یاداشتی بر رمان «به تماشا» نوشته فریبا چلبییانی
یاداشتی بر رمان «به تماشا» نوشته فریبا چلبییانی، انتشارات حکمت کلمه
رمان به تماشا، یک اثر پست مدرن با شگرد نگارشی داستانهای پست مدرن نوشته شده.است همراه با حضور نویسنده در داستان و بازیگری شخصیتها. در این رمان جهان ذهن نویسنده را حین نگارش داستان روایت میکند و به چالش نویسنده با شخصیتهای خیالیاش میپردازد. با تاکید بر داستانی بودن شخصیتها و دعوت خواننده به حضور در روند نگارش داستان. در این کار بیشتر تاکید بر فرم است. باحضور شخصیتهایی از دل سنت و گذشته، مانند ملک تاج با همان قالب سنتی و تاثیر گذاریش بر جهان معاصر و انسانهای مدرن با بحران های وجودی هویتی و آرمان ها و آرزوها یشان مثل بهرام، سیاوش، نگین و… با قصههای پراکنده ماجراهای متفاوت از زندگی، مرگ، فقدان، وجود و هستی.
شخصیتهای داستانی خواه ناخواه در هر داستانی حتی داستانهای فانتزی و تخیلی ریشه در دنیای پیرامون نویسنده دارند. شخصیتهای این کتاب هم ملموس و عینی هستند و جایی پیرامون ما زندگی میکنند. با مشکلات و دردهای مشترک با مردم این روزگار، از رنج و زلزله تا مهاجرت و تنهایی و… احضارشان به داستان جوری که خود روایت را در دست بگیرند میتواند ملموستر شان کند. پرداخت شخصیتها در این کار مینیمال و خلاصه است شاید به خاطر ایجاز کارهای پست مدرن. اما پرداخت اندک شان در کار هم جاهایی بهچشممیآید.
بازی با واقعیت و عدم قطعیت از ویژگیهای پست مدرن این داستان است و حوادث و ماجراها هم در همین راستا میان واقعیت بیرونی و روایت نویسنده و حتی گاهی دخالت شخصیت در روایت در نوساناند. این عدم قطعیت در زندگی وحتی مرگ شخصیتها دیده میشود، مانند زندگیهای معلق، گم و پیدا شدنها و مرگهایی که میان خودکشی و قتل در نوسانند.
شیوه نگارش کتاب به فیلمنامه نویسی و نمایشنامه بیشتر شبیه است تا رمان یا داستان بلند.
توصیف و توضیح ماجراها در این داستانها گاهی جای نمایش و نشان دادن را میگیرد و این رویه روایت ها را به سمت گزارش گونهگی میبرد. برای مثال در شروع داستان جایی که ما با آوار زلزله و مردمان زیر آوار روبرو میشویم تصاویر و صحنهها انقدر کم و گزارش انقدر زیاد است که فرصت اندکی برای تخیل خواننده یا لمس ماجرا میماند؛ انگار با یک گزارش خبری طرفیم. این وجه توضیحی و توصیفی با کمترین تصویر به خواننده اجازه نمیدهد عمق فاجعه یک زلزله ویرانگر را درک کند و ان را لمس کند. روند گزارشی داستانها در ادامه با توضیح زندگی و گذشته سیاوش، نگین و… هم ادامه دارد.
شهر نگاری و نمایش مکانهای خاص تبریز در کار به چشم می اید و در پیوند با خرده روایت های تاریخی مناسب و موثر بود.
دیالوگها هم تا حدودی تکراری؛ معمولی و شبیه هم هستند. و تشخیص زبان شخصیتها از هم دشوار است؛ اکثرا با همان زبان راوی حرف میزنند. زبان ساده روان و بدون بار غنایی و ادبی است که به نثرهای پست مدرن نزدیک است و متن را تقریبا از داشتن لذت زبان محروم است.
خلق زبان و موقعیت طنز از المانهای شاخص کارهای پست مدرن است که در این کار بنا به روایتهای عموما تراژیک جایی نداشت.
فلاشبک ها و بازگشت به گذشته یا وقایع دیگر در ذهن راویها اغلب بدون لولاهای مناسب انجام میگیرد.
در ادامهی روندی که با نجات از زیر آوار و عشق و شیدایی شروع می شود به مرگهای مرموز و متوالی روبرو میشویم نوعی از ابزورد، در تضادی شاید تعمدی با حضور شخصیتهای داستانی و سرنوشتی که دلشان نمیخواهد یا به ان معترًضند. چیزی که در ابتدا نویسنده از آن میترسد، شورش شخصیتهاست. این بازی مرگ و زندگی، تئوری مرگ مولف رولان بارت را به ذهن خواننده متبادر میکند، و سهم اندک نویسنده از ادامهی حیات در اثر داستانی . توضیح مرگ مولف از طرف نویسنده در متن، کارکرد چندانی ندارد، انگار بخواهد تلاش نویسنده برای در هم تنیدن فرم و تئوریها را نشان بدهد.
بررسی مرگ از منظر موریس بلانشو و دیگران دغدغهی مرگ و زندگی و مرگ یا بقای تفکر و اندیشه در متن را هم مطرح میکند.
فصل آخر و حضور همزمان نویسنده و شخصیتها در یک مکان، شبیه یک جمع بندی است و انگار نمایشی بودن کل روند زندگی را یاد آور میشود؛ سخنرانی پایانی نویسنده طولانی بود و شبیه ببانیه شاید اگر گزیده تر میبود، یا پشت سر هم و طولانی نمیشد بهتر میشد.





















