دو شعر از آران طالبی
شعر اول:
مسموم شدم ثانیه از من در رفت
در خون رگم سمزدهای پابرجاست
مقتول شب از قافیهای افتاده
تیغی به سرم شاپرکی در بالاست
جنگل شده بیابر و ندارد آبی
سقف از همه سو شکستهتر بیباران
خشکید زمین فاجعهای در راه است
چاقو نزده پارهرگی در پایان
رنگ خشکیدهی ماه بیآب است
در آب که افتاده لبش تیغ مرا
در هر چمنی که زیر کفشم پهن است
شمشیرِ بهدست آمده خشم است چرا
نفرین شده کبریت نگو بیخطرم
همجنس همان چوب که آتش زده است
شهد گل زنبورعسل در خطر است
این دهکده در خواب زمستان شده است
سنگر نکنده در آتش، کین است بریز
آب از سر ما گذشت و فردا سیل است
این لشگر فیل است که بیخندق هم
در فرصت تسخیر فقط بیمیل است
محروم شدم زاویه از من کج کرد
همزاد تصاویر فروریخت صدا رفت
مفهوم من از باقی معنا گره خورد
دستی دهنم بسته مرا برد کجا رفت
جنگل شده این خانهی بیمهر خدایم
گرگ از طمع لاشهی مردار جدا نیست
این معنی انسان شدنی بود که امروز
در ذهن همین شعر پریشان خدا نیست!
شعر دوم:
من اینجا مجرمم
نه برای کشتن کسی
که قرار است
چند صباحی بیشتر نفس بکشد
من اینجا مجرمم
نه برای خوردن حق کسی
که هیچ از حقوق خود نمیداند
من اینجا مجرمم
نه برای بالا رفتن از دیوار
کسی
که برای پنهان ماندن از دیگران است
من اینجا مجرمم
نه برای تجاوز به ماه کسی
که از پشت ابرها بیرون نمیآید
من اینجا مجرمم
تنها به جرم جُستنِ آزادی
و گذرکردن از لجنزاری
که زندانبانان
نامش را وطن گذاشتهاند!





















