Advertisement

Select Page

یک شعر از مینا بنی‌اسد

یک شعر از مینا بنی‌اسد

 

دست‌هایت تکه‌هایی از مریخ،
فرود آمدند
بر شانه‌های من؛
به این زمینِ همیشه بی‌‌پناه!
و مرا; پیش از انقراض، از مدارِ وهم‌آلود تنهایی بیرون کشیدند…
من؛ در مکعبِ انزوای محصورِ اتاق با پنجره‌ای که هیچ‌گاه به سمت آزادی باز نمی‌شود گیرافتاده‌ام
شبیهِ اسب ِتورینِ هنوز در باران،
که مختصاتِ جهان از چشم‌هایش آهسته فرو ‌می‌ریزد،
با تمام رنجی که از نیچه به ارث برده‌است
مرا با سِحر اندوهِ باکره در گلویت،
به ضیافت عریان ِ پیچیده میان حجمِ انبوهی از کانون تن بردی!
در لبان ِ تو، اقیانوسِ آرام
آیینه با چشمان تو صیقل می‌خورد
و زبان، در دهانِ تو؛ آیه‌های بی‌بدیل روی لایه‌های پوست
چه بی‌اندازه می‌خواهمت در ضربان تند و وحشی رگ‌ها،
حالا که سینه‌ات آتشفشانی گداخته
مشتعل بر بافتار ِاندامم
دهان باز می‌کنی
و واژه‌ها؛ داغْ در دهانِ سرد‌ِ من، مکنده!
ای سطورِ ساطورِ سخت بر سیطره‌ی مغاکِ نرم
فرود آی بر حفره‌ی تمایل عصیانی‌م
پیش از آنکه انسان تعریفی برای گناه پیدا کند
و عشق به نطفه‌ای سرگردان مبدل شود!
که آغوشِ تو نقطه‌ی کور ِکوناتوسِ اسپینوزا در جوهره‌ی هستی،
“اندک جایی برای زیستن”
“اندک جایی برای مُردن”
و عشق دیگر اتفاقی نیست به صراحتِ همیشه در کالبد ربّانی،
نوری‌ست منتشر در میان معبد
که عبور می‌کند
از روزنه‌‌ی چسبنده‌ی مادگی
جایی میان رنج و التذاذ
و دستانی که به اندازه‌ی مریخ دورند!

#مینا_بنی‌اسد

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights