Advertisement

Select Page

یک شعر از محسن سیاه‌کمری

یک شعر از محسن سیاه‌کمری

 

او برایش حرف میزد
شعر میخواند
قصه میگفت
و خداوند به او میخندید.
شب که از کارگری بر میگشت
خسته و کوفته بود
با سر و روی پر از گرد و غبار
با دلی ساده و مومن به بهشت
با تنی فرسوده
و امیدی که به فردا ها داشت
میخوابید..
هر شبی خواب خدا را میدید

چون که فردا میشد
زندگی رنگ سیاهش را با
تنش ماسه و سیمان سفید
با خودش می آمیخت.

شب که از کارگری برمیگشت
مثل یک کودک بود
من برایش شعر میخواندم
من برایش غصه می گفتم

پدرم ایمان داشت
ولی نان نداشت


محسن سیاه کمری

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights