یک شعر از مینا بنیاسد
پرترهای که از آینه فرار کرده
انعکاس مادیانیست در کانون تاریکی،
که خودش را به تماشا نشسته؛
با گیسوانی که زخم از آنجا، دهان باز کردهاست
و لبهایی که سکوتش از هزار اعترافِ ساکسیفون بلندتر؛
حرفهایِ تا خرخره گیرکرده در گلو را میجود
و بوسه میزند بر بادهای موسمی
که تبانیکردهاند با رؤیاهای مسمومِ زنی تنها،
زنی که دستش را در مانژ گذشته، جا گذاشتهاست
و با دست دیگر که از قاب بیرون آمده،
سایهروشن آینده را با هزاران مکثِ خاموش نقش میزند
دیوارچین در دلم فرومیریزد!
و حجم جهان ناگهان تغییر میکند
جناغِ سینهم تنگتر میشود
رنج از لابهلای پیزای رانهایم، بالا میرود
و میان دو کشالهی پاهایم،
تکثیر میشود در هزار جهت،
شبیه یک واژه در دهانِ هزار نفر، به هزار معنا
حالا جز همین دالان پرپیچ و خم،
که ترا شبیه دکمهجفتی به من وصل میکند
چیزی ندارم
و نه «حرفاضافه»ای برای توصیف نداشتنت!
به شیار دستهایت فکر میکنم
و انگشتانی که میتوانستند زندگی را از نو تعریف کنند
برای نهنگی که
به سبک سوررئالیسم قصد خودکشی داشت،
به زبان مادریات، به لهجهی غلیظ زاگرسنشینان
«همهت سی خوم»
که چون آونگ از رأسالسرطان گوشهایم عبور میکند
و در حافظهم “گیس گیس” تکرار میشود
و زیبایی چشمهایت که با عمقِ اندوه، رابطهی مستقیم داشت؛
زیکزاک بر مرزهای اندامم
لمبر میانداخت!
از دهانم
تشنه تشنه آب میخوری
میان زانوهام که تا شده،
جای نقطهها را با نطفه پر میکنی!
سُمْهایم را در حفرهی سینهت جا میگذارم
چشمهای نجیبم؛ میخطویلهی اپوخهی نگاهت!
عرق از چین ِ پیشانیت “بیشه بیشه”
به شکل اکسپرسیونیسم بر پوستم میریزد
به ارگاسم میرسم
و فاجعهای آنی در هتروتوپیای آغوشت، آغاز میشود!
روی شعرم سیل میریزد
واژههایم را سیل میبرد
خووب سِیل کن
به آی باکلاهِ اسمِ تو،
در آمیختهست میم مادیان من!
و خوشبختی در امتداد پلیستوسن نگاهم اتفاق میافتد!
#مینا_بنیاسد





















