دو شعر از نزهت عبدالهی
دنیا پر شده، از کوچههای دلتنگی
فرشتگان بیبال
که انتظار نور و برگشت میکشند
فرشتگان بیبال
که انتظار نور و برگشت میکشند
امتداد یافتگان
دنیای مرموزی، که در گیشهی
چهارگوش آن،
بلیت ادراک میفروشند
و در توهم دلفریب
اکران مرگ میکنند
و ایستاده و با لبخند
نگاه یک دلقک
سرها، درو میکنند
چه هستی فریبندهای،
که بیشک در مسیر
خانه گم میشود
یا شاید، شومی
که، ز موهوم بهشتی
رانده میشود،
نه میخندد و نه میگرید
دنیا پر شده
از بی حسی مفرد انسانهایی
که به دنبال یک پیری
از شعور جهان پیرامون هستند
که در غالب آینده،
به هستی بپیوندند
2
تسلیم شدهام
دستانم را میبینید
رو به صلحِ گنجشکان روییدهاند
همچو، پیچکی عریان
در حزن غریبی
به سمتِ بی شایبهترین
ذرهیِ نور، مسیر میگشاید
ایستادهام
تودهای، نمایان گَشته
پُرِ خیال کودکانه
در توهمِ
یک لبخند انتزاعی
بیمحابا راه میگشایم
#نزهت_عبدالهی






















