شعری از رویا سامانی
دیدنت سادهترین کار جهان است و این شاید اتفاقی کهنهست که بر مثلِت خیالم نشسته و هر غروبِ تا...
Read More
Select Page
رویا سامانی | ۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدنت سادهترین کار جهان است و این شاید اتفاقی کهنهست که بر مثلِت خیالم نشسته و هر غروبِ تا...
Read Moreرویا سامانی | ۱۳ تیر ۱۴۰۵
۱ تو را مثل باران اول بهار که بوی خاک را لمس می کند یا مثل کبوتری که بر پشت بام از دست خورشید،...
Read Moreرویا سامانی | ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
چه خاموشی! ای خیابان غریبای مستطیل نشسته در خونمن در آن سوی شهرمردانی را میدیدمکه بر پیراهنشان...
Read Moreرویا سامانی | ۱۴ آذر ۱۴۰۴
۱ مرا که از پرده ی شببه تو پناه می آورمببخش…به زلال آب، به هوهوی بنفشِیک شعلهبه آواز قفسیکه از...
Read Moreرویا سامانی | ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
مرا ببر ببر به سمت بادبادکهای رها شده از نخبه گذرگاه فصلهاو علفزارهایی که می رمداز رقص رمه به...
Read More