سگِ پیامبر و بیخوابیِ مبلغ
سگِ پیامبر و بیخوابیِ مبلغ
اثر: گریگور فِرِشِتیان
ترجمه: آنی هُوسِپیان

گریگور فِرِشِتیان
شب، سگی پارس کرد؛ همۀ اهل محل از خواب پریدند، برخی ناسزایی در دلشان نثار سگ کردند، برخی هم مانند زاوِن با صدایی رسا فحشایی آبدار گفتند.
کمی گذشت و دیگر صدای پارس سگ شنیده نمیشد؛ اما، خواب زاوِن حسابی پریده بود و این بیخوابی بهناگه فکری به ذهنش انداخت. فکری که هرچه در ذهنش جان میگرفت و ریشه میکرد خواب و آرامشش را برهم میزد. گویی خودش زندانیِ بیتقصیری بود که تلاش داشت بههرشکلی از زندان بگریزد و خلاص شود؛ یا مانند پرندهای که از پنجرهای باز به خانه آمده، اما اکنون پنجره را بستهاند، تقلا میکند و خودش را به اینسو آنسو میکوبد تا از آن خانه به آزادی و رهایی برسد. زاوِن حالا احساس گناه هم میکرد؛ مغزش را ناخواسته زندان و خودش را هم به مستبدترین زندانبان بدل کرده بود؛ ولی خوشبختانه خیلی زود دریافت که باید پنجرۀ زندان را باز کند.
درست از زمانیکه سروکلۀ این فکر در ذهنش پیدا شد، احساساتی عجیب و ناشناخته بر او چیره شدند؛ گویی خودش را گم کرده و گیج بود. البته رفتهرفته ماجرا شگفتآورتر شد؛ چراکه، زاوِن برای نخستینبار در تمام عمرش داشت مینوشت؛ و نه با تصمیم خودش بلکه کاملاً غیرارادی؛ هم بهخاطر سگی بیخرد که ناگهان به سرش زده بود تا در نیمهشب پارس کند و هم بهخاطر بیخوابی که نهتنها مانند پستفطرتی به خوابش چنگ انداخته بود، بلکه مانند ژنرالی که اسیرانش را شکنجه میکند یا بازجویی مغرور که میخواهد هرطور شده از متهمش اعتراف بگیرد، پس بیرحمانه اعزابش میدهد. این کم بود که تازه این بیخوابی، فکری هم برای «مجازات» یا «پاداش» متهمان خیالیاش در ذهنش انداخت.
متنی که زاوِن در حال نوشتنش بود، داشت خوب از آب درمیآمد و این خوب بودن تصادفی نبود. زاوِن مجبود بود تا خوب بنویسد؛ چراکه، تنها خوب نوشتن میتوانست سگ و خوابِ برهمخوردۀ خودش هممحلیهایش را توجیه کند.
فکر کرد خیلیها که امشب از خواب پریدهاند تا خود سپیدهدم نخواهند خوابید و برای وقتکشی راههایی پیدا خواهند کرد. شاید بنویسند، شاید نقاشی بکشند شاید هم مجسمهسازی کنند. و حالا نهتنها زاوِن از آن سگ بیزار نبود و دیگر ناسزا بارش نمیکرد که در این افکار غوطهور شده بود که «شاید این سگ بتواند سهمی بزرگ در پیشرفت هنر داشته باشد» و به خودش نهیب زد: «نه دیگر این فکر زیادی احمقانه است. من باید خوب بنویسم، تنها خودِ من؛ مابقی چندان مهم نیستند که چهطور تا صبحالطلوع سر خواهند کرد. نباید خیلی هم روی دیگران حساب کرد. شاید امشب کسی هیچ چیز ارزشمندی خلق نکند و رنج بیخوابیها بیهوده هدر برود. سگ، پارسویی بیمهار؛ بیخوابی، جلادی حقیر؛ من و فکر، دو مستبد ناخواسته. اما، اگر من خوب بنویسم این دو مستبد خواهند مرد. بیخوابی میشود مبلغ بزرگ، همکار این نوشته، پدرخواندۀ من در ادبیات و سگ هم میشود موجودی پیامبرگون که میتواند به تنهایی مسیر کل ادبیات را تغییر بدهد. در این صورت، رنج بیخوابی معنا پیدا میکند؛ درست مانند رنج مسیح1. اما اگر من خوب ننویسم و دیگران موفق بشوند تا چیزی ارزشمند خلق کنند به من چه ربطی میتواند داشته باشد؟! درست است که این دگرگونیها در هنر اتفاق میافتد و مسیر هنر را تغییر میدهد؛ اما در آن صورت، بیخوبی پدرخواندۀ من در ادبیات و سگ موجودی پیامبرگون خواهد شد؟ و من و فکر هم در آخر همچنان مستبد خواهیم ماند.
نه. هرطور حساب میکنم من واقعاً راهی جز خوب نوشتن در پیشرو ندارم».






















