Advertisement

Select Page

داستان کوتاه «همین»

داستان کوتاه «همین»

 

سرم را از لپ‌تاپی که روی زانویم نشانده‌ام، برمی‌دارم. نگاهی می‌‌اندازم به پنجره‌ی بزرگی که در سمت راست‌م قرار دارد. نمی‌فهمم هوا کی تاریک شده‌است. نور لپ‌تاپ چهره‌ی مرا در پنجره، که اکنون مانند آینه‌ی بزرگی شده‌است نشان می‌دهد. به سختی می‌توانم خودم را در تاریکی تشخیص دهم. لپ‌تاپ را بلند می‌کنم تا پاشنه‌ی پایم را که درد گرفته‌بود از لبه‌ی میز قهوه‌خوری بردارم. یک آن سایه‌ی توپ گرد و سیاهی را از سمت راستم می‌بینم که از زیر پاهایم رد می‌شود. سرم را دنبالش به چپ می‌چرخانم و از جایم کنده می‌شوم. کلید چراغ کنار پنجره‌ی هال‌ را می‌زنم و سریع زیر کاناپه دولا می‌شوم. بجز توپ پینگ‌پونگ سفیدی که حتمن مال آخرین مستاجر پناهنده‌ی این آپارتمان‌ است،‌ توپ دیگری کنارش می‌بینم که هم به سیاهی می‌زند و هم تکان می‌خورد. با عجله به سمت کمد کنار در ورودی می‌روم. جارو را برمی‌دارم. سینه‌خیز می‌شوم و آن را زیر کاناپه‌ به سمتی که توپ سیاه را آخرین بار دیده‌ا‌م، دراز می‌کنم. آن را روی زمین به چپ و راست تکان می‌دهم. حس می‌کنم چیزی از کنار دستم رد می‌شود. سراسیمه بلند می‌شوم، به سمتش می‌چرخم. جارو را می‌برم بالای سرم تا آن را روی سرش فرود آورم. دستم در نیمه‌ی راه است که آن چیز به آنسوی دیگر هال، جایی که دَرِ ورودی آپارتمان و، کنارش، کمد قرار دارد،‌ پا به فرار می‌گذارد.
چشمم به در نیمه‌بازِ کمد می‌افتد. با احتیاط، در را کامل باز می‌کنم و با جارو کَفَ‌ش را در میان خرت و پرت‌های مستاجر قبلی می‌جورم. گوشه‌ی جارو به کیسه‌ی پارچه‌ای که مچاله شده‌بود، گیر می‌کند. چین‌های بزرگ آن را آرام با دُم جارو صاف می‌کنم. نگاهم به آرم بزرگ بیمارستان ویلز آی فیلادلفیا که یک طرف آن را پوشانده می‌افتد. به نظرم چیزی درون کیسه است. وسوسه می‌شوم دستم را توی آن کنم تا شاید دارویی را که جا گذاشته‌ام بردارم. ولی از هراس اینکه موش در آنجا باشد منصرف می‌شوم.
تکان آستین کت قرضی از جمشید
من را به خود می‌آورد. یک گام به عقب برمی‌دارم. سایه‌ی موشی را می‌بینم. بی‌معطلی جارو را بالا می‌برم و محکم به آستینش می‌کوبم. جارو به چیزی می‌خورد. به زمین نگاه می‌کنم تا جسدش را ببینم. اثری از موش نیست. کمی می‌ایستم. یکبار دیگر به کف کمد نگاه می‌کنم. هیچ چیز تغییر نکرده‌است.
روی زمین وا می‌روم و به دیوارِ کنار در کمد تکیه می‌دهم. نگاهم می‌افتد روی کاناپه‌ای که تا همین چند دقیقه‌ی پیش با آرامش روی آن نشسته‌بودم. می‌خواهم دوباره روی کاناپه بنشینم. دلم برای پنجره تنگ شده‌است، ولی موش هنوز در آپارتمان است و من ایمان مطلق دارم که باید از شرش خلاص شوم. تصور اینکه نیمه‌شب آن موش به رختخواب من بخزد لرزه به تن‌م‌ می‌اندازد.

