دو شعر از عابدین پاپی
۱
من همان آشنا که با غربتِ تجریش خوشآهنگام
آه چقدر دلم تنگشده برای تهرانِ پُر از سنگام!
هرچند خُرمِ شهرم ویرانشده است اما
خیلی برای کوچههای آبادم دلتنگام!
من آن حروفِ والی اما خوانده نمیشوم
ایوای که هرروز با کلمه و جمله در جنگام!
خواهم که پنجره¬ای از نقطه را برایتان بازکنم
خواهم کتاب شهر را بخوانم نگوئید بیفرهنگام!
یک روسری بیخیال را از سرِ پائیز خواهم برداشت
دانی که من با تمامِ وزِشِ بادها هماهنگام!
رو شد تمام ِ دستِ برگهای یقینِ درخت
گُل را ساده سُرودهام تا نگوئید زرنگام
یکمُشت بُغض از برفها را جا خواهم گذاشت
من با تمامِ بارشِ باران ها چه هم رنگام!
رنگ بهجای خوددوست من خواهم که بگویم
مثلِ زلالی رودخانههای فکر بیرنگام!
آرام از وابستگی شعر چه میدانی در غروب حرف
باور کنید مانندِ طلوعِ صبح خیلی گرانسنگام!
۲
آه انسان؟
حالم که خوب میشود
انگار حالِ تمامِ کلمات ِ دنیا خوب است
خوب است
شاید بدترین حالِ دشت هم خوب است
خوشترین حالِ کوه که استوار میرقصد
تمامِ گریههای خیابان حالشان خوب است
مثل آفتابی که حالش برای ماه خوب میشود
مثل رودخانهای که در کنارِ دریا زندگی میکند
و مانند برگهای پائیز که با صدای برف عاشق میشوند
بیا مثل بارانی عارف بیا
تا باهم موسیقی باد را جشن بگیریم
بیا نزدیک بیا
این روزها
تمام واژِگان بر گونهی درخت کلاغ پوشاند!
و عشق
تمامِ خودش را در آینهی شب تکثیر میکند!
من و تو
صمیمیتر از یک اندوه
در کنارِ تراژدی زمان قدم میزنیم
اینجا اندیشیدن به غم پُرمعناست
و تاکنون هیچکسی
رنگینکمانِ شادی را در آغوش نگرفته است
اینجا مردمانی که به کبوتر شلیک میکنند
معنای پرواز را نفهمیدهاند!
من از شعر هراسی ندارم
از شاعری هراس دارم که
گیسوانِ جمله را پژمرده میسُراید
و توای افقتر از خورشید
بگو ببینم
عقاب از کدام سو میوزد
که ستارگان غم ِپرواز ندارند!
۱۴۰۵ – کرج






















