سماع در میانهی شمس و مولانا
درآمد:
آنگاه که شمس تبریزی در قونیه بر مولانا ظاهر شد، آنچه رخ داد صرفاً دیدار دو انسان نبود، برخورد دو مدارِ هستی بود که ناگهان بر گِردِ یک مرکز مشترک به چرخش درآمدند.
از دل همین برخورد بود که سماع زاده شد، نه یک آیین صرفاً مذهبی و مکتبی، بلکه ترجمان جسمانی یک بینظمیِناظِموارِ کیهانی که مولانا آن را در شعر میسرود و در بدن بازمیآفرید.
این مقاله میکوشد سماع را نه فقط از دریچهی عرفان، بلکه از منظرِ ریاضیات، هستیشناسی و فلسفهی غرب بازخوانی کند تا نشان دهد چگونه یک رقص به نظر ساده میتواند بازتابِ کوچکی از کل هستی باشد.
۱_چرخش کائنات و بدن رقصنده:
درویش سماعگر با دست راست رو به آسمان و دست چپ رو به زمین میچرخد، او خود را واسطهای میان دو عالم میسازد. این چرخش، تصویر کوچکشدهای از حرکت کیهانیست:
چرخش الکترون به دور هسته، چرخش سیاره به دور خورشید، چرخش کهکشان به دور مرکز ثقلِ خویش.
مولانا در دیوان شمس بارها این همآوایی را بیان میکند، در نگاه او، هر ذرهای که در جهان است، در حال سماعست، زیرا هر ذره در پی رسیدن به کمال خویش میچرخد.
سماع درویش، بنابراین، تکرار آگاهانهی همان رقصی است که ذرات و افلاک ناخودآگاه انجام میدهند، انسان با این رقص، خود را از موقعیت ناظرِ بیرونی به موقعیت مشارکتکنندهی درونی نظمِ هستی منتقل میکند.
۲_فیبوناچی، مارپیچِ زرین و هندسهی سماع:
اگر مسیر حرکت درویش را در فضا ثبت کنیم، آنچه پدیدار میشود نه دایرهای بسته، بلکه مارپیچیست که با هر چرخش اندکی به مرکز نزدیکتر یا از آن دورتر میشود، همان صورتی که در فیبوناچی و نسبتِ طلایی میبینیم.
رشد صدفها، آرایش دانههای آفتابگردان، شکل کهکشانها، همه از یک قاعدهی مشترک پیروی میکنند:
هر مرحله بر پایهی دو مرحلهی پیشین بنا میشود و بهسوی یک تناسب ایدهآل همگرا میگردد. سماع نیز چنین است. هر دور از چرخش درویش نه تکرار صرف، بلکه بازسازی لحظهای پیشرفتهتر از خودِ رقصنده است، او با هر چرخش، لایهای از نفسِ خویش را وامینهد و به کانون وجود نزدیکتر میشود. این همان همگراییِ تکاملیِ اعداد است:
توالیای که هرگز بهطور کامل به نقطهی مرکزی نمیرسد، اما پیوسته به آن میل میکند، دقیقاً همانگونه که عارف هرگز ادعای وصولِ نهایی ندارد، اما در طلب است. سماع، به این معنا، هندسهی مرئیِ یک بینهایتِ دردسترس است.
۳_آنتولوژیِ آفرینش_از یگانگی تا کثرت و بازگشت:
در نگاه عرفانی که مولانا وامدار آن است، آفرینش با «نفخت فیه من روحی» آغاز میشود، وجودِ واحد خود را در صورتهای کثیر میگستراند تا بار دیگر آن کثرت را به وحدت بازگرداند.
این حرکت سهگانه — از وحدت، به کثرت، به وحدت — دقیقاً ساختارِ سماع است:
درویش از سکون آغاز میکند (وحدت اولیه)، در چرخش به کثرتِ حرکات و احساسات وارد میشود، و سرانجام در نقطهی اوج رقص به سکونی دیگر بازمیگردد که دیگر سکونِ آغازین نیست، بلکه سکونی آگاهانه و برآمده از تجربه است.
مولانا این بازگشت را «رجوع» مینامد، رجوعی که نه تکرار، بلکه تعالیست. سماع، در این معنا، بازاجرای نمایشیِ کیهانشناسیِ آفرینش در مقیاسِ یک بدنِ انسانیست.
۴_سماع و مفاهیم هستیشناسانه_ بودن در حالِ شدن:
فلسفهی غرب از پارمنیدس تا هایدگر همواره میان «بودن» (being) و «شدن» (becoming) کشمکش داشته است. سماع پاسخی جسمانی به این کشمکش میدهد:
درویش در حین چرخش، همزمان هست و در حالِ شدن است. او هویتِ ثابتی ندارد که بتوان آن را از حرکت جدا کرد، هستیِ او عینِ همان چرخیدن است. این دقیقاً همان چیزیست که مولانا در تمثیلِ «نی» بیان میکند:
نی تا از نیستان بریده نشود، به صدا درنمیآید، هستیِ راستین از دل گسست و حرکت زاده میشود، نه از سکونِ ایستا. سماع، بنابراین، تجسمِ یک هستیشناسیِ پویاست که در آن وجود، فعلی مستمر است نه حالتی ثابت.
۵_نیهیلیسم، هگل، و دیالکتیکِ فنا:
نیچه نیهیلیسم را فروپاشیِ ارزشهای متعالی میداند، نقطهای که در آن معنا از جهان رخت برمیبندد. عرفان مولانا نیز از فنا سخن میگوید، اما فنا در نزد او نه پوچی، بلکه گذرگاهی به سوی معنایی ژرفتر است، نیستیِ نفسِ محدود است برای ظهورِ هستیِ نامحدود، و این دقیقاً وارونهی نیهیلیسمِ منفیست.
برای فهم دقیقتر این پیوند، باید به فصل معروف «خودآگاهیِ ناخوش» یا «وجدانِ شوربخت» (unglückliches Bewusstsein) در پدیدارشناسیِ روح هگل نظر کرد.
هگل در آنجا وضعیتِ آگاهیای را وصف میکند که خود را از یکسو محدود، متغیر و ناقص مییابد، و از سوی دیگر متوجه وجودِ امرِ نامتغیر و مطلقیست که آرزوی پیوستن به آن را دارد، اما همواره احساس میکند از آن جداست.
این آگاهی، شکاف میان خودِ محدود و اصلِ نامحدود را نه از بیرون، بلکه در درونِ خویش تجربه میکند و همین شکافِ درونیست که او را به رنج، به زهد، و در نهایت به تسلیمِ ارادهی فردی در برابرِ آن امرِ مطلق میکشاند.
شباهت این توصیف با حال سالکِ عارف در آستانهی فنا چشمگیر است:
سالک نیز خود را در برابرِ حقیقتِ نامتناهی، ناقص و مضطرب مییابد و تنها با تسلیمِ نفسِ محدودِ خویش — نه با نفی کامل آن، بلکه با عبورِ آن — به آرامش میرسد.
هگل این عبور را با مفهومِ Aufhebung توضیح میدهد، واژهای که همزمان به معنای «نفیکردن» «نگهداشتن» و «به سطحی بالاتر بردن» است. هیچ مرحلهای در دیالکتیکِ هگلی بهکلی نابود نمیشود، بلکه در دل مرحلهی برتر، حفظ و متعالی میگردد. این دقیقاً همان اتفاقی است که در فنایِ عرفانی رخ میدهد:
نفسِ درویش نابود نمیشود، بلکه در وجودِ متعالیترِ حاصل از سماع، حفظ و بازتعریف میشود. در سماع، تز همان نفسِ فردیِ درویش است، آنتیتز چرخش و فناییست که آن نفس را به چالش میکشد و سنتز، خودآگاهیِ نویی است که نه نفسِ آغازین است و نه نیستیِ محض، بلکه ترکیبِ متعالیشدهای از هر دو …
دقیقاً همانگونه که در پایانِ پدیدارشناسیِ روح، روح از طریق تجربهی مکررِ از خودبیگانگی و بازیابیِ خویش، به «دانشِ مطلق» میرسد، نه با حذفِ تاریخِ رنجآلودِ خود، بلکه با در خودگرفتنِ کاملِ آن.
تفاوتِ بنیادین اما همچنان پابرجاست:
مسیرِ هگلی مسیرِ عقل و بازشناسیِ تاریخی است، روح از طریقِ خودآگاهیِ فزاینده و بازاندیشیِ مفهومی به مطلق میرسد. اما مسیرِ سماع، مسیرِ بدن، حرکت و عشق است، جایی که استدلال به پایان میرسد، درویش همچنان میچرخد. اگر برای هگل «حقیقت، امرِ مطلق است، اما امرِ مطلق باید فرآیندِ شدنِ خویش را طی کند»، برای مولانا حقیقت نیز فرآیندی است، اما فرآیندی که در گوشت و استخوان، در نفس و چرخش، و نه صرفاً در تفکرِ مفهومی، به انجام میرسد.
۶_عشق بهمثابهی موتورِ چرخش:
اگر فیبوناچی هندسهی سماع را توضیح میدهد و دیالکتیک ساختارِ آن را، عشق است که نیرویِ محرکِ این رقص است. شمس برای مولانا همان چیزی بود که در فیزیک «نیرو» یا در عرفان «جذبه» خوانده میشود، او نه معلمی که دانش میدهد، بلکه آتشی بود که حرکت را آغاز کرد. مولانا خود میگوید که چرخِ افلاک از عشق به گردش درآمده است، یعنی همان نیرویی که سیارات را به دورِ خورشید نگه میدارد، درویش را نیز به دورِ مرکزِ سماع میچرخاند.
عشق در اینجا نه احساسی گذرا، بلکه نیرویی هستیشناسانه است که کثرت را به سمتِ وحدت میکشاند، دقیقاً همان نیرویی که در نسبتِ طلایی، هر عددِ بعدی را به سمتِ تناسبِ ایدهآل میکشد.
جمعبندی:
سماع، وقتی از این زاویه نگریسته شود، دیگر صرفاً یک آیینِ صوفیانه نیست، زبانِ مشترکیست میان ریاضیات، فیزیک، فلسفه و عرفان.
در چرخشِ درویش، نظمِ فیبوناچی با آنتولوژیِ آفرینش گره میخورد، دیالکتیکِ هگلی با فنای عارفانه همصدا میشود و در نهایت همهی این لایهها زیرِ سایهی یک نیرو قرار میگیرند:
عشق. شاید بتوان گفت رابطهی شمس و مولانا خود نخستین سماع بود …
برخوردِ دو مدار که از آن، رقصی زاده شد که هنوز، هشت قرن بعد، میچرخد!





















