چهار شعر از حسن فرخی
یک) عطش مرا پایانی نیست توقع داشتم ابرها به موقع بالای سر شالیزار بیایند و رنگ دریا را...
Read More
Select Page
حسن فرخی | ۱۶ خرداد ۱۴۰۰
یک) عطش مرا پایانی نیست توقع داشتم ابرها به موقع بالای سر شالیزار بیایند و رنگ دریا را...
Read Moreحسن فرخی | ۴ خرداد ۱۴۰۰
1 آفتاب را خاموش می کنند روی دست من حروف نام تو روی خاک می ریزد. تن چه کسی در آرامش است؟...
Read More