Advertisement

Select Page

اسطوره، خرافه و دین؛ از آفرینش معنا تا مهندسی فرمانبرداری 

اسطوره، خرافه و دین؛ از آفرینش معنا تا مهندسی فرمانبرداری 

اسطوره، خرافه و دین؛ از آفرینش معنا تا مهندسی فرمانبرداری 

هرگاه سخن از اسطوره به میان می‌آید، بسیاری بی‌درنگ آن را با خرافه یکی می‌گیرند. این، یکی از رایج‌ترین لغزش‌های اندیشه در روزگار ماست. اسطوره و خرافه، اگرچه هر دو ریشه در گذشته‌های دور دارند، نه خاستگاهی یکسان دارند و نه کارکردی همانند.
اسطوره، نخستین زبان انسان برای فهم جهان بود؛ خرافه، یکی از آسان‌ترین راه‌های گریز از فهم جهان.
اسطوره می‌کوشد به جهان معنا ببخشد؛ خرافه، از نادانی و اضطراب انسان تغذیه می‌کند. اسطوره پرسش را برمی‌انگیزد؛ خرافه پاسخ‌های آماده عرضه می‌کند. اسطوره انسان را به تأمل فرامی‌خواند؛ خرافه او را به پذیرش بی‌چون‌وچرا دعوت می‌کند.
انسان نخستین، پیش از آنکه زبان علم را بشناسد، با زبان اسطوره می‌اندیشید. آذرخش را خشم خدایان می‌دید، طلوع خورشید را سفر ایزدان می‌پنداشت و مرگ را نه پایان، بلکه آغازی دیگر تصور می‌کرد. این روایت‌ها، هرچند از نگاه امروز علمی نیستند، اما تلاشی صادقانه برای معنا بخشیدن به جهانی بودند که هنوز قوانینش شناخته نشده بود.
از همین روست که بسیاری از پژوهشگران بزرگ، از ارنست کاسیرر تا میرچا الیاده و کلود لوی‌استروس، اسطوره را نه دروغ، بلکه یکی از بنیادی‌ترین شیوه‌های اندیشیدن انسان دانسته‌اند. انسان، پیش از آنکه موجودی ابزارساز باشد، موجودی نمادساز بود؛ و اسطوره، زبان همین نمادهاست.
هیچ تمدن بزرگی را نمی‌توان یافت که بی‌اسطوره باشد. ایران، یونان، مصر، هند، چین و تمدن‌های کهن قاره آمریکا، هر یک جهان خود را با روایت‌های اسطوره‌ای معنا کرده‌اند.
در فرهنگ ایران، آرش، سیاوش، کاوه، جمشید و رستم، بیش از آنکه شخصیت‌های تاریخی باشند، نمادهای فرهنگی‌اند. آرش، مرزبان فداکاری است؛ سیاوش، نماد پاکی و دادخواهی؛ کاوه، تصویر مقاومت مردم در برابر بیداد حکومتی. اهمیت این شخصیت‌ها نه در تاریخی بودن یا نبودن آنها، بلکه در معنایی است که نسل‌های پیاپی از خلال آنها آفریده‌اند.
اسطوره، حقیقت را در جامه‌ی روایت بیان می‌کند؛ اما خرافه، روایت را به جای حقیقت می‌نشاند.
در همین‌جا راه این دو از هم جدا می‌شود.
خرافه را نباید تنها با نادرستی یک باور یکی دانست. تاریخ علم نشان داده است که بسیاری از باورهای دیروز، امروز نادرست شناخته می‌شوند، اما هیچ‌کس آنها را خرافه نمی‌نامد. آنچه خرافه را از خطا جدا می‌کند، شیوه مواجهه آن با حقیقت است. خرافه، باوری است که خود را از نقد بی‌نیاز می‌داند، برای حفظ خود به ترس یا اقتدار تکیه می‌کند و از انسان می‌خواهد پیش از آنکه بیندیشد، تسلیم شود.
خرافه بیش از هر چیز بر دو ستون استوار است: ترس و امید.
ترس از ناشناخته، از مرگ، بیماری، فقر، تنهایی و آینده؛ و امید به رهایی آسان، بی‌آنکه نیازی به شناخت و مسئولیت باشد.
خرافه به انسان می‌گوید: نیازی به اندیشیدن نیست؛ نسخه آماده وجود دارد. این دعا را بخوان، آن طلسم را همراه داشته باش، این نذر را انجام بده، فلان روز و عدد را نحس بدان و فلان روز و عدد را خجسته بشمار.
خرافه، ساده‌ترین راه گریز از مسئولیت اندیشیدن است.
اما تاریخ نشان می‌دهد که خرافه، تنها زاده‌ی ناآگاهی مردم نیست؛ گاه نهادهای قدرت نیز در پرورش آن سهم داشته‌اند. زیرا قدرت، هرگاه بخواهد از نقد مصون بماند، به روایت‌هایی نیاز پیدا می‌کند که نتوان آنها را به آسانی به پرسش کشید.
در اینجاست که باید میان «ایمان» و «نهاد دین» تفاوت گذاشت.
ایمان، تجربه‌ای درونی و شخصی است؛ امری که به وجدان فرد مربوط می‌شود و از حوزه آزادی انسان جدا نیست. اما نهاد دین، همانند هر نهاد اجتماعی دیگر، در بستر تاریخ شکل می‌گیرد و می‌تواند در خدمت آزادی باشد یا در خدمت سلطه و بردگی.
نقد نهاد دین، نقد ایمان انسان‌ها نیست؛ همان‌گونه که نقد حکومت، دشمنی با مردم یک کشور نیست.
تاریخ گواه آن است که هرگاه دین با قدرت سیاسی درآمیخته است، خطر تبدیل شدن باورهای دینی به ابزار فرمانبرداری افزایش یافته است. البته این ویژگی منحصر به دین نیست. هر ایدئولوژی، هر نظام سیاسی و حتی هر روایت ملی‌گرایانه نیز، اگر خود را فراتر از نقد بداند، می‌تواند همین مسیر را طی کند.
فرمانروایی بر مردمی که می‌اندیشند دشوار است؛ اما فرمانروایی بر مردمی که می‌ترسند، آسان‌تر.
از همین رو، در دوره‌های گوناگون تاریخ، وعده پاداش‌های دوردست و بیم دادن از کیفرهای نادیدنی، بارها به ابزاری برای مهندسی فرمانبرداری تبدیل شده است. هرچه این جهان تهی‌تر تصویر شود، آن جهان پررنگ‌تر می‌شود؛ هرچه رنج امروز مقدس‌تر جلوه داده شود، امید به فردایی نادیده آسان‌تر فروخته می‌شود.
این سخن، داوری درباره باورهای دینی انسان‌ها نیست؛ بلکه نقد سازوکاری است که در آن، ترس جای خرد را می‌گیرد.
دین‌فروشان، بیش از آنکه به حقیقت نیاز داشته باشند، به باور نیاز دارند؛ زیرا باور بی‌پرسش، سرمایه آنان است.
آنان به‌خوبی می‌دانند که پرسشگری، بزرگ‌ترین دشمن هر گونه اقتدار مطلق است.
از همین رو، در بسیاری از دوره‌های تاریخ، شک نکوهش شده، تقلید ستوده شده و پرسش، گناه شمرده شده است.
هر جا اندیشیدن جرم باشد، خرافه قانون می‌شود.
هر جا نقد خاموش شود، افسانه جای حقیقت را می‌گیرد.
هر جا ترس مقدس شود، آزادی رنگ می‌بازد.
در چنین فضایی، حتی اسطوره نیز دگرگون می‌شود. اسطوره که روزگاری زبانی برای آفرینش معنا بود، ممکن است به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به قدرت تبدیل شود. نمادها جای خود را به فرمان‌ها می‌دهند و روایت‌ها از سرچشمه فرهنگ جدا شده، به خدمت اقتدار درمی‌آیند.
شاید به همین دلیل است که متفکرانی چون اسپینوزا، نیچه، برتراند راسل و کارل پوپر، با همه تفاوت‌های عمیقشان، در یک نکته هم‌داستان‌اند: هیچ اندیشه‌ای نباید خود را از نقد مصون بداند.
زیرا حقیقت، از پرسش نمی‌ترسد؛ این دروغ است که از پرسش می‌گریزد.
خرافه، دشمن دانش است؛ زیرا دانش با پرسش آغاز می‌شود.
خرافه، دشمن آزادی است؛ زیرا آزادی با امکان تردید زنده می‌ماند.
خرافه، دشمن فرهنگ است؛ زیرا فرهنگ، گفت‌وگویی پایان‌ناپذیر است، نه مجموعه‌ای از پاسخ‌های قطعی.
جامعه‌ای که به جای دلیل، به اقتدار تکیه کند، دیر یا زود گرفتار خرافه خواهد شد؛ خواه آن اقتدار دینی باشد، خواه سیاسی، خواه ایدئولوژیک و حتی علمی‌نما.
امروز نیز خرافه تنها در چهره‌های کهن زندگی نمی‌کند. جهان مدرن، اگرچه بسیاری از خرافات قدیمی را کنار گذاشته، گونه‌های تازه‌ای از آنها را نیز آفریده است.
بازار پیشگویی، انرژی‌های رازآلود، درمان‌های معجزه‌آسا، نظریه‌های توطئه، مدعیان ارتباط با نیروهای پنهان، و حتی برخی جریان‌های شبه‌علم، همگی بر همان سازوکار دیرینه استوارند: نخست اضطراب بیافرین، سپس نسخه نجات را بفروش.
صورت‌ها تغییر کرده‌اند، اما منطق همان است.
اسطوره چنین نمی‌کند.
اسطوره، انسان را بزرگ‌تر از آن می‌بیند که با ترس اداره شود.
قهرمان اسطوره، کسی نیست که بی‌چون‌وچرا فرمانی آسمانی را اجرا کند؛ قهرمان، کسی است که مسئولیت انتخاب خویش را بر دوش می‌گیرد، با رنج روبه‌رو می‌شود و بهای آزادی را می‌پردازد.
از همین رو، بزرگ‌ترین دشمن خرافه، نه بی‌ایمانی، بلکه خرد است.
خرد، از انسان نمی‌خواهد همه چیز را انکار کند؛ تنها از او می‌خواهد پیش از پذیرفتن، بپرسد؛ پیش از ایمان آوردن، بیندیشد؛ و پیش از پیروی کردن، دلیل بخواهد.
شاید راز پیشرفت تمدن نیز در همین باشد.
تمدن، از جایی آغاز شد که انسان جرئت کرد بپرسد؛ نه از جایی که آموخت بی‌چون‌وچرا باور کند.
شاید مرز واقعی میان تمدن و بربریت نیز همین باشد. جامعه‌ای که پرسش را ارج می‌نهد، حتی اگر خطا کند، امکان اصلاح دارد؛ اما جامعه‌ای که پاسخ را مقدس و پرسش را گناه بداند، دیر یا زود در چرخه خرافه و استبداد گرفتار خواهد شد.
اگر اسطوره را زبان فرهنگ بدانیم، خرافه زبان اقتدار است.
اگر اسطوره انسان را به آفرینش فرا می‌خواند، خرافه او را به فرمانبرداری.
و اگر بخواهیم میراثی شایسته برای نسل‌های آینده بر جای بگذاریم، باید اسطوره‌های خود را بشناسیم، از آنها به‌عنوان حافظه فرهنگی و سرچشمه معنا پاسداری کنیم، اما خرافه‌های خود را، در هر لباسی که ظاهر شوند، بی‌پروا نقد کنیم.
زیرا هیچ جامعه‌ای با ترس آزاد نشده است؛ و هیچ ملتی با خاموش کردن خرد، به روشنایی نرسیده است.

تیرماه ۱۴۰۵

لطفاً به اشتراک بگذارید

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights