سه شعر از مجموعه دار؛ هنگامه کسرایی
دار ۱
هی می بافم خودم را و
کوتاه تر می شود این فرش
در زمینه لاکی شهر
شتک که می زنم
ترنج در ترنج
آنقدر که شره می کنم
می خورد وقتی بر سرم باتوم
راست تا نوک پای مرگ، خون
زنده باز در مربع یکی از
چهار خانه ها
که فصل در فصل
به هر باغی می رسم
باز لخت ام
زیر شلاق ِ مشدد
ضمه و کسره و هی حی الا
غده ایی ته حلقوم، زقوم
در خانه ی دیگر
چشم ها ی عشق را می بندند
دو جلاد، بی تاب
مجنون وقتی محکوم من
رسن در رسن
مشایعت ام می کنند تا پرواز
و حالا سایه ی یک طناب
خانه ی آخر می افتد
در چشم آسمانم
یکی بود یا نبود
فرقی نمی کند همه کبود
می آویزم وقتی از دار
در ترجیع بند این رنج ِجرار، مجروح
سرگردان در حاشیه ی شطرنج
با هر آفتاب در یک حجره
می بازم رنگ سفید
و در حجره ی دیگر ماه سیاه
آماده برای یک دور دیگر
تا خوانده شوم
لت و پار در شعری تازه
با آیینه هاش همه بیدار
حتمن در خوابی
به نام دار.
دار ۲
همه ارواح می خندند
و خودم به من
در خلوت ِ این بهشت
غریب ِ غروب ِ این غربت
دنبال تکه هام می گردم
ورق می زنم وقتی آگهی هایی که
می درخشم در هزار عکس
با یک فلاش سیاه
و در تسلیتی ابدی
خاموش ناگهان فوری
چکیده ای از خبری مچاله
تن که راست می کنم بارها
و هر بار با یک تیر ِخلاص
درست وسط ِ پیشانی ِخیابان کف
پای کوچه هر قدر میان بر بزند خون
جغاجغ ِجیغ ِآمبولانس مجروح
سکوت ِ سلول انفرادی
و می چکم از خودم و با من
واژه هایی که مثل همیشه
کبود بر می گردند
اطلاع که کسی نمی خواهد رسانی
درز می کنند اما به بیرون تا
“صدای سکوتی که تنهاست” ِ من باشند
“فقط یک مادرسالخورده دارد” وقتی شلاق می خورم
“از لحظه ی دستگیری بازجویی می شود” در شوک الکتریکی مرتعش هر شب
“می خواهد در پایان پیامش نگران او نباشند” تنها در سویت کابوس با خودم که تمرین دار می کنم مدام
“محکوم و به جرم و توهین و به مقدسات و نشر و اکاذیب و جاسوسی میشود” تا بارها اعتراف کنم خودم را فروخته ام در تابوتی
و عکسی که جان می گیرم باز
هر تکه حالا توی یک آگهی
تا در یک مراسم دیگر آونگ شوم
در این آرامستان سرد
زیر رعد ِ درد و باران ِ برق
مهم نیست چند بار نقض
در هیئت ِ دیوهای عالی
و سرانجام در سحرگاه ِ امروز
خیلی وقت است که
اجرا می شوم.
دار ۳
امروز قرار است
ساعت راس صبح سه بار بمیرد
آفتاب تب کند چهل درجه
ابر عرق سرد بر پیشانی
و فلق فرق بشکافد خون
امروز دقیقن سر قرار
ترس نشئه نعشی دیگر
باز باید بلرزد در برابر این داربست
گره ها استخوان بشکنند
در خواب یک گلو نرم
و بلندگو ها شقاوت قساوت را
در گلو چنان قرقره کنند قرا
تا ضمه و کسره و فتحه خلط فقاهت
را تف کنند خم و زیر و زبر غلیظ
مشدد همه توی هوا
امروز بی قرار منتظر است
دو فرشته کلاه بکشند خُوُد
سیاه بر سر هر کدام
با دو چشم یکی حالا چاه
پلق بزنند بیرون از نقاب
تا طناب بالا برود از خودش
پر پیچ و تاب بخورد با یاس
رقصان سر که می بَرد بالای دار
مرگ کمر راست
و بپیچد مهره ی آخر معلق
میان ماندن ترق و رفتن تروق در گردن
امروز دقیقن سر قرار
باز خس خس باید بکند هوا
در هوس یک جرعه اکسیژن
کافور غسل تن ِ مرگ
خاکستر نرم وقتی می خوابد
بر عصر حنجره حجری قاری
و قاضی القصاب در له له
یک قتل دیگر قدار
ح حد را راست چنان بکشد
فاقهانه از ته حلق وقاحت
تا کفن شود هوار
بر تن کبود
سفید.






















