Advertisement

Select Page

شعر و زندگی «خرمان پاردو گارسیا»

شعر و زندگی «خرمان پاردو گارسیا»

شعر و زندگی خرمان پاردو گارسیا1

شرح و برگردان شعرها: کوشیار پارسی

خرمان پاردو گارسیا به سال 1902 در شهر ایباگهِ2 کلمبیا به دنیا آمد. چند روز پس از تولد، بر اثر ابتلا به بیماری نخاع (میلوپاتی) فلج شد. بیماری یک سال ادامه یافت و چون همه گمان می‌کردند مرگ‌اش نزدیک است، تابوتی کوچک از چوب سفید سفارش دادند با آستر ابریشم سفید. به یاری درمان‌هایی که دریافت کرد، بهبود یافت. از آن پس به او لقب رستاخیزکرده (از مرگ برخاسته)3دادند؛ اما عوارض آن بیماری تا پایان عمر با او باقی ماند.

وقتی در سال ۱۹۲۸، برای نخستین بار، به زادگاه‌اش بازگشت، خانواده‌اش آن تابوت کوچک را به او نشان دادند.

در خودزندگی‌نامه‌اش نوشته است که آثارش را با شور و تلاطم ِ روحی ِ انسانی با اعصابی به‌شدت فرسوده و تحت فشار، می‌نوشت؛ در اوج نومیدی و اضطراب.

سال ۱۹۰۵، سه ساله بود که مادرش هنگام زایمان درگذشت. با مرگ او، خانواده از هم پاشید و خرمان و خواهر کوچک‌اش را به مزرعه‌ای فرستادند. آن دو در خانه‌ای دورافتاده، زیر سرپرستی دایه‌ زندگی می‌کردند.

چشم‌انداز آن منطقه، پهنه‌ای کوهستانی با قله‌های سر به فلک کشیده و دامنه‌های باشکوه بود؛ منظره‌ای که تأثیری عمیق و ماندگار در ذهن او بر جای گذاشت. این دوره از زندگی‌ش، که با انزوا و هم‌نشینی با طبیعت کوهستانی همراه بود، بعدها در تخیل شاعرانه و جهان‌بینی ادبیش بازتابی عمیق یافت. دلبستگی او به طبیعت و زندگی روستایی، زمینه‌ساز شکوفایی زودهنگام استعداد ادبی‌ش شد. این استعداد زیر نظر منتقد و شاعر آنتونیو گومس رسترپو4، پرورش یافت؛ کسی که فنون و ظرافت‌های بلاغت و سخنوری به او آموخت. گومس رسترپو نخستین کسی بود که شعرهای خرمان را خواند. گرچه در آغاز به او گفت که گمان نمی‌کند سرنوشت‌اش شاعر شدن باشد. اما خرمان از نوشتن دست نکشید و آن‌قدر به کار خود ادامه داد تا سرانجام نخستین جلد از مجموعه شعرهاش را به استادش تقدیم کرد. کتاب کوچکی با خطی خوش و جلد مخمل سبز که لبه‌های صفحات‌اش زراندود بود. از همان زمان، شیفتگی شاعر آینده به چاپ‌های نفیس و زیبا شکل گرفت.

چشم‌اندازهای خشن و کوهستانی نیز اثری ژرف و ماندگار بر او گذاشتند. بعدها نوشت:

در پس ِ پشت ِ همه‌ی نوشته‌هام، نیروی طبیعت ِ وحشی نهفته است؛
طبیعتی که در برابر بیگانگان سرسخت و دشمن‌خوست،
اما فرزندان ِ وانهاده‌ی خود را با آغوش گرم و مهربان می‌پذیرد.”

از دهه‌ی پنجاه میلادی چرخشی انسان‌گرایانه و پس از آن گرایشی سیاسی نیز در کارش پدیدار شد.

به علم و ریاضیات و نیز ادبیات کلاسیک، علاقه داشت و هولدرلین، شیلر و نووالیس را شاعران کیهانی آلمانی می‌نامید. شاعرانی که در آثارشان موسیقی دوردستی کشف می‌کنند که کیهان به انسان عرضه می‌دارد. این موضوع، همراه با تنهایی، دو مضمون اصلی شعر او را تشکیل می‌دهند.

بیش از سی و شش مجموعه شعر از او منتشر شده است.

نمی‌توانم تصور کنم که چه چیز دیگری جز شاعر می‌توانستم باشم […] برای من شاعر بودن، نشانه‌ای از یک کنش ِ آرام‌بخش است […] شعر برای من همین است: کنشی بی‌وقفه.” خود را آخرین شاعر نفرینیمی‌نامید. تصویری که در خودنگاره‌ای در کتاب رسوایی (Escándalo) از سال ۱۹۷۲ و در شعری با عنوان یک دندی در حومه5بازتاب یافته است.

در سال 1962 به اسپانیا رفت: “سرزمینی از «شاعران و نجیب‌زادگانی که قرن‌ها سنت، نجابت، خرد و زیبایی را در خون خود دارند. لحظه‌ی دیدار با اسپانیا، باشکوه بود؛ لحظه‌ای که مرا از شور و شوق سرشار می‌کنددوست داشتن اسپانیا و بزرگداشت همه‌ی آنان، لذتی درونی برای حواس من است.”

با طنزی تلخ و زبان اغراق‌آمیز و لحنی گزنده، معیارهای شخصی، دوستی‌ها و دشمنی‌های ادبی را بی‌اعتبار می‌کند و بر این باور تأکید دارد که ارزش شعر نباید بر اساس روابط شخصی میان شاعران سنجیده شود.

این احساس را با خود آورده‌ام که برخی دوست ندارند. اما شعر نه دوستی است، نه عشق، و نه دشمنی یا ناخشنودی نسبت به همکاران. کسی که می‌گوید شاعری بزرگ است چون دوست ِ دیگران است، باید طنابی بخرد و خودش را دار بزند. و اگر می‌گویند شاعری بد است چون او را دوست ندارند، باید دو طناب بخرد و دو بار خود را دار بزند، البته اگر سلامت‌‌اش اجازه دهداگر شعر لئوپولدو دِ لوییس6، ما را به زیبایی هدایت نکند و شایسته‌ی زیستن نسازد، دیگر هیچ چیز ما را رهایی نخواهد داد؛ دست‌کم نه مرا، که درگیر ِ این‌همه امور تعالی‌بخش هستم، گرچه نیروی جاذبه مرا به پایین می‌کشد. من به شعر چنگ زده‌ام تا بتوانم با درجه‌ای از شکوه و عظمت وجود داشته باشم.” (9 اکتبر 1962)

