یک شعر از زینب ساعدی
پنجره را تکاندم؛
بذرهایی را
که در دهانِ کلاغ
خبرها را سبز میکردند
به خطوطِ آینهای سپردم
که آب
از کاسهی صبر میخورد
به نقاشیِ چمنزاری
که دیگر روی نقشه نیست،
قبرستان را فراخواندم؛
تا از دهکِ نخست،
به هفتمین طبقهی فراموشی
صعود کند
در نگارهای
که بقا
رازِ سربهمُهرِ انقلاب بود،
اعلامیهها
انتظاری بیهوده
در رسالتِ شب؛
من
به رنگِ نور
آهِ جنگل را
متولد کردم
با قابلهای
که پژواکِ تابستان را
لایِ لقمهای نان
که زبانش را بریده بودند
میجوید
برای رفعِ حضوری
که لبپَر شده بود
به کوبشِ فاصلهی دو سکوت
گوش سپردم؛
تا آخرین کودکانههای زمان
از لبهی جهان
فرو بریزند
انگشتانم
که صاحبِ دو قرن سکوتِ تاریخاند
بر چالِ راست و چپِ روشنفکری
خطی از نور کشیدند؛
و کتابی را
که هرگز اتفاق نیفتاد
از پنجرهی اتاقم
به هیوا سپردم؛
به آن اسطوره
که در رزمگاهِ دانه و سنگ
هنوز
سمتِ رویش را
اشتباه نمیکند
من
پنجره را نبستم؛
گذاشتم کلاغ
آخرین خبر را ببرد
و جنگل
با دهانِ زخمیِ خود
دوباره
نامِ بهار را
هجی کند
#س_شاپرک
#زینب_ساعدی
۲۵ مرداد ۱۴۰۵





















