دو غزل از صدیقه کاظمیجویباری
۱
عمری برایت می نشینم ، خاطرت باشد
ققنوس میگردم به پایت ، باورت باشد
صد بار می میرم ، دوباره زنده می گردم
حتی تمام هستی ام ، خاکسترت باشد
دیدی بلوطی را که خم گردد زطوفانی ؟
با باد می جنگد تنم ، تا کشورت باشد
چشم وفای من نمی بندد دو پلکش را
روشن نگه می داردش ، روشنگرت باشد
گیسو کمندم می کنم پل ، در گذرگاهت
تا خلوت ِ شب های من ، هم ساغرت باشد
بر روی چین دامنم صد شاخه گل دارم
عطر ِ نفس هایم گلاب ِ قمصرت باشد
دلتنگی ام ، هنگامه های مغرب ِ دریا
دل کشتی ام را می کشد تالنگرت باشد.
۲
قلم
قلم در پنجه ی احساس ِ تا چرخید ، من بودم
نگارش درخطوط ِصفخه تا رقصیدِِ ، من بودم
گلش درباغِ کلکِش غنچه های تازه می زایید
گره از غنچه وا می کرد و تا بویید من بودم
رسالت شد که باید چون کبوتر بال بگشاید
گشوده پرده از چشمان تا خورشید ، من بودم
نبود آرامشی هرگز ،در این شب های بی پایان
که بربانگ ِجرس در خون تا غلطید من بودم
ترک برداشت ِدیوار ِ دلش از هجر ِگنجشکی
شراب شعر خود از مویه تا نوشید من بودم
اگرچه در کلافی از شب تاریک و تنهاییست
ولی ، از باغ صبر خودغزل تا چید من بودم
#صدیقه_کاظمی_جویباری





