از سال ۱۹۷۹ به بعد، مجموعه‌‌ای نامه نوشت که در آن‌ها از دو اقدام به خودکشی سخن می‌گفت؛ اقدام‌هایی که از مشکلات عاطفی و روابط شخصی ناشی شده بودند و بر سلامت جسمی و روحی او تأثیر گذاشته بودند. به همین دلیل، درباره‌ی هزینه‌ی زندگی در اسپانیا اطلاعاتی درخواست کرد و آرزوی عمیق خود را برای گذراندن روزهای پایانی عمرش در آنجا بیان کرد. این ماجراهای ناگوار به دستگیری‌ها، درگیری‌ها و در نهایت، زخم‌های شدید ناشی از ضربات چاقو انجامیدند. شرح این بدبیاری‌ها گاهی کمی اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد (برای مثال: چهار لیتر خون از دست دادم، در حالی که از دست دادن اندکی بیش از یک لیتر خون نیز می‌تواند مرگبار باشد)، اما گزارش‌های روزنامه‌ای که درباره‌ی این منتشر شده‌اند، آن‌ها را تأیید می‌کنند (Excelsior، 24 مارس 1980)

شعر تلخ من، ولگردان7، گزارشی وفادار از هستی من است. از این رو، کتاب توفان8 چیزی نیست جز وصیت‌نامه‌ی موجودی رنج‌کشیده، نیمه‌دیوانه، که در آستانه‌ی تاریکی ایستاده است. چنین بوده است زندگی من؛ و این زندگی مرا از شرم و درد سرشار می‌کند، اما فضیلت‌نمایی ِ بورژوازی و میلیونرها مرا از شرم و درد بیشتری می‌انبارد.”

چند شعر


مرد سوم

یک دَندی در حومه‌

من میهمان ِ عمودی ِ کوچه‌ی تنگ بودم،
در حومه‌ای که شب‌ها بوی تعفن می‌داد؛
بوی ماهی ِ گندیده و غذاهای سرخ‌کرده‌ای
که ولگرد ِ نابینا با ولع فرو می‌بلعید.

می‌توانستم تو را به گوشه‌هایی ببرم
که تنها آدم ِ تنبل دوستشان دارد و در آن‌ها زندگی می‌کند؛
به مهمانخانه‌ای با خوراک‌های آبگوشتی،
چاشنی‌خورده با زهر ِ کک‌ها و چربی ِ چرکین و عفونی.

مهمانخانه‌ی جغدها پناهگاه من بود.

آنجا بود که ابتذال آموختم
و شادیِ این آگاهی را که در دل ِ پلیدی نیز نجابتی پنهان است.

از من درباره‌ی چیزهای مرده بپرس:
درباره‌ی قمارباز، دلال ِ محبت،

سرکارگر ِ یک‌چشم ِ قمارخانه و زن ِ دلاله.

ساکن ِ چنین نکبتی بودم من؛
باغبان ِ بوته‌ی گل ِ پارچه‌های کهنه،
جایی که کاکتوس‌های بی‌روح
و یک آفتابگردان با پوستی رنگ‌پریده
تنگاتنگ ِ هم روییده‌اند.

نمی‌توانم تو را فراموش کنم، ای جهان ِ من،
جهان ِ کنه‌ها و ریزجانداران؛
آنجا که حتا اسید کربولیک هم نمی‌تواند گازهای زهرآگین را خنثی کند.

اینجا، نزد من، ای قلب ِ فقیرترین زاغه، بیمارستان و کودکی

که فقر او را در زندان‌های خویش پرورش می‌دهد!

ای بار ِ رها‌نشدنی، اینجا تو را در بند نگه می‌دارم،
زیر جامه‌های زنبق و مهتاب ِ من.

با کلاه ِ لندنی‌ام به تو سلام می‌کنم؛
با پیراهن‌های هلندی‌ام شیفته‌ات می‌سازم،
و کفش‌های آلمانی‌ام نقش می‌زنند بر راه‌های تو،

که از مدفوع و استفراغ پوشیده‌اند،

و بی‌اعتباری ِ دندی‌گری ِ فقیر و فرسوده‌ی من.

زندگی‌نامه‌ی کوتاه انسان معاصر

تقدیم به شاعر بزرگ اسپانیایی، لئوپولدو دِ لوییس

میان دو جنگ، ادامه‌ی زندگی میان دو قله‌ی ویرانی.
دو جنگ؛ بزرگ‌تر از خود ِ جهان.

پیش از جنگ ِ نخست، سفید بودم.
پس از جنگ ِ دوم، رنگ باروت داشتم؛
رنگی خالکوبی شده بر پوست‌ام.

پیش از جنگ نخست، برهنه می‌رفتم در امتداد کرانه‌ی رودخانه‌ها،
فراز گندم‌زارها.

پس از جنگ دوم، با زرهی از حلقه‌های آهنین، و قلبی زره‌پوش.

خزه بوی پوزه‌ی ماده‌شیر داشت
رودها بوی ادرار اسب.

پیش از جنگ نخست، از آتش نمی‌ترسیدم؛ از اخگرهای انسانی چرا.

به زمان ِ جنگ دوم، مغز ِ استخوان ِ برهنه‌ام

به‌شدت می‌سوخت.

من زنده ماندم، زیرا مرده‌ای از گورش غارت کردم؛
همچون کیسه‌ای از مواد ِ در حال پوسیدن بیرون‌اش ‌کشیدم،
از گودال بیرون انداختم و در گور او پنهان شدم.

زان‌پس، هزاران صدا فریاد زدند که دوباره زاده شده‌ام،

و مرا سنگسار کردند!

پیش از جنگ نخست، بی‌هیچ تردیدی، همان‌گونه که نان پیشکش می‌کنند،

دست دراز می‌کردم.

پس از جنگ دوم، پنهان‌اش کردم.

پیش از جنگ نخست، گام‌هام نجیبانه بود؛
همچون گام‌های مردی ساده که اعتماد داشت.

پس از جنگ دوم، گامی بلند؛ جهشی همچون یک ببر ِ گرسنه.

زندگی ِ دوپاره.
یادآوری ِ آن نیز دیگر درد ندارد.

من هیچ دردی ندارم.
هیچ پیروزی یا افتخاری ندارم،
و یکی از آن جنایت‌کاران بی‌شمارم
که روزنامه‌ها درباره‌شان می‌نویسند؛
موجودی بی‌مصرف، احمق.

آنچه باقی مانده و می‌توانم بگویم،
از این هم ناشیانه‌تر، کثیف‌تر و غریب‌تر است.

صمیمیت ِ بی‌شرمانه و سقوط!

چهره‌ی من اصیل نیست.
همان چهره‌ی جعلی است که همه‌مان از پیش داریم.

تکه‌ای کاغذ با خود حمل می‌کنم.
در یکی از گوشه‌های آن تنها نشانی ِ من نوشته شده است.
اما واقعی نیست!

شماره‌ی تلفن ِ ساختگی و تصویری بیشتر شبیه نقاب
نقاب ِ مردی که آگاهانه فریب خورده است.

هشدار و پیکره، نام و نشانی، همه شبیه‌سازی‌اند؛
همه حرام‌زاده و بی‌ریشه‌اند!

آنچه می‌دانم و آنچه نمی‌دانم، و آنچه هرگز نمی‌توان دانست؛
و رؤیا و آنچه هرگز رؤیا نشده است!

موهای کثیف‌اش تا پشت‌اش می‌رسید.

موجودی مفلوک، ریش‌دار و دوجنس‌نما.

