یک شعر از نفس موسوی
آخر ندیدمت گمشدی عابران چشمهایت را میگریند وقتی خیالت آغوشِ خیابان را خیس میکند هنوز...
Read More
Select Page
نفس موسوی | ۵ شهریور ۱۴۰۵
آخر ندیدمت گمشدی عابران چشمهایت را میگریند وقتی خیالت آغوشِ خیابان را خیس میکند هنوز...
Read Moreنفس موسوی | ۱۰ تیر ۱۴۰۵
۱ از صبح هیچچیز نیامده بود نه آفتاب، نه خبر، نه آن زنی که همیشه پشت پنجره میمُرد من چای را با...
Read Moreنفس موسوی | ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
و شعر همین رفتوآمد خاموش واژههاست میان دو تن که شاید در خواب یکدیگر زندگی میکنند یکی در...
Read Moreنفس موسوی | ۶ اسفند ۱۴۰۴
با دهانهایی دوخته به صف شدهایم و شهر دستکش پوشیده نبضمان را میگیرد تا مطمئن شود هنوز میشود...
Read Moreنفس موسوی | ۳ دی ۱۴۰۴
از همان لحظهکه آسماندندانهایش را در گلوی زمین فرو کردمنبا قلب تبعیدیامبه خیابانهای سرد پرتاب...
Read More