بیخوابی
آخرین سیگار را خاموش میکنی.
خاکستر، پیش از آنکه به زیرسیگاری برسد، در هوا میایستد؛ انگار جاذبه هم از این شب خسته شده باشد.
ساعت، چهار را رد کرده است.
نه خواب میآید، نه صبح.
تنها صدایی که در اتاق رفتوآمد میکند، نفسهای دیوار است.
به طرف در میروی.
تصمیم گرفتهای چند دقیقه در خیابان راه بروی. شاید باد، ذهن را از خودش جدا کند.
دستگیره را پایین میدهی.
اما پشت در، خیابان نیست.
راهرویی باریک است؛ آنقدر باریک که شانههایت به دو دیوار ساییده میشود. دیوارها بوی آهک نمیدهند؛ بوی شبهای فراموششده را میدهند.
اولین در، نیمهباز است.
داخلش تختی فلزی قرار دارد.
نه پنجرهای هست، نه ساعت، نه تقویم.
فقط لیوانی آب روی زمین گذاشتهاند.
کنارش نمیروی.
میدانی اگر وارد آن اتاق شوی، زمان دوباره شروع میکند به شمردن؛ آن هم نه روزها را، بلکه نفسها را.
در را آرام میبندی.
چند قدم جلوتر، راهرو به اتاق دیگری میرسد.
کفشهایت ناگهان سنگین میشوند.
سرت را پایین میاندازی.
میبینی بند کفشها از نخ نیست؛ از بخیه است.
گرهها را لمس نمیکنی.
بعضی زخمها اگر دوباره باز شوند، دیگر بسته نمیشوند.
صدای گامهایی از پشت سرت میآید.
برمیگردی.
هیچکس نیست.
فقط سایهات ایستاده است.
این بار، سایه از تو بلندتر است.
میگوید:
«خسته شدهای…»
جواب نمیدهی.
میگوید:
«این راهرو تمام نمیشود.»
باز هم چیزی نمیگویی.
فقط راه میروی.
راهرو ناگهان به دشتی باز میشود.
وسط دشت، تنها یک دار قالی برپاست.
نه قالیبافی هست، نه بافندهای.
باد، تارها را تکان میدهد.
روی دار، قالی نیمهتمامی آویزان است.
از دور، نقشش شبیه شاخههای خشکیده است.
نزدیکتر که میروی، میبینی نقشها شاخه نیستند.
جای زخماند.
هر گره، زخمی را نگه داشته که نتوانسته از تن کسی جدا شود.
کنار دار، قیچی بزرگی افتاده است.
سایه میگوید:
«اگر نخ آخر را ببری، همهچیز تمام میشود.»
دستت به طرف قیچی میرود.
اما پیش از آنکه آن را برداری، صدای بسیار آرامی از پشت دار میآید.
آنقدر آرام که شاید فقط کسانی بشنوند که شبهای زیادی را بیدار ماندهاند.
صدا میگوید:
«نه…اگر این گره باز شود، تمام فرش از هم میپاشد.»
میپرسی:
«این فرش مال کیست؟»
پاسخی نمیآید.
باد، گوشهای از قالی را بلند میکند.
زیر آن، کاغذهای سفیدی خوابیدهاند.
صدها صفحه.بیهیچ کلمهای.سایه میخندد:
«کاغذ سفید که کسی را نجات نمیدهد.»
خم میشوی.یکی از صفحهها را برمیداری.در همان لحظه، نخستین واژه روی کاغذ ظاهر میشود.
بعد دومی.بعد سومی.کلمات از انگشتهای تو بیرون میآیند؛ نه از قلم.هر جمله که نوشته میشود، یکی از گرههای قالی محکمتر میشود.
سایه ات یک قدم عقب میرود.باد، سردتر میشود.راهرو پشت سرت ترک برمیدارد.دست از نوشتن میکشی.
همهچیز دوباره ساکت میشود.دوباره مینویسی.دوباره جهان نفس میکشد.
حالا میفهمی این قالی با پشم بافته نشده است.
با شبهایی بافته شده که کسی از آنها گذشته است.
قیچی هنوز کنار پایت افتاده.اما دیگر شبیه ابزار نیست.شبیه اشتباهی قدیمی است.آن را همانجا رها میکنی.وقتی برمیگردی، راهرو دیگر وجود ندارد.پشت سرت فقط همان درِ خانه است.دستگیره هنوز در دستت مانده.انگار هیچوقت آن را رها نکرده باشی.در را میبندی.پنجره را باز میکنی.سپیده، آرامآرام از پشت بامها بالا میآید.اولین پرنده آواز نمیخواند.
فقط نگاهت میکند.روی شیشهی بخارگرفته، بیاختیار نامت را می نویسی.انگار سالها بود نامت را فراموش کرده بودی.
از آشپزخانه، بوی چای میآید.
اتاق همان اتاق است.سیگار همان سیگار.شب همان شب.
فقط یک چیز عوض شده است.
این بار، تو از پشتِ در برگشتهای.
و هیچکس، حتی خودت، نخواهد فهمید که جهان، درست در همان چند دقیقه، از نو بافته شد.
فاطمه حسنپور





















