یک شعر از اعظم ملکپور
من
از خورجینِ تبعید
سوختههایِ سقطِ یک دروغ را
بیرون کشیدهام؛
دروغی که سالها
در گورِ خاطره
نفس میکشید
دامنِ هراس
پلیسههایِ تحریکِ یک گذشته را
پنهان کرد؛
تا لبخند،
پیش از تولد
در تنپوشِ تعامل
خاموش نشود
سالهاست
سنگوارهی سکوت
بر ویرانهی غرور
پنجرهای شکسته را
به تماشا نشسته
و من؛
میانِ طبخِ رعشهی شیشهها،
عطرِ یک دیدارِ دور را
از آفتِ شرافت
حفظ میکنم
نه برای یافتنِ پاسخ،
که برای آن پرسشی
که هنوز
در انحنایِ خیسِ چشمها
زنده مانده
🕊️
#اعظم_ملڪ_پور
#بیست_یکم_تیر۱۴۰۵





















