دو شعر از حسن فرخی
یک)
بگذار بخوابم
شعر به شعر گفتم
سر بر شانهی تو گذاشتهام
و آسمان خالی ست!
به خورشید گفتم
بیاید و
در همین کوچه بتابد
اینجا که نشستهام
و به قمری کوچکی
نگاه میکنم
که روی دیوار خانهام
لانه دارد ..
[پاییز اما جلو افتاده است
و ابرها آمده اند
سر همین کوچه میبارند
و توفان
بر بام حانهام میکوبد.]
دو)
میدانم خیلی زود
میرسد روزی که رودخانه خشک شوند
و دریا از یاد برود.
حالا باد در گوش من میپیچد
چرا، چرا، چرا
صورتم در تاریکی پنهان است.
فردا که بیایی
میبینی کنار درخت خشکیدهای نشستهام
میپرسی چه خبر است؟
چشمدوختهام به دوردستها
منتظرم
ابری کوچک برسد
و رود زنده شود
و درخت زنده شود
و چشمهایم روشن شود.
شهریور ماه ۱۴۰۵





















