«عقربههای غروب»
در زیر آسمان تاریک، سکوتی عمیق و پر طنین وجودش را در خود گرفته بود. ساعت بزرگ میدان، با ضربههای...
Select Page
حمید نیسی | ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
در زیر آسمان تاریک، سکوتی عمیق و پر طنین وجودش را در خود گرفته بود. ساعت بزرگ میدان، با ضربههای...
حمید نیسی | ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
1 «لباس سفید» به چشمان سبزش خیره می شوم موهای صافش روی شانه هایش افتاده اند دور تا دورم سیاه است...
حمید نیسی | ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
خون بود و خون، همه جا پر بود از خون سگهای ولگردی که یکی پس از دیگری بعد از هر شلیک عمویش روی زمین...
حمید نیسی | ۲ دی ۱۴۰۴
با طنابی که دور گردنش پیچیده شدهبود وسط آپارتمانش آویزان یافتیمش. رگهای دستها و مچهایش باد...
حمید نیسی | ۷ آذر ۱۴۰۴
باد با شدت می کشید زیر شاخهی درختان بلوط و بنه داخل حیاط و با جیغ کودکانی که در کوچه بازی می...
حمید نیسی | ۲۰ آبان ۱۴۰۴
در چشمانش انگار سوزنهای نازک و بیرحم بیخوابی را فرو میکردند، و بسترش را گویی پوشانده بودند...
حمید نیسی | ۴ آبان ۱۴۰۴
باد زوزه میکشد؛ زوزهای غریبانه، چونان نالههای سرگردانی و پریشانی تسکینناپذیر روح. بر فراز شهر...
حمید نیسی | ۷ مهر ۱۴۰۴
سپیده دمیده، دایرهی مدرج روی دیوار همین چند لحظه پیش ساعت شش را اعلام کرده بود. لبهی تخت...
