شعری از رویا سامانی
دیدنت سادهترین کار جهان است
و این شاید اتفاقی کهنهست
که بر مثلِت خیالم نشسته
و هر غروبِ تا غروب دیگر
مرا به آینه میسپارد
نمیدانستم
دوری یعنی دو نیم شدنِ جمجمه
یا وقتی که نیستی
ریههایم چرا سرفههایِ پیاپی را
بهانهای برای نبودن میکنند؟
یا دیوانه چرا دیوارها را
با خطخطیهایش
پُر از سؤال میکند؟
اما حالا
که ماجرا به تو ختم شده
و ریشههای پوسیدهام
بیاختیار به تو میاندیشند
جنون، از لابهلای سطرها
میچکد…
#رؤیا_سامانی





















