به باد ِ روح ِ خائنان،

به باد ِ روح ِ خائنان.

 

دهقان ِ اسپانیایی

سوراخ‌سوراخ از ژوئن،

از اسپانیا و از خون،

زبان‌ام برمی‌خیزد در فریادی به آواز دادن ِ تو.

دهقان ِ رو به مرگ، که بر خاکافتاده‌ای

که نه می‌بینی آلمانی‌ها چگونه دریده می‌شوند،

نه می‌بینی ایتالیایی‌ها چگونه گاز گرفته می‌شوند؛

اسپانیایی‌ای که با یوغی ننگین بر گردن می‌افتد،

که به مردمی خیانت می‌کند که از نان دفاع می‌کنند:

دهقان، بیدار شو،

اسپانیایی، هنوز دیر نشده است.

زندان‌ها و زنجیرها، زندان‌ها و بندها،

رنج و زندان، بدرفتاری و گرسنگی،

این است آنچه از آن دفاع می‌کنی،

هیچ‌چیز بدتر از این نیست.

نفرین بر فرزندان‌ات، نفرین بر پدر و مادرت،

تو که استخوان‌هات را در برابر جلاد ِ خون‌ریز خم می‌کنی،

تو که گندم‌ات را خوار می‌داری،

تو که سرزمین‌ات را ویران می‌سازی،

دهقان، بیدار شو،

اسپانیایی، هنوز دیر نشده است.

آنان عقب می‌نشینند در گودالی که بسته و گشوده می‌شود،

به نیروی انسان‌هایی که حقیقت‌ها را تحریف می‌کنند،

دارودسته‌های جنایتکار، دل‌های بی‌رحم،

دیکتاتورهای خاک، فرمانروایان حریص.

با شتاب ِ آتش، در پیشرویِ جادویی،

سپاهیان آهنین که غول‌ها را می‌دَرد،

آنان را با خود سوی خاک می‌کِشد،

و به سوی خاک می‌روبد.

هیچ‌کس نمی‌تواند زندگی را در محاصره گیرد،

هیچ‌کس نمی‌تواند خون را محاصره کند،

آنگاه که بال می‌گشاید و در هوا ریشه می‌دواند.

شادی و نیروی این ماهیچه‌ها جاری می‌شود،

چون چشمه‌ای ژرف و خوش‌آوا از دل ِ آتشفشان‌ها.

ما پیروز خواهیم شد، زیرا ما قهرمانیم

که با لبخند به استقبال گلوله‌ها می‌رویم

و فریاد می‌زنیم: به پیش!

سلامت ِ گندم در اینجا تنها به پوسیدگی و سوختن می‌گراید.

شما از آن ِ مرگید و مرگ از آنِ هیچ‌کس و هیچ‌کس.

ما از آن ِ زندگی هستیم، از آن ِ طعم ِ درختان.

پیروزمندانه از آرواره‌های گور سر برخواهیم آورد،

آزادانه شناور بر فراز ِ همه‌ی آن پرها،

پیشانی‌هامان فرمانروا، نگاهمان فرمان‌ده،

و شما شکست‌خورده همچون آن پیکرهای مرده.

دهقان، بیدار شو،

اسپانیایی، هنوز دیر نشده است.

در این سوی اسپانیا

در انتظار پیوستن تو هستیم:

مبادا این تهاجم سرزمین و پیکرت را در خود فروبلعد.

 

مجروحان

برای آزادی خون می‌ریزم، می‌جنگم، زنده می‌مانم.

برای آزادی چشم‌ها و دست‌هام را،

همچون درختی گوشتی، بخشنده و دربند،

به جراحان می‌سپارم.

برای آزادی در سینه‌ام بیش از دانه‌های شن

قلب احساس می‌کنم: رگ‌هام باز می‌شوند،

به بیمارستان‌ها می‌رسم، و به پنبه‌ها می‌رسم،

انگار که سوسن‌ باشند.