اما شاید این نشانه‌ها به کارم بیایند،
اگر روزی بی‌اهمیت، روزی تلخ،
بی‌تاریخ، مانند روزهای دیگر زندگی،
بی‌شرم و بی‌شکوه، روزی مات و بی‌رنگ، در خیابان بمیرم؛
همان‌گونه که سگی پیر در کوچه‌ای خاکستری می‌میرد.

مادرید، ۵ مه ۱۹۶۹

پایان کار ِ هرکول

من پسر ِ ویسنته آلِیخاندْرِه زاده شدم، در مانتوآ.
غنیمت‌های کالابری را به یغما بردم.
اکنون پارتنوپه را در اختیار دارم؛
من عید پاک را می‌شناسم،
سرزمین‌ام را، راهنمایان‌ام را.

سنگ‌نبشته‌ی ویرژیل9

من هرکولم؛ نیمه‌خدای یونانی و بوکس‌باز.
من شاعری از کلمبیا نیز بودم، سرزمین مادری‌ام.

به پرومته یاری رساندم تا شعله‌ی آسمانی ِ خدایان را بدزدد.
پس از آن، او را دیدم که در دشت‌های سکاها به زنجیر کشیده شده بود.

در پلاته‌آ، پاوسانیاس را مسلح کردم
و بر پشت ِ قنطورس ِ پِنتِلیک10 از میان گرگ‌ومیشِ قرن‌ها تاختم؛
تا سرانجام به نبرد ِ جهان‌شمولی رسیدم.

من در لندن دیدم که توماس مور را گردن زدند
و از قدرت ِ بی‌عدالتی رنج بردم.

در رینگی در ایندیاناپولیس11،
با جک جانسون12 بر سر ِ عصای قدرت به رقابت برخاستم.

شاهد فروپاشی ارتش آلمان بودم در استپ‌های یخ‌زده.

با خشم ِ پویا روبه‌رو شدم و فروپاشی ِ اتم‌ها.

 من برای کشتزارهای مرطوب ِ گندم
و ورزاهای کلمبیا آواز خواندم؛ به یاد ِ ویرژیل.

من دو هزار و پانصد ساله‌ام.
بی‌دفاع و تنهایم، و به پایان ِ کار ِ سنگین ِ خویش رسیده‌ام.

مرگ مرا نمی‌ترساند، زیرا خرد ِ من ژرف‌تر است از اندیشه‌های خدایان.

اما چه کسی چیزی از من می‌داند؟
از شور ِ درخشان ِ من، از سرنوشت ِ قهرمانانه‌ی من،
از همبستگی ِ انسانی ِ فروتن و مهربان ِ من؟

چه کسی سرودهای مرا می‌شنود؛ سرودهایی برای کارگران و برای اشیا؟

می‌دانم که با گرز ِ چوب بلوط ِ خود نمی‌توانم بجنگم با زور ِ زره‌پوش.

من جهت‌گیری ِ خداگونه از دست داده‌ام.
من رانده‌شده‌ای از زمان‌ام، قهرمانی سقوط‌کرده.

با این حال، هنوز غرور ِ تبار ِ خویش با خود دارم.

و در لحظه‌ی جان‌کندن، هنگامی که جهان را ترک می‌کنم،
به یاد می‌آرم آنچه سوفوکل برای من سرود،

و با صدای بزرگ و روشن ِ شاعران و بوکسورها،
من ــ که هنوز زیبایی و غرورم ــ با واپسین نیرو فریاد می‌زنم،
و صدام در برابر ِ رشته کوه آند طنین می‌اندازد:

برای پیکر من، فراز کوه ِ اُتا13، هیزم ِ آتش ِ مرده‌سوز آماده کنید!

و نگذارید کوریبانت‌های سیبِل14 با آیین ِ نی‌‌نوازی مرا مدهوش کنند،
حالی که وجود ِ من راز را درمی‌یابد.

پرخاشگریِ فلز

در برابر ِ روح ِ سترون ِ انسان،
فلزهای مهاجم سر برمی‌آرند.

همچون سیکلوپ‌های15 عظیم
در راهروهای صومعه‌وار ِ معدن‌ها دفن شده بودند؛
خمیده زیر سنگینی ِ زمین و ژرفای توخالی ِ سایه‌ها.

آن‌ها آهنگر ِ فرمان‌بردار ِ آتش بودند و بنیاد ِ مرکزی ِ قدرت.

در شکاف‌های آتشفشانی ِ جهان،
که با گشودگی‌های خشونت‌بار ِ آسمانی
و زخم‌های نبردهای زمینی شکافته شده بودند،
می‌شد تپش ِ نبض‌‍‌شان لمس کرد؛
ضربان ِ پیکره‌های درهم‌پیچیده و به بردگی‌کشیده‌شان.

می‌شد شانه‌هاشان را دید، خمیده به زیر سنگینی ِ نمک و صخره‌ها،
و تماس ِ استوار ِ مهره‌هاشان را،
که با گره‌های زمین‌شناختی پیوند خورده بودند.

و کور، یا با چشم‌هایی در میان ِ مهِ چاه‌های عمودی،
در زیر قرن‌ها به جنبش درمی‌آمدند؛
و در غرش ِ زمین‌لرزه‌های بزرگ،
همچون موجودات ِ ناشی ِ زیرزمینی در جست‌وجوی زندگیِ عمودی بودند.

انسان به ژرفای دورافتاده‌ی آنان فرود آمد
تا فراموشی ِ بازالتی16 را زیر و رو کند.

آنان را از ژرف‌ترین آب‌انبارها بیرون کشید
تا شکل و شمایل ِ خویش را به آنان ببخشد.

می‌خواست غبار ِ تابوت‌های سنگی
و بندهای گیاهی ِ رگ‌های اُخرایی ِ آنان بشوید،
تا با نیروی دگرگونی‌های نخستین آشکار شوند؛

با سکوت ِ پرتگاهِ انتزاعی، در پاکی بی‌آلایش ِ نگاه‌ها؛

با شگفتی ِ موجودی که خود را برهنه کشف می‌کند
در لرزشِ معصومیت؛ و با نیروی حیاتی ِ نسل‌هایی که از ژرفای شکل‌ها برمی‌خیزند
و به فضای آفرینشی نوین صعود می‌کنند.

و آنان با معماری ِ ابتدایی ِ خویش،

با بلوک‌های هم‌اندازه و توده‌هایی که به دست ِ هماهنگی ِ معدنی تراشیده شده بودند،

بر سطح زمین پدیدار شدند.

بیدار از میان ِ خوشه‌های آبی ِ خویش؛
شیره‌های لایه‌های گِلی از صافی‌های رگ‌هاشان جاری شد.

در پوششی از لجن و سنگ، به آوارگان ِ تیره‌ای می‌نمودند
که از بیابان‌های آشفته بازگشته‌اند.

از رؤیاهای بی‌شکل ِ خود بیدار شدند؛
رؤیاهایی که در هزارتوهای یخ‌زده دیده بودند.

و از شکاف‌های غیرآلی ِ آنان، نقطه‌ای از روشناییِ متحرک پدیدار شد؛
همچون پرتو نوری بر دیواره‌های کوارتز ِ محافظ ِ زمرد،
که هنوز با حلول ِ سایه‌هایی پوشیده بود
که به زمان جوانه‌زدن شکل می‌گرفتند.

همه‌ی رنگ‌های هستی ِ فعال منافذ ِ شبانه را روشن کردند.

آبی ِ آب ِ گذرا، که سرما آن را تا رسیدن به شگفتیِ دریاچه‌ها پالایش می‌کند.

و آبی ِ دیگری، متفاوت، که وجود ندارد؛ اما به مردمک‌های دوردست می‌رسد
بی‌آنکه هرگز آشکار شود؛
همچون رازی که قلمروهای خورشید را پاسداری می‌کند.

و سرخیِ خون، که در سلول‌های زاینده، باروری می‌انگیزد.

در سلامت، همچون اخگری فروزان، جرقه می‌زند.

با نور ِ زیست‌شناختی خاموش می‌شود.
بر چهره‌های مردگان رنگ می‌بازد.

از میان ِ قوس‌های شامگاهی دور می‌شود
و در سوگ ِ جهانی محو می‌گردد.

و آنان سبز ِ فرسوده و نرم‌شده‌ی اکسایش‌های کهن را صیقل دادند؛
سبزی ِ سواننده‌ای که پهنه‌های گیاهی اشباع و از آن‌ها تقلید می‌کند.

بدین‌گونه باغی بی‌نیم‌کره شکل گرفت؛ باغی لنگرگرفته در شکوفایی ِ غوطه‌ور.

باغ ِ دخمه‌ها؛ باغِ رگ‌ها و رسوبات و حوضچه‌ها،
جایی که لکه‌ی آغازین ِ گلسنگ پوسیدگی را از حالت ِ انسانی تهی می‌کند.

و زرد ِ نیروبخشی که در گیاه ِ مغز ِ استخوان وجود دارد؛
زغال‌های نیم‌سوخته‌ی چاودار در فلات‌ها، و پوسته‌ی نان و انار.

و سپیدی آرد و کف، و سیاهی ِ نیرومند و گورمانندی

که انرژی ِ خود در امر ِ غیرانسانی تقویت می‌کند؛

تابوت‌های سنگی می‌آراید؛ فراتر از زندگی و تن در جای خود می‌ماند،
و در پیوندش با تپه‌ها و لایه‌های زمین، تبار ِ متراکم ِ خاکستری

در فضای انسانی می‌پراکند.

در ساختار ِ بی‌جان ِ آنان، آواها به نغمه درمی‌آمدند؛
همچون صدا در گلوهای بکر، پیش‌درآمدهایی در خواب‌گرد.

آواها، پیله‌هایی بودند آویخته در پای ِ سردرهای سمفونیک؛
در پیوند با سکوت ِ گنبدهاشان و در انتظار ِ لحظه‌ای که نیمه گشوده شوند
در کمال ِ تمامیت ِ آکوستیک؛ همچون عنبیه‌های گل ِ مرجانی

فلزها در خود داشتند.
اُرگ‌های کلیساهای گوتیک؛
ارگ‌هایی که بعدها در آیین‌های مذهبی و توبه‌های عذاب‌آلود به صدا درآمدند.

و آهنگ ِ دریای مستقل را؛ و آن ِ توفان‌ها را،

هنگامی که شب ِ مغزی فرا می‌رسد، سرشار از هراس.

و انفجار ِ سیلاب‌های عظیم.

و صدای ِ تشنج‌های فروخورده.

و نوحه‌ی موجود ِ قربانی‌شده؛
موجودی که بی‌دفاع در برابر ِ ویرانی‌های کیهانی و فاجعه‌بار قرار گرفته بود،

و برای نخستین بار احساس کرد که بی‌کرانگی بر ذهن ِ او فرود آمده است.

و آنان در خود آواهایی داشتند
که همراهان ِ تنهایی ِ فزایندهٔ انسان بودند.

آواز ِ نسیم؛ کودکی رقصان در کنار ِ طعم ِ پرتقال‌های تازه.

سوت ِ جوانه‌زن ِ روزهای سوزان ِ تابستان،
آنگاه که عروسی‌ها در دره‌ی آبی آواز می‌خوانند.

سرود ِ حشره، که پیوند ِ جنسی ِ آفریدگان را می‌ستاید؛

و لرزش ِ ناقوس‌ها که موجودات را در امتداد ِ راه‌هایی دنبال می‌کنند

آکنده از گندم و لاله،
و سرانجام آنان را در جنگل‌های سرو رها می‌سازند.

آنان با انسان پیمان‌های قدرت بستند
و همراهِ او به پیش رفتند تا شاخ‌های گوزن ِ شمالی

و پوست و چربی ِ خرس به چنگ آورند.

پوسته‌هایی را فرو افکندند، با چین‌هایی که بر تنه‌های مارمولک‌ها زاده شده بودند،
و رنگ ِ نخستین ِ بوته‌زارها را آشکار می‌کردند.

با گرانیت و چوب درآمیختند تا خانه‌های زمزمه‌گر را شکل دهند؛

و در اوج ِ دگرگونی‌های خویش، پیکر ِ ذهنی ِ بلور را تا جام‌هایی از قله‌ها برکشیدند.

کارخانه‌ها احساس کردند تپش و ارتعاش ِ فلزها را.

ساز و کار در میان ِ صداها زاده شد؛ با چرخ‌دنده‌هاش
و ستارگان ِ ریاضی‌وار ِ حک‌شده بر شقیقه‌هاشان.

حرکتی شورشی و سرگیجه‌آور، از گوی‌ها و چرخ‌دنده‌ها،
درون ِ ماشین‌ها طنین افکند؛ و سوختن ِ عظیم ِ ماده،
موج‌های گرمایی ِ وحشیانه از دهان ِ کوره‌ها بیرون افکند بر گویِ شعاع‌گستر،

دایره‌ای فلزی و خودمختار پاسخ داد.

سوت‌ها تا رسیدن به حباب‌ها غریدند.
پیچ‌گوشتی‌ها با دیسک‌های چرخان سخن گفتند،
و موتور با دایره‌های محرک.

و بدین‌گونه، نیروی فلز با هر آنچه فلزی بود سخن گفت؛
از قلب ِ هر آنچه فلزی بود، با هجاهایی از برخوردهای معدنی.

رود ِ تنها، با شیوه‌ی خدمتگزار، ادای احترام کرد.

و جنگل نیز چنین کرد؛ جنگلی که از میمون‌های کوچک ِ انسان‌نما
و پروانه‌هایی پر شده بود که در جست‌وجوی ریشه‌ها،

شبدرهای چهاربرگ را جشن می‌گرفتند.

حتا دریاها و هوای آزاد نیز ادای احترام کردند؛

آنگاه که دژ ِ پرنده مداری مبهم از صورت‌های فلکی ترسیم کرد،

و هنگامی که زیردریاییِ زره‌پوش گل‌های رز ِ مغناطیسی در تاریکی کاشت
و به ژرفای آب‌ها راه یافت؛

جایی که اسفنج‌ها در آن خوابِ پاییز می‌بینند و اراده‌ی نیرومند ِ فلز.

