یکی شدن با رابعه
داستان کوتاه “یکی شدن با رابعه”
چشم که باز کردم هیچکس در اطرافم نبود. یکه خوردم. پیش رویم راهی سنگفرششده بود که انگار روزهای متمادی آن را طی کرده بودم. با خودم گفتم: شاید دچار حملهی عصبی شدهام یا بین خواب و بیداری از خانه بیرون زدهام! چطور کسی مانعم نشده؟ ممکن است وقتی مریض شده بودم مرا به اینجا آورده، رها کردهاند ولی آخر چرا؟ من که مرض پیسی نگرفته بودم مریضیام واگیردار نبود اما راستی این اواخر هیچکس به عیادتم نمیآمد. پدر و مادرم نیز وقتی میآمدند در لحظاتی که میخواستند با من حرف بزنند از تخت فاصله میگرفتند. شاید دکتر به آنها خبرهای بدی داده بود. نتیجهی آزمایشها را که اصلن به من نگفتند. خواهرهایم همهچیز را پنهان کردند. گذاشتند زخم روی زخم تلنبار شود، مریضی اوج بگیرد، در خودم بپوسم و بعد در عالم خواب مرا آوردهاند سر این راه گذاشته، رفتهاند. آخر این چه راهیست؟ اینجا کجاست؟
– میتوانی همینگونه همراه من باشی
– پناه بر خدا! تو کیستی؟ کجا ایستادهای؟
– راهی هستم که روی آن قدم برمیداری. چرا دوروبرت را با تعجب نگاه میکنی؟ تو اولین کسی نیستی که با من همراهی. من مدتها با رابعه بلخی، خرقانی، حلاج و بایزید بسطامی راه رفتهام. حلاج قهقهه سر میداد و میگفت: راه من! راحت من! سینهی تو شکافتهام پیراهن چاک کن تا که ببینم بیراههات کجاست؟
گوشهای ایستادم و گریستم
راه گفت: گریستن از رهروان بعید است. بر چهرهی حلاج و بایزید جز خنده ندیدم.
گفتم: آخر از چه کسانی حرف میزنی؟ من که باشم؟
گفت: همین که اینجایی بدان کسی باشی و کسی چون رابعهی بلخی بر اثر با راه یکی شدن و راه شدن، رابعهی بلخی شد. شیخ ابوعلی فارمدی شبی در گوش من گفت: «[رابعه] روی به بادیه نهاد و هفت سال به پهلو میگردید تا به عرفات رسید هاتفی آواز داد که “ای مدعی! چه طلب است که دامن تو گرفته است؟ اگر میخواهی تا یک تجلی کنم که در حال بگدازی” گفت: “یا ربالعزه! رابعه را به این درجه سرمایه نیست اما نقطهی فقر میخواهم” ندا آمد که “ای رابعه! فقر خشکسال قهر ماست که بر راه مردان نهادیم؛ چون سر یک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهد رسید کار برگردد و به فراق بدل شود و تو فهنوز در هفتاد حجابی از روزگار خود؛ تا از تحت اینهمه بیرون نیایی و قدم در راه ما ننهی و این هفتاد مقام نگذاری، حدیث فقر ما نتوانی کرد و اگر نه برنگر.” رابعه درنگریست دریای خون دید در هوا معلق. هاتفی آواز داد که “خون دل عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمدهاند و در منزل اول فروشدهاند، که نام و نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام برنیامد.” رابعه گفت: “یا ربالعزه! یک صفت از دولت ایشان به من نمای.” در حال عذر زنانش پیدا شد. هاتفی آواز داد که “مقام اول ایشان این است که هفت سال به پهلو روند تا در راه ما کلوخی را زیارت کنند چون نزدیک آن کلوخ رسند هم به علت ایشان راه به ایشان فروبندند.” رابعه تافته شد. گفت: “خداوندا! مرا در خانهی خود نمیگذاری و نه در خانهی خودم میگذاری، تا به بصره بنشینم. یا در بصره به خانهی خودم بگذار یا در مکه به خانهی خودم آر»۱
پس رابعه همچنان طی طریق کرد. نیمهشبی چون با رابعه همراه شدم ذکر این حکایت کردم و پرسیدم: «چگونه به این مقام رسیدی؟» گفت: «اینگونه با تو همراه شدن» پس بدان سراسیمه هیچ منزلی درنمییابی آشفته مباش خم شو بنشین حالا تن بر من بخوابان با من یکی شو بدان آنها که از تو گریختهاند روزی به تو برمیگردند، گریزی از گذشتن از راه نیست.
——————
۱. تذکرهالاولیا، اثر شیخ فریدالدین عطار، به تصحیح دکتر محمد استعلامی، انتشارات زوار، چاپ بیستودوم، سال ۱۳۹۰، صص ۵ – ۶۴
#آفاق_شوهانی





















