دو شعر از حسن فرخی
یک) بگذار بخوابم شعر به شعر گفتم سر بر شانهی تو گذاشتهام و آسمان خالی ست! به خورشید گفتم...
Read More
Select Page
حسن فرخی | ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
یک) بگذار بخوابم شعر به شعر گفتم سر بر شانهی تو گذاشتهام و آسمان خالی ست! به خورشید گفتم...
Read Moreحسن فرخی | ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
همین یک جان را دارم به تو می دهم. اجازه هست/ نیست در این شعر ترس ریخته ام و این تنهایی من...
Read Moreحسن فرخی | ۶ تیر ۱۴۰۵
۱] به وقت باران من سراغ کوکوی ابلق را از امواج می گیرم و چزیره ی خلوت سراغ ماهیگیران را که...
Read Moreحسن فرخی | ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
لب از بوسه کجا افتاده است؟-روی آستین من! یک) تن ام به تنگ آمده از خودم تجاوز شده می داند چه...
Read Moreحسن فرخی | ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
۱ تو کجایی؟ خبرت میکنم. پرنده مسافری ست بیم سقوط آسمان را تیره و تار کرده است من کجا بودم؟ ابرها...
Read More