یک شعر از لمعان فیروزپور
حالا که دوست داری
دستی بر سر انارها بکش
خرمالوهای گس
به بهار بروند
و پاییز نام دیگر زنی باشد
که برق ناخنهایش را
به تنهی درخت سیب میکشد
چالم کن میان چالهی گونههایی نوبرانه
که نعل وارونه است ماه
چالم کن
که از سنگهای خفته در گلو
استخوان بروید به سندان
که هرچه سنگت را به سینه میزنم
چشمهای اشک میروید به روشنایی ماه
فراموشت شود
حفرهها
با طنابی نامرئی به ماه وصلاند
که تقدیر از فروغ زنی میسازد
در آستانهی باغ گیلاس
و اشک
دریاچهایست بیجهت
که شب را به ماه بخشیده
روز را به تقدیر
یخ زدهام
آیا از تابستان سقوط کردهاند
به فصلی سرد
تقویمهای سوخته
سیبها را گرم نمیکنند
و من هنوز فکر میکنم
باید میان خواب و بیداری
میان فصول
میان گیاهان شناور باشم
به بهار که میرسیم
خرمالو تعارف کن
یکی برمیدارم
دیگری را
برای پاییز نگه میدارم
دلم برایت تنگ نشود
#لمعان_فیروزپور





















