جواد مجابی؛ باز پاییز و مرگ نویسنده!
جواد مجابی: «ادبیات چیزی هست که دروغ نمیگوید»
(۲۲ مهر ۱۳۱۸ – ۱۴ شهریور ۱۴۰۵)
اواخر پاییز ۱۹۹۷ میلادی، جواد مجابی مهمان شهر ونکوور بود. شهرگان که در آن زمان با نام شهروند ونکوور منتشر میشد افتخار میزبانی از جواد مجابی را داشت و برگزارکننده یک سخنرانی برای او در سالن SFU دان تاون ونکوور.
تازه محمد مختاری را بدرقه کردهبودیم تا به تورنتو و از آنجا به ایران بازگردد. اینگونه دعوتها از صاحبان اندیشه و قلم که برای دیدار با هموطنان علاقهمند به فرهنگ و ادبیات میآمدند، همواره با اتهام سفیران فرهنگی جمهوری اسلامی روبرو بودند و اتهامزنان هم طرفداران حزبها و سازمانهای چپهای افراطی بودند. در آن زمان نیروهای طرفدار سلطنت هنوز از پسلرزههای انقلاب رهایی نیافتهبودند و نیروی بالفعلی بهشمار نمیآمدند.
وقتی این مهمانان پس از بازگشت به ایران با دستگیری و زندان و شکنجه روبرو میشدند و یا مفقود و سپس با خفگی و رهاشدن جسدهایشان در گوشه و کنار شهر پیدا میشدند، همین گروههای اتهامزن اشک تمساح میریختند.
جواد مجابی شاعر، رماننویس و پژوهشگر یکی از منتقدان صاحبنام در حوزه هنرهای تجسمی نیز بود و چهرهای چند وجهی در حوزه هنر و ادبیات و روزنامهنگاری بود. او چند جایزه نیز از جمله «جایزه فروغ»، جایزه «بیژن جلالی» و «جایزه آرش» از جشنواره تیرگان تورنتو را به خاطر فعالیتهایش در حوزههای روزنامهنگاری و نقد هنری دریافت کردهبود. مجابی معتقد بود «ادبیات چیزی هست که دروغ نمیگوید» و بر بستر این باور بود که مینوشت و میسرود و با مردم در ارتباط بود. میگفت «برای نویسنده بودن هر روز باید بنویسی».
باری، زندهیاد هوشنگ سیحون وقتی از آمدن جواد مجابی به ونکوور باخبر شد، پس از تماس با من اظهار تمایل کرد تا با جواد مجابی ملاقات داشته باشد. این ملاقات در منزل زندهیاد هوشنگ سیحون برگزار شد که من نیز حضور داشتم و هوشنگ سیحون یکی از کارهای خود را از محفظهی لولهای مقوایی، بیرون کشید و باز کرد و روی میز گذاشت. این اثر که نام «از خدا و انسان» داشت در ابعاد ۵۱ در ۷۶ سانتیمتر با سیاهقلم کشیده شدهبود. عنوانی که به شکلی نمادین و شاعرانه به رابطهی میان امر الهی و بشر اشاره دارد، موضوعی که با توجه به پیشینهی بهایی سیحون و آثار دیگرش (مثل «سنگهای گویا» دربارهی اماکن مقدس بهایی) همخوانی معنایی دارد.
جواد مجابی از این اثر بسیار خوشش آمدهبود و خود اثر طرحی بود که از میان انبوه تنهای بشر میتوانستید صلیب را بیابید. سایه روشنها و خطوط پررنگتر و کمرنگتر تنهای انسانی این تشخیص را بهخوبی از آنها تفکیک میکرد.
زندهیاد جواد مجابی این اثر را که کپی شدهبود با همان محافظ لولهای مقوایی در دست گرفت و با خود آورد. وقتی از منزل زندهیاد سیحون بیرون آمدیم از او پرسیدم میتوانید این اثر را با خود به ایران ببرید؟ گفت آری این یک اثر هنری است و فکر نمیکنم مشکلی پیش بیاید.
جواد مجابی، انسان خوشطبعیبود و طی دو هفتهای که در شهر ونکوور حضور داشت، مثل سایر موارد که شاعران و نویسندگان به دعوت شهروند ونکوور به این شهر میآمدند، به نوعی مهمان تمامی دوستان اهل فرهنگ و ادبیات تلقی میشدند و هر شب در منزل یکی از این عزیزان میزبان، جلسات بحث فرهنگی و گفت و شنید برگزار میشد.
جواد مجابی که به همراه دوست و همقلماش زندهیاد محمد مختاری که برای سمپوزیوم احمد شاملو به کانادا آمدهبود، پس از بازگشت به ایران و به قتلرسیدن محمد مختاری، محمدجعفر پوینده و تعداد پرشمار دیگری از نویسندگان و فعالان سیاسی و حقوق بشر در پاییز ۱۹۹۸، همواره سایه شوم مرگ را چون هوشنگ گلشیری، بالای سر خود میدید و هماره نیز بر شکاف و گسست عمارت و دستگاه حاکم بر ایران را نیز باور داشت آنچنان که در شعر بربام بم سرود.
جواد مجابی یکی از مسافران اتوبوس مرگ در مسیر ارمنستان بود که شرح ماجرای آن را زندهیاد محمد محمدعلی در کتاب اتوبوس مرگ آوردهاست.
یاد او را با چند شعر سرودهی او گرامی میداریم:
«اتاق مرا محاصره کرده
کوچه اتاق را
میدان کوچهها را از چارسو به بر گرفته
شهربندانی بنگر
از ما بر ما!
سیم خاردار کشور
دور استانهای میننشان.
من در محاصرهی خویشم و شما
نعرههایی میشنوم
از کجاست؟»
۲
«پرندگانی نوظهور
در فضای بین خودمان
میبینم پران.
زاغ میتواند قرقاول شود سراسر رنگ و آواز؟
اینها نه قمری و قرقاولاند
و نه آن دیگران
نامی ندارند
تفاوت دارند با هرچه دیدهایم.
با رنگهای شگرفشان و این آوازها که میخوانند
آیندهاند و
روزگارنادیدهاند
که حجم پرنده یافتهاند
میترسم از کمینگاه شکارچیان.»