آنگاه که شهیدان ِ معاصر همچون قبیله‌هایی رهایی‌نیافته، نمک می‌نوشیدند،

زنجیرهای فلزی ِ شکل ِ پا، مارپیچ‌هایی از بندهای گزنده، بر گردن‌هاشان آویخته بود.

زوزه از خویشتن دوباره زاده شد، محکوم به هستی‌ای جاودانه.

صلیب‌های گرسنه همچون میله‌هایی از سایه‌های سرکش رشد کردند.

گروه‌هایی از جانوران ِ شعله‌ور در سرزمین‌ها و دشت‌ها گشت‌زنی می‌کردند،

و فلز، دژی آهنین در برابر زندگی برپا کرد؛
جایی که موج‌های انسانی‌ترین احساسات و نور، در آن می‌مردند.

خورشید خوار و خفیف شد، گرفتار در برشی از ماه‌های نیکل‌اندود.

هراسِ ارواح آغاز شد.

ارواح سرگردان بودند، گم‌گشته.
همه‌ی ارواح فروخورده و نابود شدند.

و انسان دیده می‌شد که بی‌هدف می‌دود؛ از گُِل ِ چاه‌های سیاه می‌خورد،
حالی که فرشتگان ِ فلزی و خشم ِ فرشتگان ِ اعظم ِ فلزی در تعقیب‌اش بودند.

بر شقیقه‌هاش خارهایی از آلومینیوم بود.
طنابی بلند از قلع ِ تاب‌ناپذیر، و بر پشت‌اش دورگه‌هایی از مس.

شنیده می‌شد که در پناهگاه‌ها تسلیم می‌شود
و بر زانوهایش در برابر محراب فرو می‌افتد؛
محرابی که با سنگرهای حرارتی دفاع می‌شد،
جایی که اورانیومِ پیروز فرمان می‌راند.

نظریه‌ی شب ِ آمریکایی

پیش از آن‌که ظهر ِ بزرگ ِ قاره‌ای با سایه‌ها پُر شود؛
همچون سرزمینی پرنده که گروه‌هایی از عقاب‌های تیره به آن یورش می‌آورند،

من پیکر ِ خود در نزدیکی ِ این دره‌ها متمرکز خواهم کرد؛
دره‌هایی که بر نصف‌النهارهای زمین، دورترین تاریخ ِ خون ِ بومیان
و داستان‌های انسان‌هایی را بازمی‌تابانند که در جهان‌های آکنده از آب زندگی می‌کنند.

من جنگل‌های ژرف را،

در نزدیکی ِ شنیدن ِ نداهای دوردست ِ کِنّاها17، نی‌لبک‌ها و تِپونازتلی18‌های گرفته و خشن،
به سکوتی خواهم سپرد که از آند فرود می‌آید، همچون یوزپلنگ،

بر غارهایی که در آن‌ها عنکبوت‌های دگرشکل با مرگ به بازی مشغول‌اند؛

از آن دست که مورچه‌ها و چوکوآ19 نیز با مرگ درآمیخته‌اند،

به گاهی که سازنده‌ی مکانیکی ِ زمین، غرش ِ آشفته‌ی میکروب‌های زنده‌ تخمیر می‌کند؛

زندگی‌ای آمیخته با ماده‎ی پوسیده به زیر ِ مرداب‌ها.

همچون امپراتوری هندی، پوشیده در کاست ِ پرغرور و مشروع ِ خویش؛
ایستاده بر صخره‌های مقدس، چشم دوخته به قربانی‌های سوخته‌ی خورشید ِ غروب،

چنین، بر سنگِ سرخِ تِزونتله20، خواب ِ خود مُهر خواهم کرد؛

در مکزیکی‌ترین قلب ِ صخره‌ای طوفانی،
جایی که شقیقه‌هام بتوانند جریان‌های هوا را احساس کنند،
و روحم بتواند نیروی ملت‌هایی را دریابد

که همچون من، این رشته‌کوه‌های آمریکا را دوست داشتند.

اینجا زانو زدند؛ اینجا به بزرگی رسیدند،

و اینجا، همچون پیامبران ِ کشاورزی، سخن گفتند
از چیزهای بارآور؛ از جنگل‌های تشنه؛ از گستره‌ی افقی ِ ریشه‌ها

و وفاداری ِ انسان به کوهستان‌ها.

من در ساحل ِ دریاچه‌ای مهاجر دراز خواهم کشید،
تا، نزدیک ِ ریزشگاه ِ رودخانه، بتوانم غبار ِ مهره‌های ستون فقرات را بهتر لمس کنم؛

و لاشه‌ی اکنونْ پراکنده‌ی کشکک‌های زانو را، که در شن فرو افتاده‌اند و سوخته‌اند
به دست ِ خشم‌هایی که بر قاره‌ی قهوه‌ای هجوم آوردند،

خشم‌هایی که حتا ستون‌های یکپارچه‌ی سنگی را از جا کندند
و لوح‌های زرینی ذوب کردند که بر سردرهای خانه‌ها می‌درخشیدند؛

و آن‌ها را از ساده‌ترین موسیقی سرشار می‌کردند،
آنگاه که باد لبه‌هاشان را لمس می‌کرد،

گویی ساخته از نی‌های آوازخوان یا دانه‌های گندم.

من در ساحل ِ دریاچه‌ای دراز خواهم کشید،
زیرا آمریکا، از یوکان تا پاتاگونیا21، در آغاز ِ زمان از آب سر برآورد؛

همچون کلکی سرشار از موز و آناناس؛ چوبِ بالسا22؛
پروانه‌های آبی؛ سموم و آتشفشان‌ها؛ زرهی ساخته از پوست‌ کایمن23 که در جنگل آرمیده است،

و پرهای کتزال24، پنهان همچون زمردی زنده و جنبنده در زیر ِ جنگل‌های پِتِن25.

چنین است آمریکای پُر از دریاچه، وحشی و فاجعه‌بار؛
که باید خود به یاد آرد در پیکره‌های دوزیستی؛
پیکره‌هایی که هندی‌شمردگان با حالت ِ نیایش بر صخره‌ها تراشیدند،
به زمانی که از نیروهای مهاجم ِ آب می‌خواستند که بازگردند و بروند.

آب ِ پس‌رونده، رگ‌های خود را پراکنده بر دامنه‌های آمازون بر جای گذاشت؛
چشمان‌اش را در دریاچه‌های شیرین ِ گواتمالا؛ و موهاش را پای ِ ایگواسو26.

آب برای آمریکا خاستگاه ِ توفانی ِ زندگی ِ آن بود.

از این رو، هنگامی که این واژه‌ها را با بخشی از روح و خون ِ آن بر زبان می‌آرم،
بت‌پرست و کافر، دعایی آغاز می‌کنم با اقرار به شور ِ نخستینی که مرا به فرمان خود گرفته؛

و با نقش زدن ِ ستارگان ِ درخت‌گون بر گوشت ِ من آغاز می‌شود، به نام ِ زمین و فضا

از چوب ِ ماهونی، که تیرهای سقف و گورها را بر دوش می‌کشد؛
از بقایای سرگردان ِ نژاد ِ انسان، و از خورشیدی که هنوز در بلندای آسمان بر ما فرمان می‌راند.

دعایی که با اعلام ِ پرستش ِ من نسبت به تاریکی ِ شب آغاز می‌شود،
و با اعمال ِ ایمانی ِ بی‌امید در تلخی ِ نخستین ِ آمریکا پایان می‌یابد.

آمریکا رودی است که هرگز به دریا نمی‌ریزد
و در برابر ِ قله‌های ناشنوای چیمبوراسو27 فریاد می‌زند.

چنین است ایمان ِ من به سرزمین‌ام؛
سرزمینی که بر امواجِ صداهای جنگل ِ برگشت‌ناپذیر، از داریِن28 تا پوتومایو29 می‌لرزد.

چنین است ملت ِ من؛
ملتی از رودخانه‌ها
که هیچ دریایی آن را دربر نمی‌گیرد.

چنین است کلمبیا؛
سرشار از آب و غرقه در شکوه ِ گیاهان.

من در کنار ِ رودِ خاموش دراز خواهم کشید به انتظار ِ شب؛
شبی که با کف ِ آبنوس ِ بی‌جان ِ خود
به درون ِ سازندهای زیرزمینی ِ زغال‌سنگ نفوذ می‌کند.

من دراز خواهم کشید تا شب را انتظار بکشم،
همان‌گونه که پیش از این، پس از یورش‌هاش به ماهی‌های مسی‌رنگ
و جانورانِ قهوه‌ای، کمانداران ِ تندرو و شکارگر.

من در کنار ِ رود ِ خاموش دراز خواهم کشید به انتظار ِ سایه؛
زیرا آب، تاریکی و رازآلودگی ِ جنگل، کلید ِ هراس‌انگیز ِ میراث ِ انسان ِ آمریکایی‌اند.

سه کرکس، لنگرانداخته بر صخره‌های شیب‌دار.

سه اورینوکو30 که همیشه در خون ِ ما جاری‌اند.

سه دیوار ِ مرگ ِ سرکوب ِ مرداب‌هایی در التماس ِ خدا با تو باد“.

تنها ما که در آمریکا زاده شده‌ایم وسعت ِ عظیم ِ این سوگ ِ زمینی درک می‌کنیم.

واژه‌ی گرگ‌ومیش را به یک آمریکاییِ راستین بگو،
و او بازوان‌اش را همچون مار ِ خفه‌کننده‌ای می‌جنباند.

این غریزه‌ی شبانه‌ی اوست؛ گرایشِ به جنگلی که در جست‌وجوی خاستگاهِ خویش است.

واژه‌ی آب را به او بگو، و در چشمانش مرداب‌هایی خواهی دید که با رنگ ِ گرگ‌ومیش آراسته‌اند.

اما واژه‌ی سکوت را بگو، و دسته‌هایی از گل‌های کاتِلیا31 در دستانش شکوفا خواهند شد.

گل ِ آمریکایی ِ سکوت، آن گل ِ بریده‌شده، وحشی‌ترین و آزادترین ِ گل‌هاست.

از نسیم‌ها، سکوت و موسیقی ِ ناشنیدنی تغذیه می‌کند.

گاهی رنگ می‌بازد و آه می‌کشد.
خود را با رقص زنده نگه می‌دارد.
در وجد، خویشتن را روشن می‌کند.

بر ساقه‌ای از سکوت و فراموشی زاده می‌شود؛ و در فراموشی و سکوت تکثیر می‌شود و می‌میرد.

در روزهای دیگر، آرزو می‌کنم همچون روحی پرواز کنم و میان ِ نورهای زرد و اشک‌ها دور شوم.

شهرهایی را ترک خواهم کرد که در آن‌ها تبعید ِ من از هر آنچه انرژیِ زیستی دارد، به کمال رسیده است.

آنجا ریشه‌هایی بر جای گذاشتم، همچون بازوانی که تونل‌ها را می‌گشایند؛
تونل‌هایی که گوی‌های سبز ِ ژرفا از آن‌ها می‌گذرند،
در مسابقه‌ای، چون رگ‌ با یکدیگر برخورد می‌کنند.

آنجا کرم‌های شب‌تابِ عظیمی بر جای گذاشتم، افروزندگان ِ آتش؛
درختانی که باهم‌دلی ِ خاموش می‌شنوند و می‌بینند.

گرما بر جای گذاشتم؛ گرمایی که در هر لحظه،
زندگی‌های تراژیک از ناحیه‌ی بدبو و پوسیده بیرون می‌کشد.

نیرو بر جای گذاشتم؛ خشونت در نبردهای جانوران،
و نفرت از تاریکی را نسبت به انسان و آفریده‌ها.

من به شب ِ آمریکایی فریاد می‌زنم:

مادر!

و او از ژرفناهای توخالی ِ خویش به من پاسخ می‌دهد.

آری!
من هرگز مادرم را نشناختم.
او زمانی مرد که چشمان‌ام هنوز توانایی ِ درکِ دگرگونی‌های نور را نداشتند.

من خاطره‌ای از او در خود نگه نمی‌دارم؛ یا اگر چیزی از او در من باقی مانده باشد،
او همانند رودی اندوهگین است که از میانِ تاریکی می‌گذرد.

شب، درماندگی ِ هولناک ِ مرا در پناه گرفت.
من همچون جزیی از او رشد کردم؛ از آن دست که تندر در سرعت ِ خصمانه‌اش گسترش می‌یابد.

در من کینه‌ای نسبت به روشنایی و امید وجود دارد، و نافرمانی‌ای جبران‌ناپذیر.

مرا جانور ِ شب بنام، خواهم آمد؛
زیرا آشفتگی ِ من بخشی از شب است،
و هراس ِ من تازیانه‌ای از ژرفاست.

من کلان‌شهر ِ سفیدشده ترک خواهم کرد که در آن تبعیدم به پایان رسیده است.

آنجا تاریک‌ترین پوشش ِ گیاهی در انتظار من است،
و ورزاهایی با توفان‌ بر شاخ‌هاشان؛ شیشهْسنگ32 در چشمان و سُم‌هاشان،
و پیکری به رنگ ِ دارچین که بر قله‌های بی‌ستاره‌ی کوهستان رازآمیز می‌شود.

چنین است آمریکا؛ بی‌رحم در زیبایی ِ خویش؛
زنده در زیر ِ لایه‌های گِلی ِ کاراییب و تهی‌شده در میان ِ بت‌های زرین.

من باید به بیابان‌ها بازگردم تا روح‌ام را نیرومند سازم.

سایه، نور ِ نیروهاییست که در من زیسته‌اند.
نان، گرسنگی ِ دهان ِ من است.
توفان، آرامشِ من.
نفرین، وحشی‌ترین ِ شادی‌های من.

من همدم ِ قبیله‌هایی هستم که بر شیره‌ی نیرومند ِ زندگی گام برمی‌دارند
و لحظه‌ی مرگ را با نیایش می‌طلبند.

شهرها را ترک خواهم کرد، کلان‌شهرها را به فراموشی خواهم سپرد،
و بازخواهم گشت تا در ساحل ِ رود ِ خاموشی دراز بکشم؛

یکی از آن رودهای گل‌آلود با نام‌های موسیقایی:

اینیریدا، واوپس33، همچون مارهایی که در انتظار ِ پناه ِ شبِ آمریکایی‌اند.

(1953)

خواندن بودلر

این برای من یکی از غم‌انگیزترین و بی‌رحم‌ترین شب‌های جهان است.

بودلر، با چشمان خاموش ِ خویش، چشمانی دگرگون از سفلیس؛
بودلر، با چشمان ِ جادوگری پلید،
از درون ِ کتابی پوشیده در سوگ به من خیره می‌شود.

نیمه‌فلج و با دست ِ چپ، خود را سوی خانه‌ی من کشاند.

بودلر پس از غروب آفتاب به خانه‌ی من رسید؛
در همان ساعتی که خفاش‌های دیوانه‌ی شب از پناهگاه‌ها بیرون می‌آیند.

به او گفتم: آقا، اشتباه می‌کنید. من شما را نمی‌شناسم.
دیگر هوا تاریک شده است، و این خانه از ساعت شش عصر به بعد تاریک می‌شود؛
زمانی که من خود را همچون عنکبوتی در تار ِ ژرف ِ خویش منزوی می‌کنم.

و بودلر به من گفت: تو همانی هستی که در جست‌وجوی او هستم.
همان کسی که خود را منزوی می‌کند
آنگاه که نخستین پرندگان از تهدید ِ وحشت و صداهای آشفته پناه می‌گیرند.

آن موجود ِ عنکبوت‌وار پنهان در سایه‌های تباه‌.

و از لبان ِ بودلر، که سفلیس آن‌ها را خورده بود، لعاب می‌چکید؛

هوس‌آلود و لرزان.

من به خانه‌ی تو آمده‌ام، زیرا تو، مانند من، می‌دانی یتیم بودن و اندوه چه معنایی دارد.

من در خواب شنیده‌ام که مادرت را صدا می‌زنی؛ همچون خوابگردها،
مردانی که از کودکی ِ ناقص و زخمی ِ خویش برای همیشه تنها مانده‌اند.

تو همان کسی هستی که در جست‌وجوی او هستم.

من تو را دیدم که بیهوده می‌کوبیدی بر دیوارهای بی‌حرکت ِ یتیم بودن،
و نام ِ مادرت را می‌پرسیدی؛
نامی که اکنون آن را، همچون تصویری، در گرگ‌ومیش ِ این خانه

با گل‌های نفرین‌شده‌اش حفظ می‌کنی.

تو همانی که در جست‌وجوی او هستم،
تو همانی که در جست‌وجوی او هستم.

و بودلر، با گام‌های لرزان و با چشمان خاموش به من خیره شد.

و فریاد زد و فریاد زد، با سماجت ِ بزاق‌‌آلوده‌ی ِ یک دیوانه:

تو همانی که در جست‌وجوی او هستم،
تو همانی که در جست‌وجوی او هستم.

سفلیس تو را در چنگال خود گرفته بود.
من دیدم که چگونه بر پیکرت می‌خزید، با کرم‌های کوچک ِ خود؛

کرم‌هایی که به سلول‌های عصبی‌ات می‌جویدند،
به سلول‌های مغزی‌ای که با آن‌ها می‌نوشتی؛

عضلاتی را که با آن‌ها کار می‌کردی، درهم می‌شکست،
و ستون فقراتی را که پیکرت را نگه می‌داشت، همچون ستونی تازه از غرور.

این همان بیماری است که انگشتان شگفت‌انگیزت را چنان به هیجان می‌آورد

که هرگز آرام نمی‌گیرند.

الهه‌ای سفید و جلادی بی‌رحم.

او به تو تصاویر شگفت‌انگیز می‌بخشد، آواهای رازآلودی که تنها تو می‌شنوی،

بهشت‌هایی کامل.

پس از مرگ، در خاکستر ِ استخوان‌هات،
ترپونما34 پیروزیِ خود را اعلام خواهد کرد.

خشکیده از وحشت، از بی‌بندوباری، از هراس، به بودلر خیره شدم؛
بودلر ِ نیمه‌فلج، آن مزاحم، که همچنان فریاد می‌زد و فریاد می‌زد و فریاد می‌زد:

تو همانی هستی که در جست‌وجوی او هستم،
تو همانی هستی که در جست‌وجوی او هستم.

با مشت گره کرده از خشم گفتم از خانه‌ام برو بیرون، در حالی که فریادم را در گلو می‌فشردم.

آن سگ را به جان‌ات خواهم انداخت؛ سگ ِ نگهبان ِ خواب ِ خوش‌آهنگ و بارآور ِ من.

و او شیطانی و تیره همچنان فریاد می‌زد: تو همانی هستی که می‌جویم، تو همانی هستی که می‌جویم.

آن یتیم، آن تنها، آن کسی که درخشش ِ سفلیس را چون برق ِ تیره‌ای

از میان ِ چشمان ِ ناپاک ِ خویش احساس می‌کند.

آن‌که گوشت ِ پوسیده‌ی روسپی‌‌خانه و گورستان دوست می‌دارد،
از آن دست که من ژان دووال35 را دوست داشتم؛
ژان دووالی دگرشکل و تباه.

تو همانی هستی که در جست‌وجوی او هستم،
تو همانی هستی که در جست‌وجوی او هستم.

و آشفتگی‌ای والا بر خانه‌ی من فرود آمد؛ همچون قلبی بی‌مهر و فشرده در خود.

و آن توهین ِ هولناک فزونی گرفت،
و آب دهان ِ آن مرد ِ هولناک ِ بی‌تعادل.

و آب دهان ِ نفرت‌انگیزش بر چهره‌ی من افتاد؛
تفِ جنون و نیرویی که شر بی‌رحمانه تعقیب‌اش می‌کرد.

و آشفتگی در خانه‌ی من همچنان فزونی گرفت،
و کتاب‌ها و گل‌های شر36 آشفته و پراکنده بر زمین افتادند؛

و میزها در هرج‌ومرجی خداوار در هوا به پرواز درآمدند،
و آتش ستون‌ها را سوزاند؛ و آبی که می‌نوشیدم آرامش ِ اتاقم را غرق کرد؛

و خورشیدی که از تابلویی از ونگوگ مرا روشن می‌کرد، از بوم جدا شد
و همچون ببری خشمگین بر من فرود آمد.

می‌خواستم بنویسم: رحمت!
اما دستان‌ام فرمان نمی‌بردند، و آن واژه در گلویم خفه شد؛

و بدنم تنه‌ای بی‌جان بود، تنه‌ای که جنون آن را می‌بلعید؛
جنونی که سلول‌های خون‌اش را وادار می‌کند در سفلیس پرورش یابند،

تا ‌که عقابی ناشنوا روح ما را با خود ببرد، و بدن باقی بماند؛
به پایان رسیده، همان‌گونه که من در این شب ِ بیان‌ناشدنی ِ بی‌ترحم؛

در حالی که آن مرد ِ باشکوهِ نیمه‌فلج، سیری‌ناپذیر به سوی من فریاد می‌زند:

تو همانی هستی که می‌جویم، تو همانی هستی که می‌جویم!

شهادت‌

ما در برابر جنگل‌های عظیم ایستادگی می‌کنیم؛
آن‌ها که شاخک‌های خود را می‌گسترانند
و خون ِ باغِ کارگر را می‌مکند.

ما از خانواده‌ی کرم‌های شب‌تاب هستیم؛
آن‌ها که فانوس‌های زودگذرشان را
پای درختان سیب و گلابی روشن می‌کنند.

ما علیه ببری شهادت خواهیم داد
که بزهای شادمان را سلاخی می‌کند.

و نیز علیه مارهای مهاجم شهادت خواهیم داد؛
آن‌ها که داروگ‌های خُرد
از رودخانه‌ها و تالاب‌ها می‌رانند.

ما اندوه ِ آشیانه‌ها را درک می‌کنیم؛
آنجا که در آواز هر جوجه،
نغمه‌های نخستین ِ نوجوانی به گوش می‌رسد.

و آن نانی که در خانه‌ی خود به آن دست نمی‌زنیم،
که پاک و دست‌نخورده می‌ماند،
از آن ِ همان مهربانی ِ روستایی است
که غذای خویش می‌بخشد؛
حالی که نی‌لبک‌های ساخته از خیزران به صدا درمی‌آیند،
با طعم ِ تیره‌ی تنهایی و وانهاده‌گی.

روزی که آخرین چکاوک‌ها
دادگاهی برای محاکمه‌ی درندگان برپا کنند،
ما نیز خواهیم آمد؛ با قانون ِ وحش،
با قوانین ِ روستا که گنجشک
بر برگ‌های چاودار نوشته است.

ما شهادت خواهیم داد علیه خورشید و باران،
علیه سرما، برهنگی، گرسنگی و سلبِ مالکیت؛
زیرا خود دیده‌ایم که چگونه عقاب‌های سترگ
دستمزد ِ مرغ ِ مگس‌خوار را می‌بلعند.

دیدن شعرخوانی در یوتیوب:

https://www.youtube.com/watch?v=yN6vPLh8ZBg&t=20s

1 Germán Pardo Garcíaفارسی تلفظ می‌شود نرم‌تر از خخحرف

2 Ibagué

3 El Resucitado

4 Antonio Gómez Restrepo

5 Un dandy en el suburbio

6 Leopoldo de Luis

7 Los vagabundos

8 Tempestad

9 Vicente Aleixandre / Mantua/ Calabri / Parthenope / Virgilio اشاراتی در گذر از مرزهای زمان، ملت و اسطوره و رسیدن به جهان‌شمولی

10 Scythia / Pausanias / Plataea / pentélico

11 Indianapolis

12 Jack Johnson (1946-1878)، بوکسور افسانه‌ای آمریکایی و نخستین سیاه‌پوستی بود که عنوان قهرمان سنگین‌وزن جهان را به دست آورد. سبک زندگی مستقل و روابط‌اش با زنان سفیدپوست خشم بسیاری از سفیدپوستان را برانگیخت. بعدها به دلایل سیاسی و نژادی تحت پیگرد قضایی قرار گرفت.

13 Mount Oeta / Eta در اساطیر یونان، محل مرگ و عروج هرکول (هرکلیس)، قهرمان افسانه‌ای است.

14 کوریبانت‌ها یا کوریبانتس (Corybantes) از اساطیر یونان کاهنانی بودند که با طبل و نی و رقص، ایزدبانوی فریگیایی، سیبل (Cybele) را پرستش می‌کردند.

15 Cyclops غول‌های یک‌چشم اسطوره‌ی یونانی

16 Basalt سنگ سخت و سیاه آتشفشانی

17 Quena ساز بادی سنتی از منطقه کوه‌های آند در آمریکای جنوبی، ساخته شده از بامبو یا چوب

18  Teponaztli ساز کوبه‌ای باستانی متعلق به تمدن‌های پیشاکلمبیِ آزتک و فرهنگ‌های منطقه آمریکای مرکزی

19 Chucuá نام یکی از سازهای بادی بومی در برخی جوامع بومی کلمبیا، ساخته از نی یا بامبو.

20 tezontle سنگ آتشفشانی سرخ‌رنگِ مشهور در معماری مکزیک

21 Yukon یکی از سه قلمرو شمالی کانادا، هم‌مرز با ایالت آلاسکا که به طبیعت بکر، کوهستان‌های مرتفع و شفق قطبی شهرت دارد. Patagonia منطقه‌ای وسیع در جنوبی‌ترین بخش آمریکای جنوبی بین آرژانتین و شیلی

22 Balsa wood درخت بومی مناطق گرمسیری آمریکای مرکزی و جنوبی، به‌ویژه اکوادور

23 Caiman خزنده‌ای از خانواده‌ی تمساح‌ها که در آمریکای مرکزی و جنوبی زندگی می‌کند. خویشاوند نزدیک الیگاتورها

24 Quetzal نام گروهی از پرندگان بسیار زیبا و رنگارنگ با پرهای سبز براق و دم بلند.

25 Petén بزرگ‌ترین استان کشور گواتمالا با جنگل‌های بارانی

26 Iguazú / Iguaçu نام یکی از بزرگ‌ترین مجموعه آبشارهای جهان است در مرز آرژانتین و برزیل

27 Chimborazo نام آتشفشان خاموش و بلندترین کوه در اکوادور

28 Darién منطقه‌ای جنگلی و صعب‌العبور در مرز پاناما و کلمبیا؛ نماد ِ مرز ناشناخته و گذر دشوار.

29 Putumayo رودخانه و منطقه‌ای در آمازونِ کلمبیا و پرو؛ نمادِ جنگل‌های انبوه و طبیعت بکر.

30 Orinoco رودخانه‌ی بزرگ آمریکای جنوبی در ونزوئلا و کلمبیا؛ نماد ِ طبیعت پهناور و جریان نیرومند زندگی.

31 Cattleya سرده‌ای از ارکیده‌های درشت و خوش‌عطر؛ نماد ِ زیبایی، شکوه و ظرافت.

32 Obsidian سنگ آتشفشانیِ سیاه و شیشه‌مانند؛ نمادِ تیرگی، صلابت و رازآلودگی.

33 Inírida, Vaupés نامِ مناطق آمازونیِ کلمبیا؛ سرزمینِ رودها، جنگل‌های بکر و جوامع بومی.

34 Treponema سرده‌ای از باکتری‌های مارپیچی؛ برخی گونه‌های آن عامل بیماری‌ سفلیس هستند.

35 Jeanne Duval معشوقه و الهام‌بخش ِ شارل بودلر؛ چهره‌ای نمادین در زندگی و شعر او

36 Les Fleurs du Mal

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights