غیاب و امر حضور در رمان پاسار
غیاب و امر حضور در رمان پاسار۱
نام رمان: پاسار
نویسنده: مریم اسحاقی
ناشر: نشر ثالث
سال انتشار: 1400
«ترک کردن در خانوادۀ ما موروثی است. یعنی در مردان خانواده. پشت به پشت و پدر در پدر پیش میآید.»
این جمله آغازین رمان پاسار است که از زبان دختری بیست و پنج ساله بیان میشود. پدر، عمو و سپس داداش پیمان عزیز دچار بیماری ترک کردن میشوند، میل به ترک کردن در عمویش هنگامی روی میدهد که در پمپ بنزینی است، و آنجا را مانند نقاشی پمپ بنزین «هاپر» برجا میگذارد. شاید میل به ترک کردن ناشی از ژن عوضی بودن، اشتباهی بودن است که او نیز در بیست و پنج سالگی دچارش میشود. «فهمیدم پدرم یک عوضی اشتباهی غریبه و دوست داشتنی بود. داداش پیمان هم عوضیِ اشتباهی بود. عمویم هم. من هم»
داستان با ایمیلهای تاریخ داری که روجا راوی/شخصیت اصلی و دانای کل داستان به پیمان زمانی دادش عزیزش که در دهه ۶۰ ناپدید میشود پیش میرود. اولین ایمیل که تاریخ ۱۰ مهر ۷۹ بر خود دارد در مورد گم شدن و گم کردن است و در نیمه ایمیل به داداشش مینویسد که در روز تولید بیست و پنج سالگی او نیز خانه را ترک کرده است. بقیه داستان شرح تجربیاتی است که روجا در یک بازه زمانی کوتاه در دهه ۸۰ در شهر رشت از سر میگذراند. شخصیتی که در ظاهر همواره در پی تثبیت تمامیتی از نظام مفاهیم ذهنی خویش است، از درد فراق مینالد. فراق برادر، معشوقههای طاق و جفت، پدر و انسانهای انتزاعی کمالطلب در پیرامونش. صفحات رمان سرشار از ماجراهایی شخصی بی افت و خیز هستند، از راوی همه چیز دان و کمال طلب در شهر رشت با مکانهای مشخص و آشنا که به زحمت خواننده را تا نیمهها به دنبال خود میکشاند. اما هرچه اثر پیش میرود خواننده به تدریج متوجه نثر آیرونی نویسندهای میشود که او را در جهانی شبه گوتیک فرو میبرد. «نگاه میکنم و درختهای خشکیده و خونی که از خاک بیرون میجهد و روی سنگفرشهای حیاط دلمه میبندد.» آخرین ایمیل بی تاریخ. زیرا زمان بر خلاف آن چه مخاطب در ظاهر تجربه میکند زمانی خطی و شخصیتها، شخصیتهایی تک بعدی و کامل نیستند. راوی اول شخص همه چیز دان شخصیتی که در جای جای داستان با بهرهگیری زیرکانه از ایمیلها و خاطره نویسیهای تاریخدار خود را در لابلای سطرها پنهان میکند، شخصیتی تجربهگر است که با تجربههایش در طول زمانی درونی شده همچون جهان پیرامونش در حال تغییر و دگردیسی است. شخصیت سلطه جوی روجا، دچار آنتاگونیسمی درونی است که او را شکننده میکند. اگرچه به نظر میرسد به دنبال توازنی میان بودن و شدن است، امری که به آن دست نمییابد، لذا دیالکتیک بین بودن و شدن، وضعیت نوینی را پدید میآورد، در جهان داستان فرارفتن از موقعیت به وضعیت نویی که قهرمان داستان در آن تنگنا قرار میگیرد به مثابه «حضور امر غایب» یا همان پویایی سازندهای است که به تعریف دلوزی معنا و تفکر را ممکن میسازد.
غیاب و فقدان
روجا که در صفحات آغازین از ترک کردن و گم شدن سخن گفته بود، اینک به وضعیت متناقض نمای فقدان یا (با) غیاب دچار میشود. «غیاب» به معنی «خالی بودن» که ناشی از نظامهای ساختاری است که حضور شخص را پاک میکند. در این جا «غیاب» از «فقدان» متمایز میشود. زیرا فقدان یعنی یک جا خالی است که باید پر شود (یا میتواند پر شود.) اما «غیاب» یعنی «این خالی بودن، خود یک اثر سیاسی و تاریخی است.» (مقاله: یادداشتهایی درباره غیاب، هیچ انگاری و نظریه پرداز زندانی سیاه پوست. نویسنده: تایجا مک دوگال، ۲۰۱۹) روجا در برابر شکاف میان حضور و غیاب و جا به جایی غیاب با فقدان دست به گریبان میشود. تناقصی که قادر به حل آن نیست از این رو گاه خود را در الکل غرق میکند و زمانی تن به عشقهای تنانه میدهد تا آن چه هست را فراموش کند یا از خاطر ببرد. «انسان در حال دگردیسی است، آن چه هستیم دیگر هیچ گاه نخواهیم بود.» (ص ۱۸۵)
فقدان در هستی شناختی نقصی ساختاری یا قابل جبران است که نیاز به پر شدن دارد؛ از این رو با میل، دیالکتیک و سوژه پیوند خورده است. «…پس فقدان سرچشمه تخیله. یعنی بشر خودش رو ناچار به رعایت قوانینی میکنه که فقدان رو تجربه کنه و این رنج رو میپذیره؟» (ص ۱۸۳)
در ایمیلی برای داداش پیمان کشفی را که از تجربه فقدان یافته با او در میان میگذارد. او با پس و پیش کردن «زمان» قصد پر کردن جای خالی فقدان، فقدان برادر، پدر، عمو و خودش را کرده است. «روجا تو مادهای هستی در حال تغییر که با حس ناتوانی …. به تصویرها چنگ میزنی….زمان زشت و بدترکیب است و تو مادهای، در تو فعل و انفعالاتی رخ خواهد داد و تو، خود را گم خواهی کرد…»
روجا با یادآوری خاطره درخت انجیر و چاله بزرگی که داداش پیمان پای درخت کنده و دستگاه چاپ و تفنگها، به تدریج به امر سیاسی پی می برد. او این را زمانی در مییابد که کشف جدیدی از زمان، به کشف جدیدی در خودش میرسد. این دیگر نه فقدان، به معنی نبودن چیزی که نیست، بلکه غیاب است. غیاب برادر. غیاب پیمان نه از آن روز که تصمیم گرفت گم بشود بلکه از آن روز که توسط نظام سیاسی گم شد. نه چون نامی که روی آن خط کشیده باشند، نامی که پاکش کرده باشند. (دقیقا همان گونه که دلوز و گتاری در مقالهای که اشاره شد مینویسند.) تناقض اینک بر او به تمامی آشکار میشود. زیرا تلاش برای روایت کردن «غیاب» متفاوت از روایت کردن فقدان است. فقدان به چیزی که نیست اشاره دارد. یک نقص ساختاری قابل جبران. اما غیاب اندیشیدن درباره چیزی که وجود ندارد به نظر نشدنی است.
اکنون خواننده کم کم در مییابد برادر و شاید پدر و عموهای روجا گم شدگان قهری و قربانیان نظم حاکم هستند و از این پس هر چه در پیرامون راوی میگذرد مضمونی عاری از هر عقلانیتی دارد. او در پی یافتن کمال نیست، زیرا اعتقادش را به تمامیت نظام مفهومیاش از دست داده، با ارائه تصویری شکننده از جهان ناقص پیرامونش، جهانی که به خوبی میشناسد شخصیت آیرونی خود را در برابر چشمان شگفت زده خواننده آشکار میکند. اگر فقدان یک جای خالی است که باید پر شود، غیاب همان گونه که دلوز و گاتاری بیان کرده اند یک جای خالی به عنوان یک اثر سیاسی تاریخی است که اگر به درستی روایت شود، می تواند به ابزاری برای نقد نظامهای سلطه تبدیل شود- نه با پر کردن خلأ، بلکه با پرسش از خود خلأ. غیاب داداش پیمان، پدر و عموی روجا همان گونه که اشاره شد نه یک نقص ژنتیک (صفحه ۱ رمان) بلکه نتیجه عملکرد یک نظام سیاسی، و یک ساز و کار ایدئولوژیک است.
زمان و امر حضور
زمان بیشترین بسامد را در رمان پاسار دارد و عنصر اصلی دگردیسی روجاست. زمانی درونی شده که از موقعیت اولیه داستان به وضعیت کنونی فرامیرود. اشاره به گذر زمان به صورت دایرهوار، خطی، بیرونی و درونی، تصویری شکسته و در عین حال در هم تنیده از زمان و روند رویدادها در پیش چشم خواننده ترسیم میکند. راوی با بیان جزییاتی مثل رنگ زدن روی تراشیدگی دیوار کهنه، نیمکتی که همان نیمکتی پارسال یا دیروز نیست، نوری که میبینیم مربوط به چیزی است که دیگر نیست، ناپایداری عشق، ناپایداری انسان، ناپایداری جهان و ناپایداری زمان، کشدار بودن زمان درونی راوی، به نظاره نسلهایی مینشیند که میآیند و میروند. این عالیترین بیان مفهوم در هم تنیدگی زمان در عین گسستگی با فضاست. زمانی که پیش میرود، میکشد، کهنه میکند و نو را جانشین کهنه میکند. پیوندی پارادوکسیکال میان نیستی و عدم، با فقدان و غیاب. به سلامتی رفاقت ناپایدار، به سلامتی جهان ناپایدار نوشخواری میکند و رمان را با این جمله به پایان میرساند:
«…ترک کردن در خانواده ما موروثی است. یعنی در مردان خانواده موروثی است…» و به قول لوکاچ «راه به پایان میرسد، سفر آغاز میشود.»
1404
۱– پاسار، مریم اسحاقی، نشر ثالث، 1400، 325 ص





