برای آزادی،

هر آن‌کس را که تندیس ِ آن در گل‌ولای کشیده است، به گلوله می‌بندم.

و تا پای مرگ می‌جنگم، به بهای پاهام، دست‌هام، خانه‌ام، همه‌چیز.

زیرا آنجا که حدقه‌های خالی ِ چشم پدیدار می‌شوند،

او، دو سنگ ِ نگاه ِ آینده را خواهد نشاند

و دست‌ها و پاهای تازه خواهد رویاند از گوشت ِ به‌خاک‌افتاده.

باقی‌مانده‌های بال‌دار ِ تن‌ام، که با هر زخم از دست می‌دهم،

دوباره خواهند رویید، با شیره‌ای که پاییز نمی‌شناسد.

زیرا من همچون درخت ِ افتاده‌ای هستم که دوباره جوانه می‌زند:

زیرا هنوز زندگی دارم.

 

نامه

کبوترخانه‌ی نامه‌ها، پرواز ِ ناممکن‌اش می‌گشاید

از روی میزهای لرزان که خاطره در آن‌ها آرمیده است،

سنگینی ِ غیاب، قلب، سکوت.

من آهنگ حروفی می‌شنوم که سوی مرکز شناورند.

هر جا که بروم، با زنان و مردانی روبه‌رو می‌شوم،

زخمی از غیاب، فرسوده از زمان.

نامه‌ها، مراوده‌ها، نامه‌ها:

کارت‌پستال‌ها، رؤیاها، پاره‌هایی از مهر،

افکنده در هوا، پرتاب‌شده از خون به خون

و از اشتیاق به اشتیاق.

حتا اگر جسم ِ محبوب‌ام زیر ِ خاک آرام گرفته باشد،

از دل ِ خاک برای‌ام بنویس، و من برای‌ات خواهم نوشت.

در گوشه‌ای، نامه‌ها و پاکت‌های قدیمی خاموش افتاده‌اند،

رنگ ِ زمان در نوشته‌ها حک شده است.

نامه‌هایی سرشار از احساس از میان می‌روند.

جوهر رنگ می‌بازد، و صفحه‌ها خشک و فرسوده می‌شوند،

و کاغذ از سوراخ‌ها پوشیده می‌شود،

همچون گورستانی گذرا

از شور و عشق‌های گذشته و عشق‌های آینده.

حتا اگر جسم ِ محبوب‌ام زیر ِ خاک آرام گرفته باشد،

از دل ِ خاک برای‌ام بنویس، و من برای‌ات خواهم نوشت.

هرگاه در آستانه‌ی نوشتن برای تو باشم،

دوات‌ها به حرکت درمی‌آیند:

دوات‌های سرد و سیاه سرخ می‌شوند و می‌لرزند،

و گرمایی زلال و انسانی از ژرفای سیاه سر برمی‌آرد.

هرگاه در آستانه‌ی نوشتن برای تو باشم،

استخوان‌هام برای تو می‌نویسند:

من با جوهر ِ پاک‌نشدنی ِاحساس برای‌ات می‌نویسم.

این است نامه‌ی صمیمانه‌ی من،

کبوتری که در آتش آب‌دیده شده است،

با هر دو بال ِ بسته، و نشانی‌ش در میانه‌ی آن.

پرنده‌ای که جز این نمی‌جوید: لانه، هوا و آسمان،

تن ِ تو، دست‌هات، چشم‌هات، و پهنه‌ی نفس کشیدن‌ات.

و تو در احساسات‌ات برهنه خواهی ماند،

بی‌هیچ پوششی، تا آن را تمام و کمال بر سینه‌ات احساس کنی.

حتا اگر جسم ِ محبوب‌ام زیر ِ خاک آرام گرفته باشد،

از دل ِ خاک برای‌ام بنویس، و من برای‌ات خواهم نوشت.

دیروز نامه‌ای رهاشده افتاده بود، بی‌صاحب،

بر فراز ِ چشمان ِ کسی که جسم ِ خویش از دست داده بود.

نامه‌هایی که به زندگی ادامه می‌دهند،

نامه‌هایی که با مردگان سخن می‌گویند:

کاغذی انسانی و مشتاق، بی‌آن‌که چشمانی داشته باشد
که به راستی انسانی باشند.

هرچه دندان‌های نیش‌ام بیشتر رشد می‌کنند،

صدای ضعیف ِ نامه‌ات را هر لحظه نزدیک‌تر احساس می‌کنم،

همچون غرش ِ عظیمی.

اگر در بیداری نتوانم، آن را در خواب دریافت خواهم کرد.

و زخم‌هام دوات‌های واژگون‌شده خواهند بود،

دهان‌هایی لرزان از خاطره‌ی بوسه‌هات،

و با صدای خاموش ِ خویش
تکرار خواهند کرد: «دوستت دارم».

 

پسر ِ نور و سایه

تنیده در سپیده‌دم، حک‌شده،

دو کندوی عسل به پس زدن یکدیگر،
و شیر همچون آبشاری روان است.

پستان‌هات در سپیده‌دم: چشمه‌هایی مادرانه،

که با فوران‌های سپید در ستیز و پس راندن یکدیگر.

رگ‌هات سرریز می‌شوند، ای زن ِ من،
همچون ماه، که خانه‌ام را غرق می‌کند
و عطر تو را می‌پراکند.

و گویی تو از روستایی پر از کندوهای عسل سر برآورده‌ای،

تو خود یک کندوی تمام‌عیاری،
آکنده از شیر ِ کف‌کرده‌ای.

گویی خون‌ ِ تو شیرینی ِ ناب است،

و زنبورهای پرتلاش از میان منافذت می‌گذرند.

همهمه‌ی شیر می‌شنوم، همهمه‌ی سیلاب،
همهمه‌ی عروسی، در کنار تو،
میانِ جریان‌های کندوهای خوش‌آهنگ ِ عسل.

بانوی فراوانی، در دامان تو خود به خاک می‌سپارم.

دامان ِ پُرفیض تو گور ِ من خواهد بود.

اگر استخوان‌هام را با شعله‌ای آهنین بسوزانند،

خواهند دید که تصویر تو را
برای همیشه بر خود حک‌شده دارم.

برای همیشه در پسر، به هم‌آمیخته خواهیم ماند:

درهم‌آویخته خواهیم ماند،

همچون اشتیاق‌های سیری‌ناپذیرمان که از شدت ِ تمنّا می‌سوزند:

در یکی دسته‌گل از زمان، از خون؛
دو دسته‌گل، در دسته‌ای از نوازش‌ها، از مو؛ دو دسته.

مردگان، چون آتشی یخ‌زده که می‌سوزد،

سرسختانه در کنار زندگان ضربه می‌زنند.

پسر می‌آید تا بر دشت‌ها

و خانه‌ای که من و تو ترک کرده‌ایم، مالکیت یابد،

و همچنان بسیار نزدیک به ما باقی بماند.

ما این پسر ِ بارآور را مایه‌ی معاش ِ زندگی‌مان خواهیم کرد،

و او گوشت ِ ما را به عاملی تعیین‌کننده بدل خواهد ساخت:

هرجا که روح‌اش در آن سُکنا گزیند،

هرجا که دست‌ها و نفس‌ها پره‌ها را به حرکت درآورند،

در آنجا کشاورزی شکوفا خواهد شد.

او خانه‌ی مرا از فروریختن حفظ خواهد کرد،

پاره‌ای که از دو پاره‌ی ما جدا شده است،

که از دو دهان ِ ما شمشیر خواهد ساخت،

و از چهار بازوی ما دو بازوی جاودانه.

من نمی‌خواهم فقط خود ِ تو را در خودت دوباره ببینم؛

می‌خواهم تو را در تبارت ببینم،

و در تمام فرزندانت که فردا از تو زاده خواهند شد.

زیرا نوع ِ بشر میراثی‌ست سپرده به من،

و خاندان ِ پسرم همان نوع ِ بشر خواهد بود.

با عشق در آغوش‌هامان، در خواب و بیداری،

همچنان یکدیگر را در ژرف‌ترین لایه‌ی وجودمان

خواهیم بوسید.

همان‌گونه که من و تو یکدیگر را می‌بوسیم،

مردگان ِ ما نیز یکدیگر را می‌بوسند،

نخستین ساکنان ِ جهان یکدیگر را می‌بوسند.

 

سایه‌ی جاودان

من، که باور داشتم نور از آن ِ من است،

اکنون خود را می‌بینم پوشیده در سایه.

درخشش ِ خورشید، شادی ِ آتشین ِ آسمانی،

از کف، از نور، از اشتیاق.

نور، گرداگرد ِ خون، گرداگرد ِ انار:

اشتیاقی شتابان، بی‌چهره و بی‌سایه.

در بیرون، نور در دل ِ نور به خاک سپرده شده است.

احساس می‌کنم تنها سایه است که مرا روشن می‌کند.

تنها سایه.

نه ستاره‌ای، نه آسمانی.

موجودات، حجم‌ها.

تن‌های ملموس، در هوایی که توانِ پرواز ندارد،

درخت ِ ناممکن‌ها.

چهره‌ای گرفته، شور ِ سوگواری.

دندان‌هایی که در حسرت ِ سرخی‌اند.

تاریکی ِ کینه‌ای مطلق.

تن‌هایی همچون چشمه‌های خشکیده.

دیگر فضایی باقی نمانده است.

خنده خاموش شده است.

دیگر نمی‌توان سوی ارتفاعات بلند جهید.

قلب می‌خواهد تندتر بتپد،

نیرویی که تاریکی ِ تنگ و خفه را وسعت می‌بخشد.

گوشتی بی‌هدف، که موج‌وار پیش می‌رود

به سوی شب ِ شوم و سترون.

آن پرتو ِ خورشیدی که به درون ِ آن نفوذ خواهد کرد، از کیست؟

می‌جویم.

هیچ ردّی از روز نمی‌یابم.

تنها درخشش ِ مشت‌های گره‌کرده،

برق ِ دندان‌های کمین‌کرده.

دندان‌ها و مشت‌ها از هر سو.

حتا بیش از دست‌ها، کوه‌ها پیرامون‌شان درهم فشرده می‌شوند.

مبارزه‌ای گل‌آلود، بی‌آن‌که تشنه‌ی فردا باشد.

چه فاصله‌ی هولناکی میان ِ این تپش‌های کور!

من زندانی‌ای هستم با پنجره‌ای رو به تنهایی ِ عظیمی از غرش.

من پنجره‌ای گشوده‌ام که گوش می‌سپارد،

و از میان آن زندگی در تاریکی عبور می‌کند.

اما در این نبرد، پرتوی باریک از نور ِ خورشید است

که همیشه بر سایه پیروز می‌شود.

 

جنگ

همه‌ی مادرانِ جهان، رَحِمِ خویش پنهان می‌کنند،

می‌لرزند، با آرزوی عقب‌‌گرد به بکارت ِ کور،

به خاستگاه ِ تنها و گذشته‌ای بی‌میراث.

رنگ‌پریده، درهم‌شکسته، باروری باقی می‌ماند.

دریا تشنه است، و زمین آرزو دارد آب باشد.

نفرت شعله برمی‌افرازد، و عشق درها را می‌بندد.

صداها همچون نیزه‌ها می‌لرزند،

صداهایی به سان ِ سرنیزه‌.

دهان‌ها همچون مشت‌ها می‌آیند،

مشت‌ها همچون کلاه‌خودها از راه می‌رسند.

سینه‌ها همچون دیوارها به خش‌وخش،

پاها همچون ساق‌های استوار.

قلب به تلاطم می‌افتد، می‌جوشد، می‌ترکد.

ناگهان کف ِ سیاه بر چشم‌ها می‌پاشد.

خون در سراسر ِ تن جاری می‌شود،

سرازیر سوی سر و راهی، زخمی می‌جوید

تا جهش به بیرون.

خون جاری می‌شود،

محبوس، ناکام، در جهان.

گل‌ها می‌پژمرند، فروبلعیده می‌شوند در علف.

تشنگی ِ مرگ نفوذ می‌کند تا به ژرفای سوسن.

همه‌ی تن‌ها آرزوی آمیختن با فلز دارند:

ازدواج با هم و سلیه بر هم به شیوه‌ای هولناک.

ناپدید شدن: غلبه‌ی آن میل ِ عمومی و فزاینده.

شبحی از معیارها، پرچمی خیالی،

اسطوره‌ای از میهن‌ها:

افسانه‌ی عبوس ِ از مرزها.

موسیقیِ ناکام،سخت همچون چکمه‌ها،

به لگدمال کردن امید و دل‌های شکننده.

جرقه‌ی جان از خشم.

درخشش اشک‌ به سان آذرخش.

چه سود دارد نور

اگر که به تاریکی گرفتار آیم؟

شورهایی چون شیپورها،

سرودها، به انگیختن شاخ‌ها

موجودی پس از موجودی به بلعیدنِ یکدیگر،

سنگی پس از سنگی به نابود کردن ِ یکدیگر.

شیهه. غرش. رعد. تف. بوسه. چرخ‌ها. ردپاها.

شمشیرهای دیوانه به گشودن زخمی عظیم می‌گشایند.

پس آنگاه،سکوت،

سکوتی چونان سکوت پنبه، سپید چون زخم‌بند،

کبود از عمل‌های جراحی، مثله‌شده از اندوه.

سکوت. و برگِ بو در گوشه‌ای از استخوان‌ها.

و طبلِ اندوهگین، چون رَحِمی کشیده و آماده، به صدا درمی‌آید

از پشت ِ بی‌شمار مردگانی که هرگز نمی‌روند.

———————-

1 Miguel Hernández (1910 – 1942)

2 El Pueblo

3 José Marín / Ramón Sijé

4 Perito en lunas

5 Josefina Manresa

6 Los hijos de la piedra

7 El rayo que no cesa

8 San Juan de la Cruz

9 Garcilaso de la Vega / Lope de Vega

10 Francisco de Quevedo

11 Fray Luis de León

12 Vicente Aleixandre

13 Elegie

14 Viento del pueblo

15 Juan Cano Ballesta

۱۶ شنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۱۹۳۶ آغاز قیام نظامی علیه جمهوری دوم اسپانیا بود که به جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶-۱۹۳۹) انجامید. کودتا از روزهای ۱۷ و ۱۸ ژوئیه، ابتدا در مراکش اسپانیا و سپس در بخش‌هایی از خاک اسپانیا، گسترش یافت.

17 Teatro en la guerra

۱۸ Cubas de la Sagra شهرکی در استان مادرید

۱۹ Emilio Prados شاعر و نویسندهٔ اسپانیایی (۱۸۹۹–۱۹۶۲) و از چهره‌های مهم نسل ادبی نسل ۲۷ اسپانیا به شمار می‌آید.

20 Josefina Manresa

21 Frente Sur

22 El hombre acecha

23 El partir de la muerte

24 Cancionero y romancero de ausencias

25 Torrijos

26 De Guzmán

27 José María de Cossío

28 Ocaña

۲۹ Antonio Buero Vallejo نمایشنامه‌نویس برجسته اسپانیایی (۱۹۱۶–۲۰۰۰) و از مهم‌ترین چهره‌های نمایش اسپانیا در سده‌ی بیستم بود. در جریان جنگ داخلی اسپانیا در جبهه‌ی جمهوری‌خواهان حضور داشت و پس از جنگ نیز به دلیل فعالیت‌های سیاسی‌اش زندانی شد.

30 Porta Coeli

31 Agustín Sánchez Vidal

32 Buitrago

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights