Advertisement

Select Page

یک شعر از نفس موسوی

یک شعر از نفس موسوی

 

آخر ندیدمت
گم‌شدی
عابران چشم‌هایت را می‌گریند
وقتی خیالت آغوشِ خیابان را خیس می‌کند

هنوز طعمِ انگشتانت
قلم را
به خَلسِه می‌بَرَد
و شعر
به پایان نرسیده دود!

تراژدی تلخی ست:
نمی‌دانی
رفته‌ای
بی‌خبر!

کودکی، بی‌تولد مُرد
و ندانست زنی هر روز
تنهایی‌اش را می‌فروشد
مادر می‌شود
و شب‌هنگام آلزایمرِ درد
نفسِ لحظه‌هایش را می‌گیرد

شاعری با شعر‌ می‌رود
چشم می‌بندم
تلخندِ آینه آزارم می‌دهد

#نفس_موسوی

 

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights