«عقربههای غروب»
در زیر آسمان تاریک، سکوتی عمیق و پر طنین وجودش را در خود گرفته بود. ساعت بزرگ میدان، با ضربههای سنگینش رسیدن غروب را اعلام میکرد و انگار داشت با مردم حرف میزد. زن با آن اندام ریز نقش و صورت تکیدهای که از زیر شال بیرون زده بود، بیشتر به دخترکی خسته میمانست تا زنی چهل ساله. گاهی به ستون ساعت تکیه میکرد و شقیقههایش گویی با ضربههای پتک بیرحمانه به مغزش میکوبیدند. چشمانش از گرد و خاک میسوختند و هر بار که به ستون تکیه میداد، انگار دیگر توانی برای نگه داشتن تنش نداشت. به مردمی که از کنار میدان میگذشتند و گاهی با تعجب نگاهش میکردند توجهای نداشت و در ذهنش، جز اتفاقهای هولناکی که همه چیز را از او گرفته بودند، چیزی باقی نمانده بود. مانتواش که لبههای چیندار مدل قدیمی داشت، جمع کرد و در کنار ساعت نشست. به کسانی که بیرون از میدان میایستادند و فریاد میزدند:
«خانم، کمک نمیخوای؟»
فقط با حالتی بهت زده نگاه میکرد و باز سرش را پایین میانداخت. به یاد شب قبل افتاده بود که روی تخت بیحرکت نشسته بود و گاهی آه عمیقی میکشید که در تاریکی شب طنین میانداخت و بهنامهای که زمان رسیدن به خانه، پستچی برایش آورده بود و روی زانوهایش رهایش کرده بود نگاه میکرد. هر بار چشمش به نامه میافتاد، نفسش نیمه کاره در سینه میماند. صورتش را میان دو دستش پنهان میکرد. شانههایش آرام میلرزیدند و قطرههای اشک، یکی یکی روی پاکت میچکیدند. چند بار خواست گریهاش را فرو بخورد، اما هق هق خفهای سکوت اتاق را میشکست. سپیده دمیده و او هنوز نخوابیده بود.
نامه را از جیبش در آورد و روی زانوهایش گذاشت. چند بار گوشهی نامه را میان انگشتانش گرفت تا پارهاش کند، اما هر بار دستش بیجان روی زانوهایش افتاد. انگار چند خط تایپ شده روی آن کاغذ، از تمام وسایل خانهاش سنگینتر بودند. دست لرزانش را روی پاکت گذاشت و آن را باز کرد اما تا چشماش به اول آن نوشته افتاد:
«به اطلاع می رساند…»
دوباره آن را بست. با چشمهای بسته به صدای ساعت میدان گوش میداد، همان ساعتی که سالها پیش کنار آن با خنده ایستاده بودند و عکس یادگاری گرفته بودند. آن روزها هنوز صدای خندهی پسرش در میدان میپیچید. بچه با دو دست بستنیاش را گرفته بود و انگار تمام دنیا برای او در همین بستنی قیفی خلاصه شده بود. دور ساعت میدویدند. شوهرش پشت دوربین ایستاده بود و با خنده فریاد میزد:
«صبر کن، یه لحظه وایسا تا عکس بگیرم»
اما هیچ کدامشان نمیایستادند. پسر میدوید و زن با خنده او را دنبال میکرد. آن قدر خندیده بودند که رهگذرها هم لبخند زده بودند. زن چشمهایش را باز کرد. میدان همان میدان بود اما هیچ چیز سر جایش نبود. نه آن مرد، نه آن کودک. فقط ساعت مانده بود. ساعتی که انگار سالها بود مرگ را برای او اندازه میگرفت. دستش را داخل پاکت برد و نامه را بیرون کشید. این بار خودش را مجبور کرد تا آخر بخواند. چند خط بیشتر نبود. اما با خواندن هر سطر، انگار چیزی در سینهاش فرو میرفت، خانه باید تخلیه میشد. تا پایان ماه، هیچ اعتراضی پذیرفته نبود. نامه را دوباره تا کرد و داخل پاکت گذاشت. نگاهش روی عقربههای بزرگ ساعت ماند. هر دوری که میزدند انگار چیزی از وجودش را با خود می بردند. پیرمردی که تمام کنترلش را فقط یک عصا به عهده گرفته بود، رو به رویش بیرون از میدان ایستاد:
«دخترم، حالت خوبه؟»
زن فقط نگاهش کرد. پیرمرد چشمش به پاکت در دست زن افتاد:
«خبر بدی رسیده؟»
زن بعد از چند لحظه سکوت آرام گفت:
«آدم چند بار میتونه همه چیزش رو از دست بده؟»
پیرمرد جوابی نداد و عصایش را محکمتر گرفت، آهی کشید و آرام دور شد. زن نگاهش را از پشت سر او برداشت و دوباره به ساعت خیره شد. عقربه دقیقه شمار بیآن که عجلهای داشته باشد، راه خودش را میرفت. انگار هیچ اتفاقی در جهان نمیتوانست حرکتش را کندتر یا تندتر کند. زن به اطراف نگاه کرد، آدمها میآمدند، میرفتند، خرید میکردند، میخندیدند، و از کنار میدان عبور میکردند، بی آن که بدانند تمام زندگی زنی که کنار ساعت نشسته، در چند خط تایپ شده خلاصه شده است. صدای ساعت دوباره در میدان پیچید. زن بلند شد. پاهایش میلرزیدند. به آرامی از پلههای سنگی میدان بالا رفت، همان سکو که ساعت روی آن سالها ایستاده بود. چند نفر بیاختیار برگشتند و نگاهش کردند. زن ایستاد، در بلندترین نقطه، دقیقا بالای ساعت و باد شالش را به پرواز در آورده بود. نامه را در یک دست گرفته بود و چشمهایش را بست. انگار میخواست برای آخرین بار صدای ساعت و میدان را به خاطر بسپارد. ضربهی بعدی ساعت بلند شد و احساس کرد این صدا بلندترین صدای ساعت بود و در همان لحظه کاغذ از میان انگشتانش رها شد. باد آن را بلند کرد و بالای سر مردمی که به تماشای زن ایستاده بودند به چرخش در آورد. زن وزنش را آرام روی پای راستش انداخت. انگار میان رفتن و ماندن مردد بود. صدای جیغ کودکی از آن سوی میدان بلند شد و زن بیاختیار چشمهایش را باز کرد و نگاهش به سمت صدا چرخید. آخرین پرتوهای غرب از میان عقربههای ساعت گذشتند و سایهی بلند آنها روی میدان افتاد.






















👏💯👍