یکی شدن با رابعه
داستان کوتاه “یکی شدن با رابعه” چشم که باز کردم هیچکس در اطرافم نبود. یکه خوردم. پیش رویم راهی...
Read More
Select Page
آفاق شوهانی | ۴ شهریور ۱۴۰۵
داستان کوتاه “یکی شدن با رابعه” چشم که باز کردم هیچکس در اطرافم نبود. یکه خوردم. پیش رویم راهی...
Read Moreآفاق شوهانی | ۱۹ تیر ۱۴۰۵
نمیدانم چه مرگم بود راه خانه را پیدا نمیکردم کوچهها برایم بیگانه بودند و در و پنجرهها...
Read Moreآفاق شوهانی | ۱۴ آبان ۱۴۰۴
“پارک بانوان” در بُرخوردن سایهها وصدای جغدها: خ خ خیابان س س سینما پ پ پارک بانوان پوس پوس از...
Read Moreآفاق شوهانی | ۳ دی ۱۴۰۳
نشستهام در کمین خیابانها که به هم میخورند از خون من خانهها عق میزنند بر پیادهروها و...
Read Moreآفاق شوهانی | ۱۱ مرداد ۱۴۰۳
“چقدر از گم شدنم را بَرّه بودهای” چقدر از گم شدنم را بَرّه بودهای باید باید میگفتم تکان...
Read More