* * *

درِ اتاق بسته‌ است. نگاهم می‌افتد به پایین در که میان پرزهای بلند و ضخیم موکت دیگر قابل تشخیص نیست؛ حتا حشره‌ای هم نمی‌تواند از زیر آن رد شود. از آنجا به آشپزخانه‌ی کوچک آپارتمان که در گوشه‌ی اتاق نشیمن قرار دارد، می‌روم. به کشوها و کمدهای خالی‌اش هم سر می‌زنم.
می‌دانم که موش یک جایی در همین اتاق‌‌ است و دارد به من نگاه می‌کند. جارو را به دیوار تکیه می‌دهم، بی‌اراده در کمد را می‌بندم، و روی کاناپه ولو می‌شوم. نیم ساعتی می‌گذرد. آدرنالین‌م پایین آمده‌است؛ کمی احساس آرامش می‌کنم. عکس‌العمل خودم را در مقابله با موش مرور می‌کنم. نمی‌دانم چرا همه چیزها را مرتب مرور می‌کنم. باز به جایی نمی‌رسم. حوصله‌ام سر رفته‌است و از اینکه مجبور به تعقیب و گریزِ یک موش بی‌ارزش شده‌ام، از خودم و همه‌ی دنیا لجم می‌گیرد. با خودم فکر می‌کنم که حتمن مستاجر قبلی هم با این موش کنار آمده‌است. یکباره گر می‌گیرم. غلغلک لزج دانه‌های عرق را در پشت‌م حس می‌کنم. از جایم بلند می‌شوم و در یخچال را باز می‌کنم. نمی‌دانم دنبال چه می‌گردم. نمی‌دانم چه چیزی می‌خواهم. فقط جلویش می‌ایستم. خنکی هوایش آرامش‌بخش است. درش را می‌بندم و روی کاناپه پهن می‌شوم. پاهایم روی زمین‌ و نگاهم به سقف است. روی آرنج دستم بلند می‌شوم. با اکراه کنترل تلویزیون را از روی میز برمی‌دارم و آن را روشن می‌کنم. امروز روز استقلال آمریکا است. اگر اشتباه نکنم به تاریخ ایران می‌شود حول و حوش نیمه‌ی تیر ماه. یعنی همان موقعی که میرزاآقاخان کرمانی را سر بریدند.‌ تلویزیون مراسم جشن ملی را نشان می‌دهد. همه‌ی کانال‌ها پر از جشن و شادی‌اند. کنترل را به طرف تلویزیون می‌گیرم. با نوک انگشتم دکمه‌ی خاموش‌ش را فشار می‌دم. می‌دانم وقتی آن را رها کنم دیگر تلویزیونی در کار نخواهد بود. و می‌دانم حالا که دکمه را فشار داده‌ام چاره‌ای غیر از اینکه انگشتم را بردارم ندارم؛ احساس می‌کنم مانند این است که کسی پایش روی مین رفته و بی‌حرکت مانده. انگشتم را به حرکت می‌اندازم. صفحه‌ی تلویزیون مانند پنجره تاریک می‌شود. سعی می‌کنم اصلن فکر نکنم. می‌خواهم چراغ را هم خاموش کنم و توی تاریکی به پنجره نگاه کنم ولی تنبلی‌ام می‌آید. مدتی می‌گذرد. نمی‌دانم چقدر گذشته‌است. همینقدر می‌دانم که ذهنم همه‌جا ‌چرخیده‌است‌. مغزم درد می‌گیرد. می‌دانم فردا باز هم باید سراغ جمشید و دوستانش بروم. از اینکه آنان را از کار و زندگی‌شان می‌اندازم از خودم و نیازمند‌ شدنم بدم می‌آید.
می‌خواهم بخوابم ولی فکر موش نمی‌گذارد. از ترس ورود موش به اتاق خواب،‌ اول چراغ هال را خاموش می‌کنم. یک آن همه جا تاریک می‌شود. چشم‌م هنوز به کورسو نوری که از چراغ خیابان می‌آید عادت نکرده‌است. کورمال خودم را به جایی که باید درِ اتاق خواب باشد، می‌رسانم. در را نزدیک‌تر محاسبه می‌کنم و دستم به جای دستگیره‌ی در، محکم به دیوار گچی می‌خورد. دستم درد می‌گیرد و بی‌اختیار آن را پس می‌کشم؛ جای خودم را گم می‌کنم. یک آن ترس برم می‌دارم. دستگیره‌ را هر طوری هست پیدا می‌کنم. خاطرم جمع می‌شود. در تاریکی می‌ایستم. می‌خواهم ببینم نابینایی چه حالی دارد.
درِ اتاق خواب را به تندی باز می‌کنم، با شتاب وارد می‌شوم و بلافاصله آن را پشت سرم می‌بندم. در نگاه اول،‌ اتاق تاریک مطلق‌ است. تشویشم دوباره برمی‌گردد. دستم را می‌کشم روی دیوار تا کلید را پیدا کنم. پیدایش می‌کنم. نور چراغی که از سقف آویزان‌ است، روی تخت دو نفره‌ی بزرگی که تقریبن فضای همه‌ی اتاق را گرفته‌است، می‌افتد. انگار بار اول است که وارد این اتاق شده‌‌ام. فراموش کرده‌‌ام که این اتاق فقط به اندازه‌ی خوابیدن جا دارد. از دو طرف، این تخت فقط یک یا حداکثر دو گام با دیوار فاصله دارد. مقابلش به فاصله‌ی سه گام درِ تاشویی وجود دارد که به دستشویی و حمام راه می‌برد. به فکرم می‌رسد که اگر آن موش لعنتی بداند کجا می‌خوابم حتمن در رختخواب به سراغم خواهد آمد. چه کسی بدش می‌آید یک گوشمالی حسابی به طرفی که می‌خواهد او را بکشد بدهد؟
به سمت تخت می‌روم. روتختی را برمی‌دارم و آن را به زور زیر درز درِ اتاق می‌چپانم و مطمئن می‌شوم که همه‌ی منفذهای آن بسته شده‌است. حالا نفس راحتی می‌کشم. کارم که تمام می‌شود احساس تشنگی می‌کنم. می‌خواهم از یخچال آب بردارم ولی چشمم به روتختی که با وسواس آن را زیرِ در جاسازی کرده‌‌ام، می‌افتد. بی‌خیالش می‌شوم.
دستگیره‌ی درِ تاشو را به چپ، به سمت دیوار، هل می‌دهم. در کاملن باز می‌شود. صدای قیژ خفیفی از بالای در بلند می‌شود. در را با پای چپم نگه می‌دارم. لنگه کفش سنگینی را که کنار آن گذاشته‌ام سر راهش می‌‌گذارم تا سَرْخود راه نیافتد. سرم را به طرف آینه‌ی بزرگی که نیمی از دیوار دستشویی را پوشانده،‌ می‌چرخانم. ناگهان سر جایم خشکم می‌زند. موش را می‌بینم که در سه کنج گوشه‌ی راست آینه‌ خودش را به دیوار چسبانده‌است. پشت سرش، خیسی زرد غلیظی در کنار دانه‌های سیاه‌رنگی به اندازه‌ی دانه‌های ارزن می‌بینم. یک آن به ذهنم خطور می‌کند که لنگه کفش را از پایِ در بردارم و با پاشنه‌ی سنگین آن متلاشی‌ا‌ش کنم. در همین فکرم که موش صورتش را به طرفم می‌گرداند. در سمت چپ صورتش چیزی ناهنجار است. چیزی که نشان از تصادف یا درگیری هولناکی دارد. جرات نمی‌کنم برای بهتر دیدنش به او نزدیک شوم. چشم‌م را تنگ می‌کنم تا بهتر ببینم. به نظرم می‌رسد جای چشمش خالی است. احساس می‌کنم او هم دارد مرا تماشا می‌کند‌. دست‌های موش را می‌‌بینم که زیر بدن کوچک و لرزانش پنهان‌ شده‌اند و چند تار سفید و درازِ سبیل‌ش از دو طرف بینی‌ش از وحشت بالا ایستاده‌‌اند. حالا می‌بینم که تمام تن‌ش با نفس‌هایی تند دارد می‌لرزد و رعشه گرفته‌است. حتمن قلبش هم از ترس دارد از توی دهانش بیرون می‌زند.
احساس می‌کنم ضربان قلب من هم دوباره دارد بالا می‌رود. گوش‌هایم سنگین می‌شوند. صدای رگبار گلوله‌ می‌آید. معلوم نیست صدای انفجار گلوله‌ها از کجا می‌آید. همه در حال فراریم. بوی سوختگی زباله و لاستیک‌ها همه جا را گرفته. گاز اشک‌آور، سوخت زباله‌ها و لاستیک‌ها در هم قاطی‌ شده‌اند. بینی‌ام می‌سوزد. از چشمانم بی‌وقفه اشک می‌آید. همه چیز را انگار از زیر دریایی از آب پیاز می‌بینم. از خیابان انقلاب پا به فرار می‌گذارم. دنبالم هستند. می‌دانم باید رد گم کنم. همه‌ی توانم را جمع می‌کنم. به راست می‌پیچم توی خیابان دانشگاه. احساس می‌کنم دارم تلوتلو می‌خورم. خودم را توی اولین کوچه در سمت چپ می‌اندازم. امیدوارم درِ یکی از خانه‌ها باز باشد و مرا پناه دهد. از لابلای سوزش چشم‌هایم خانه‌ای نمی‌بینم. بناها انگار همگی ساختمان‌های تجاری‌اند. به انتهای کوچه‌ای بن‌بست می‌رسم. به جایی پیچیده‌ام که راه فرار ندارد. نمی‌دانم باید چکار کنم. دعا می‌کنم مرا گم کرده‌باشند. کورمال خودم را در تاریک‌ترین نقطه‌ی ته کوچه پنهان می‌کنم. صدای پوتین‌ها و فرمان‌های بی‌مهاباشان نزدیک می‌شوند. سایه‌ی سه نفر را می‌بینم که تند به انتهای کوچه قدم برمی‌دارند. یکی‌شان فریاد می‌زند، «اینجاست!» کم مانده‌است قلبم از حرکت بایستد. سایه‌ی لوله‌ی تفنگی را می‌بینم که به صورت من نشانه رفته‌است. همان وقت صدای هولناکی می‌شنوم و همزمان دردی یکباره مغزم را از کار می‌اندازد. سوزش چشمانم را دیگر حس نمی‌کنم. نمی‌دانم چه بلایی سرم آمده‌است. یکی‌شان با لگد به شکم‌م می‌کوبد. نقش زمین می‌شوم. مرا به حال خودم می‌گذارند و می‌روند. می‌دانم باید بلای وحشتناکی سر من آورده‌باشند که مرا رها کرده‌اند. شاید فکر می‌کنند مرده‌ام. شاید مرده‌ام و خودم خبر ندارم. صورتم وحشتناک تیر می‌کشد.
صدای خش خش موش مرا به خود می‌آورد. لنگه‌کفش هنوز در را نگه داشته‌است‌. نگاهم روی حوله‌ی دستی که بالاتر در سمت چپ آویزان است، می‌رود. یک آن دستم را برای‌ برداشتن حوله از حالت خشک‌زدگی اولیه در می‌آورم. موشِ یک‌چشم هم تکان دوباره‌ای به خودش می‌دهد. سر جایم میخکوب می‌شوم. نمی‌دانم باید چکار کنم تا از من وحشت نداشته‌باشد. یک بار دیگر نگاهش می‌کنم. گوش‌های بشقابی‌ش در حالت آماده‌باش ایستاده‌اند. رعشه‌ی بدنش بیشتر شده‌است.
به چشمش نگاه می‌کنم. یک گام به عقب بر‌می‌دارم. منتظر عکس‌العملش می‌مانم. نوک گوش‌هایش اندکی رو به پایین می‌روند. انگار معنای دور شدن را می‌فهمد. همین برایم کافی‌ست.

داوود چنگیزی، ساکن شهر دئیویس در کالیفرنیا، مهندس عمران است. او دوره‌ی کارشناسی ارشد در علوم انسانی را از دانشگاه (مجازی) ایران‌آکادمیا گرفته‌است.
چنگیزی پایان‌نامه‌ خود را در باره‌ی خشونت گفتاری در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نوشته‌است.

 

 
 

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: