یک شعر از عارف معلمی
روایت بی راوی
بسوزانید جسدم را
خاک شدن در هوا
وصیت من است
آن زمان که انگشت های تو
به هزاران فاتحه تقسیم می گردد
و ریه هایت هنوز
در دم وُ بازدم خود اسیرند
چرا نیست انتخاب سومی؟
منتشر شدم در هوا که هر آنچه اراده کردم برگزینم
مثل همین رد تیغ بر دستانت
که ردپایش را تا هشت سالگیت پی می گیرم
تاب می خوردی
بین دست وَبالِ پدر وُ مادر
بین همکلاسی های قدیم وُ جدید
تاب می خورد
به شکمت
و اینگونه رسیدگی می کردی به نیاز های جسمانی
یکبار که تمام زنجیر های تاب را پاشاندی از هم
به جرم خسارت به اموال عمومی
تا مدتی حق بازی نداشتی
دانستی برای حرکت با تاب
باید به زنجیر متوسل بود
و یادت می رفت
حلقه دستانت هم
جزئی از زنجیر شده است
به تو گفتم روایت کن
_ مرا بین دستور های روایی تاب نده گستاخ
دیگر التماس نمی کنم از کلمات که ادا کنید مرا لطفا
وَ سرنوشتِ سطر ها را با واژه ها تغییر نمی دهم
تا مجبور باشم با نقطه های سرخط
سر سطر ها را ببرم
نگاه نکن چه نوشته ام با _خط تیغی_ بر دست
که نگاه عمیق بر زخم
خود برشی عمیق تر می آفریند
برمی گردم
از گذشته ای که برد مرا امتداد ِ خطی اریب
گلایلی در دست داری وُ نمی دانی
چگونه بر کالبدی در دود بسپاری
آن را به هوا پرتاب کن
اینبار تویی که نمی شنوی
عین آن روز
وقتی فریاد زدی : بلند شو بلند شو
و به یاد هشت سالگیت هشت سیلی
از تو بر صورت من ماند
این تنها نشانه ای ست برای پیدا کردنم
در زندگی بعدی
عارف معلمی





















