سه غزل از بدری دهنوی
۱
نگاهت *دیپلماسی من خدای واژهها هستم
سفیر گفتگو با چشم زیبای شما هستم
بکش خطی به دورم با حریم امن بازویت
که بی مرز از خیال تو در این جغرافیا هستم
تو و چرچیل چشمانت، من و احوال آشوبم
وقوع انقلابی در جنوب آسیا هستم
به دل مرداد آغوشت،به سر فکر مصدق بود
که این شبها خودم در خود به فکر کودتا هستم
لب مشروطه خواهِ تو سیاسی کرده شعرم را
ردیفم کن به یک بوسه که مضمونی رها هستم
پس از تو تکههای من کنار هم نمی ماند
دلم پیش تو اما خود نمیدانم کجا هستم
۲
برو دیگر نمی خواهم حضور احتمالی را
نبودن های پی در پی به تکرار و توالی را
اگر چه می تپد هر دم به یادت با غم و شادی
از این پس می زنم قیدِ دلِ حالی به حالی را
شدم یک بیستون از غم، زدی بر پیکرم تیشه
شنیدم طعنه ی شیرین و تلخ از این اهالی را
خیالم خیس و دل طوفانی و بعد از تلاطم ها
ندیدی در منِ دیوانه یک دریا زلالی را
به دنبال جوابی منطقی در اوج احساست
هزاران مرتبه از خود نپرسیدی سوالی را
برو اما بدان،در جستجوی یک نشان از تو
قدم زد دهنوی هر شب تمام شهر خالی را
۳
لهستان تا لهستان هیتلری در من به پا خاست
لبانش فاتحی فاشیست بود و بوسه می خواست
وحالا سرزمینی تحت اشغالم که عمریست
میان لشگری از خاطره تسلیم و تنهاست
من آن دیوار برلینم میان باور و شک
که نیم ام غربتی از عشق و نیم ام غرق رویاست
سرم مانند اردوگاه اجباری پر از مرگ
و من در من برای زنده ماندن در تقلاست
پس از تو هرکه خوانده سرگذشتم را یقین کرد
شبیه شرح حال یک یهودی از هولوکاست
#بدری_دهنوی





















