هلال و خورشید
هلال[1] و خورشید
نوشته: هوسیک آرا
ترجمه: آنی هُوسِپیان
دربارۀ نویسنده: فلیکس یغیازاریان با نام هنریِ هوسیک آرا (زادۀ ۱۹۶۷) شاعر، نویسنده، روزنامهنگار و عضو اتحادیه نویسندگان ارمنستان. او دانشآموخته رشته روزنامهنگاری دانشگاه دولتی ایروان است و از دهه ۱۹۸۰ بهطور حرفهای در عرصه ادبیات حضور دارد. شعرهای او با زبانی ساده، تصویری و تأملبرانگیز، به موضوعاتی چون عشق، تنهایی، ایمان، زمان و هستی میپردازند و از بازخوانی خلاقانه اسطورهها و متون مقدس بهره میگیرند. هوسیک آرا از چهرههای شاخص نسل شاعران پس از استقلال ارمنستان بهشمار میرود و افزون بر شعر، در زمینه مقالهنویسی و روزنامهنگاری ادبی نیز فعالیت گستردهای داشته است. از این شاعر تا کنون یازده کتاب منتشر شده است.
همان شتر سِتُرگپیکر، شاید ما باشیم؛ همانکه در تمثیل مسیح از تنگترین سوراخ سوزن خواهد گذشت تا به بهشت برین واردشود.[2] همان توانگر نیر شاید ما باشیم؛ همانیکه دارایش تماما ًبرهنگیِ گذشتهاش است و ما وارث تمام آن چیزهایی خواهیم بود که برای سدهها از ما ربودهاند؛ همان میراثی که از ازل بر همۀ برهنگان مقدور شده است.
یقیشه چارنتس[3]
بخش ۱۹۱۵[4]
در بازیهای سیاه و تاریکِ معاملههای جهانی، یکمیلیونوپانصدهزار روحِ فرتوت را با قیمت نامقطوع پیشفروش میکنیم.
زجر کشیدهاند، فرسوده شدهاند؛ و اکنون تنها آرامش میخواهند. آرام… آرام…
آنها چون وصلهای ناجور بر انگشتان دست، چون اسبِ بازیی زشت و چون برگی برهنه از پوچی شدهاند. و ما به شادمانیِ گوسالهای سرمست، درد درونی خود را به وجدانِ جهانی که مشغول تماشاست، سپردهایم. یکمیلیونوپانصدهزار روحِ اندوهمند و وازده که هر روز از عمق خاک شما را بیرون میکشیم، بیرحمانه میآزاریم و هنوز آرام نمیگیریم. آرامش؛ آرامش. آرامش برای یکمیلیونوپانصدهزار روح رنجور.
بخش آرارات
بر دامنۀ رشتهکوه آرارات[5]؛ درست همانجایی که نسلکشی روی میداد، یوروپل[6] درحال شکل گرفتن بود. زیر ابر آسمانی سایبانگون که گمان میکنیم میتوان لمسش کرد؛ درست در همانجایی که خدا به زمین از همیشه نزدیکتر است و پژواکش چنان بهگوش آدمی میرسد که میتوان با او سخن گفت؛ و درست روبهروی کوه آراراتِ زردآلوفام[7]؛ همان کوهی که «زمان» همواره آنجا میتپد؛ از نوح[8] تا امروز و تا واپسین روز جهان، درست همانگونه که آغاز نیز از همینجا بود، یوروپل، شهر دادخواهِ جهان، درحال شکل گرفتن بود.
در بلندای برج شهر، چون نشان شهر «خورشید[9]» را تراشیدهاند؛ همان خورشیدی که بیوقفه نور میپراکند و در نیمههای شب نیز به رنگ نیمروز است که پرتوهایش راههایِ سرتاسرِ این سرزمین را در آغوش گرفتهاند؛ و مردِ ریشسپیدِ افسانهای که بخت را میان آدمیان قسمت میکرد، بر سر دوراهیِ شهر نشته است. همان سپیدریشی که سرنوشت شوالیههایی را که رهسپار سرزمینهایِ دوردست میشوند تا عشق بجویند، بهدستشان میسپرد. و در همین اکنون گذشته را میتوان لمس کرد، حتی آینده نیز حضور دارد که در پاسخ به رازِ زمان چون بادبانی افراشته این سخن را میگستراند: «دوست بدار همنوع خود را». و بر سردر شهر نقش انداختهاند: «مکش».
و اینچنین بود که در حماسۀ ملت من، قهرمانانش دو برادر کوهپیکر بودند؛[10] همانهایی که از آب زاده شدند و نیروی پهلوانیشان را نیز از آب میگرفتند و صخرهها و تختهسنگها و سنگهای بزرگ را گردآوردند و سنگبرسنگ نهادند، ستونبرستون استوار کردند و در زورگاران کهن، روبه خاور، در سرزمین ستارۀ روشن، شهر خویش، ساسون[11] را بنا نهادند. و درست اینجاست که خون ملت من ریخته میشود و رودها بهوجود آمد و رودها به دریاهای زردآلوفام بدل شدند؛ و سپس گُل روید و مَرغزارها شکفت و شهر سر به آسمان ساید.
نسلکشی را من در چشمان نیاکانم خواندهام؛ همین واژۀ نسلکشی را در صدا و نگاه من میتوان لمس کرد و من به دشواری برگی از گذشته را ورق میزنم. در برگها تاریخ چنین آمده: «ملتی کهن که در گهوارۀ هزارسالۀ خود به نابودی محکوم شد». حال خواستار عدالت است هر «اکنونی» که زاده میشود؛ و روزی پالایش وجدان و روح آدمی چشمانشان را خواهد شست، از تیرگیهای آن روزگاران سیه.
در همان دَم از فراز نگاهِ روشن آینده، به آینده خواهیم نگریست، «ای تو که با نگاه روشن به آینده که اهل شهر جهان هستی و سبکبار و آزاد چون پرتویِ خورشید که بر علفزارها میلغزد، آشکار و پر نورگام بر میداری و نه باری بر شانههایت داری، نه در جانت سنگینیِ اندو؛ و از دل افسانهها گذر کردهای، گُلِ جاودانگی را چیدهای و حال چون روزگار رهسپاری: پس قلب من را نیز با خود ببر؛ چراکه، در ژرفای قلب من همچون خوابی جاودانه «تو»، حضور داری».
و من از نوادگاه جانبهدربردههای نسلکشی و شاعر روزگاران دوباره زادۀ خویشم؛ که مستدام و مقاوم چون نوح بر این خاک ایستادهام و بر چشمانم جاودانگیِ برفهایِ نشسته بر کوه آرارات، موج میزند.
به ستونهای سر به آسمان کشیدۀ شهر جهانی، خیره میشوم که پِیهایش با خون ملتِ قتلعام شدهام، پیوند خورده؛ همان خونی که چون آبهای طوفانزدۀ دریاها، هنوز تازه و جاری است. و اکنون دیگر یوروپل، همان شهر دادخواه، اینجا، روبه آرارات، چون رُمی نوین و بابِلی دیگر سر به آسمان میساید.
—————————-
- منظور هلال ماه روی پرچم کشور ترکیه است؛ م.
- تمثیلی که عیسی استفاده کرده و در سه انجیل متی، مِرقُس و لوقا به آن اشاره شده؛ م.
- نویسنده، شاعر، مترجم و کنشگر اجتماعی اهل ارمنستان، ۱۸۹۷-۱۹۳۷؛ م.
- سال نسلکشیِ ارمنها؛ م.
- رشتهکوه ارمنستان که اکنون در شرق کشور ترکیه است؛ م.
- نهادی که توسط اتحادیۀ اروپا موظف شد تا با خدمت بهعنوان یک مرکز قانون به کشورهای عضو این اتحادیه در مبارزه با جرائم بینالمللی همکاری اجرایی و اطلاعاتی کند؛ م.
- زردآلو در فرهنگ ارمنستان تنها یک میوه نیست؛ زردآلو و رنگ زردآلویی نماد ملی، رنگ کوه آرارات در نور غروب و آخرین رنگ از پرچم سهرنگ این کشور است؛ م.
- در کتاب مقدس (سفر پیدایش)، آمده: پس از فروکش کردن طوفان بزرگ کشتیِ نوح بر دامنۀ کوه آرارات فرود آمده است؛ م.
- در اینجا خورشید نشان دهندۀ کشور ارمنستان است؛ م.
- از کتاب دلیران ساسون؛ پهلوانان خداداد، فرزندان زُوینار (نقشی برگرفته از مریم مقدس)، که با نوشیدن یک جام کامل و یک نیم جام از آب چشمۀ مقدس بارداد میشود و دو فرزند دوقلو به دنیا میآورد که همانان اجداد پلوانان ساسون هستند؛ م.
- زادگاه پهلوانان حماسی ارمنها؛ م.






















