Advertisement

Select Page

سه شعر از حسین فرخی

سه شعر از حسین فرخی

 

ذکر برخاستن

 

۱
برخیزم


کلمه ای در سینه ام جان بگیرد باز هم ای جان
کلمه ای در شب های بلند ابری که نیست
و من که برخیزم
چشم باز کنم در بغلت
ر دستانت که می توانی حرفت را بزنی و بگیرد
در اولین تماس یک شب معقول  و بی نقص
خوش قواره
در شعرم پوست بیندازد
وروشن ترین فریاد هایم را در اطراف آزادی
کلید بزند
و نام عاشقان را برملا بکند
-در زمان و مکان ایستاده گی به هرقیمت
برملا بکنند تا بوی زنده گی را بشنوی

و بشنوی که حدو مرزم آشناست دراین زبان شریف
درحسینم را فریاد می کنم ای وای ای ای
در یک رابطه ی بنده نوازی
که بیا نام عاشقان را بیاور منتظرم
و من که از فرط دوست داشتنت شعر بنویسم
و کلمه ی عریانی در گلوها بیفتد در قرارها
در آتش ها که برای تو بگیرد
تمام شب آزادی
ای جان جان بغل سنگ ها و چاقوها ی دسته قرمز
بغل دست ها و چند صورت مثلا” خندان
دست در دست تو
که شعرم راجلو می اندازد
وطغیانگری که می کردم و هوس انگیز که می شدم
کلمه در تمامم شتاب می گرفت
ابری که نبود
ابری که دیگر نیست
و زخم ها در آب و خاکم چشمم لبانم سینه ام
می ریخت و پر از سروصدا رها می شدم بیا
که هنوزبا صلابتی
ای جان جان ضربه های خوانا را حاضر کن

حالا که شعرم  با  ولین تماس های معقولت
پوست می اندازد
-مرتب و رک و راست بگویم
خوبم در شب چاقو ها و سنگ ها ی بی خیال!
وکلمه ها جان بگیرند
ومن شاعرت بشوم
در تمام شب برخاستن و یک جمع  آتش بازی
خوبم در تمام لب ها ی مناسب بوسیدن
در بغل یاس ها که جوانی می کنند
و به نامت می شوند
بشنو و نگاه کن چه ماجرایی شده
نشده؟ با طغیانگری و از نفس نمی افتم
حالا که بشنو کلمه جا می افتد
و جا برای طغیانگری بشوم
باز می شود با حسینم حاضرم ای ای وای
در همین شب های بلندی که اطراف آزادی
کلید می خورد.

 

۲

سرسختم بدان


کلمه در نام تمام کشته ها و نوشته ها بگیرد
و قرار نمی گیرم
در تمام متن ها و صورت ها
کلمه در رنگ چشم های باز ومشت های باز
وتو که شب ها را شکستی
و بی پروا شدی
ومن از میان عده ای سر به هوا برخاستم
کلمه در تمام صداها ی خیام بگیرد ای جان
تا بوسه های بسیاری هم جابه جا بشوند
راضی ام
وسرخ تر از زخم ها باشند قبول
تا نفس تازه کنیم و فروتن باشیم مرحبا
درایستادن  و عبادت های عاشقانه که گلو
که این زبان فارسی در اطراف تو
وبرای تو سرخ باشد

من هم که نعادلم را حفظ می کنم زیر باران نم نم
کلمه در بغلم نقش دیگری بازی می کند
با این زبان تند سرسختم بدان
و بدان که  همچنان  سوزنده تر از قبلم
درایستادن و هنوز نیازت دارم اصرار می کنم

آتش بازی و دیوووونه بازی که مشخصه
داریم در شب های بلند خیام
که بله امتیاز دارد این بازی
بگو کجای این تماس را بفشارم
وبسوزم لا به لای اگشتانت و به هدف بزنم
بوسه بزنم واضح است دارم چه می کنم
-عاشق این رفاقتم رقابتم بیا
من خودم را به سرو صورتت می رسانم
گرسنه ام تشنه ام شروع می کنم
کلمه برهنه آهان بیا در تن ها بگیرد آهان!
کلمه در کشته ها 
وچند سر به هوا جا بگیرد
من نام ها را بخوانم و شعرم را ترمیم کنم
ای جان ای جان جان در تمام شب های خیام
پوست بیندازم
بغل این زخم ها پناه بگیرم
کلمه در چاقو و سنگ ببفتد  در غزل دیگری
سراغت را بگیرد بد نیست  حوصله کن

در  متن ها و این صورت های گل انداخته
درایستاده ام
وغزلی برایت می خوانم
وکلمه در تماس ها جان می گیرد‌ جدی است
فاصله ات را با این سر و صورت حفظ کن
-من زخم ها را جا به جا می کنم
تند وسرخ ای جان در شب بلند خیامم
بوسه و آتش‌بازی و کلمه کلمه ی رفاقتم
کلمه ی رقابتم امتیاز دارد
واین نوع عاشقی چه قدر واضح است.




 

۳



خرمشهر


کلمه ی پتک را تو بردار برای ضربه ها بردار
بردار برای  چند نفس بریده بریده
دریک  شعر پر از جنجال و کلام سرخ سرخ
که پوست و گوشتم را چه کنم؟
در کلمات جسور شده ام
و پوست کنده تعریفت می کنم
تا آرام بگیری در خواندن در نوشتن
وهر بار به سیم آخر این عاشقانه ها  بزنی
در کافه های پر از مشتری خرمشهر
که به دهانت در تاریکی ها می چسبم
به صدایت که برمی خیزد می چسبم
-درست است با تمام وجودم

حالا که دل داده ی تو می شوم و مشغولم
کلمه را  در لای آتش می گذارم رک و راست
ای جان ای جان مرا ببوس و بخوان
کلمه در غزل های حلال و آزاد می گذارم
در این زبان شیرین
و روابطم در ابتلایم در هرصورت
درشعله و ضربه و زخم های واضح
که بیا بشمار  و فهرست کن
کلمه و پتک قاطی شده اند روشن است
فکرو ذکر دیگری نداریم
مجذوب و مست به اندازه ی کافی
کلمه و ضربه ها و نفس های بریده
حالا که پر از یاغی شده ام
و تمام خرمشهر گلوگیر  رافریاد می زنم
پوست و گوشت کوبیده را تحویل بگیر
پر از مشتری است این  کافه های مراببوس
در خرمشهر و شعر دیگری که جا می افتد
در خرمشهر و بیا مرا ببوس
در برمی خیزم و به رقص در می آیم ای جان
تحویلم بگیر
در شب بیداری و این خاکریز
با کلمه ی پتک را تو بردار و آزاد باش

من هم سر وسینه ام را جلو می آورم
مشغول باش
خودم را بیرون می ریزم تماشا کن
وکلمه در نگاهت  در عطرو طعمت می ریزم
چه قدر بی قراری ها
به دل می نشینند
وشب در نفس های بریده مصرف می شود
حالا بیا و شانه به شانه ام بایست
-با پتک هم باید کنار بیایم
بکش بکش و لا به لای آتش بگذار
نه، فکرو ذکر دیگری نداریم
ضربه ها که  برای شعروشاعری مناسب اند
پتک که  خیلی هم تابلو است
وخوردن دارد
کلمه که سرکش و سر به هوا می خواهد.   

 

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights