یک شعر از مرضیه رشیدپور-کیمیا
جهان
گاه از دهانِ آتش سخن میگوید
و گاه
در گلبرگی کوچک
تمامِ خاموشیِ خود را پنهان میکند.
من اما
میانِ این دو
ایستاده بودم؛
نه آنقدر سوخته
که خاکستر شوم
و نه آنقدر روشن
که سایهای از من باقی نماند.
تو را
در دورترین جایِ اندیشهام
چنان نزدیک میدیدم
که گویی
صدای مرغانِ مهاجر
نامِ تو را
از فرازِ جهان میآورد.
و چه میدانستم
که دلباختگی
گاهی میراثِ هیچکس نیست؛
از صدای باران میآید،
از روشنایِ دورِ صبح،
از نفسِ مه،
و از رگی پنهان
که آدمی
پیش از تولد
به آن سپرده شده است.
#مرضیه_رشیدپور_کیمیا






















