دو شعر از فرشته امیری
1
آینه،
اشتباهِ خدا نبود…
من بودم
که سالها
با سُمهای سکوت
دورِ خودم چرخیدم.
روزی
شیرِ درونم
از قابِ شیشه بیرون آمد،
اما طناب
هنوز
به گردنِ عادت بسته بود.
جهان گفت: الاغ!
آینه گفت: شیر!
و من
تمامِ عمر
میانِ این دو صدا،
یالهایم را
در خواب شانه زدم…
شاید
شجاعت،
شکستنِ آینه نیست؛
باور کردنِ تصویریست
که سالها
جرئتِ زیستن نداشت.
۲
مومیایی
آخرین پرندهایست
که از گلوگاهِ هرم
پرواز را
به باندِ شنها دوخته است.
من
از استخوانِ ساعت
آب مینوشم؛
و باد
کفنِ خودش را
بر شانههای من
امضا میکند.
هیچ مرگی رخ نداده است؛
فقط
جهان
پلکِ فرعون را بست
و کویر
نامِ مرا
در مردمکِ یک سوسکِ زرین
پنهان کرد.
#فرشته_امیری





















