یک شعر از نفس موسوی
آخر ندیدمت
گمشدی
عابران چشمهایت را میگریند
وقتی خیالت آغوشِ خیابان را خیس میکند
هنوز طعمِ انگشتانت
قلم را
به خَلسِه میبَرَد
و شعر
به پایان نرسیده دود!
تراژدی تلخی ست:
نمیدانی
رفتهای
بیخبر!
کودکی، بیتولد مُرد
و ندانست زنی هر روز
تنهاییاش را میفروشد
مادر میشود
و شبهنگام آلزایمرِ درد
نفسِ لحظههایش را میگیرد
شاعری با شعر میرود
چشم میبندم
تلخندِ آینه آزارم میدهد
#نفس_موسوی





















