داستان کوتاه ده ثانیه
۱
دوشنبه چمدانم را از انباری توی زیرزمین آوردم طبقه بالا. سه روز پیش از سفر. پس از کار، برای خرید رفتم مرکز شهر. قصد نداشتم برای سوغات چیز زیادی بگیرم. چند تکه لوازم آرایش خریدم. به شمع و شکلاتها هم نگاهی کردم، گفتم، اینها بماند برای چهارشنبه بعدازظهر. فکر کردم بردن چند بسته پنیر، مثل چدار و گودا هم بد نباشد گرچه در استانبول هم پیدا میشود ولی خب شاید پنیرهای اینجا مرغوبترباشند. این جور چیزها را دیرترمیخرم. حالا زود است. داروها را هم که از خیلی وقت پیش آماده کرده بودم.
چند ماهی است که برنامهریزی کردهایم برای این سفر. اردیبهشت را مناسبترین دیدیم. نه گرم و نه سرد و همیشه بهار. هرچه به پنجشنبه موعود یعنی بیست و چهارم آوریل، نزدیکتر میشویم، شور و هیجان دیدار عزیزانم بیشتر میشود و تب سفر به آرامی تنم را گرم میکند. این مدت البته بدون نگرانی نگذشته است. از دغدغه نتیجه مذاکرات هستهای و احتمال جنگ تا شلوغیها و تظاهرات مردم در استانبول. آخر چطور میشود میان گازاشکآور و تیراندازی و بگیر و ببندها، رفت توپکاپی و ایاصوفیه یا توی بازاربزرگ آنجا بالا و پایین کرد یا مثلن درمیدان تقسیم که آن همه ماجراها آنجا اتفاق میافتد، قدم زد. هر شب و روز، سراپا گوش، اخبار دنیا را دنبال میکنیم. همۀ ما، چه آنان که قرار است از ایران بیایند، چه خواهر کوچکمان در سیدنی و چه خودم از اینجا. انتخاب استانبول به این دلیل بود که خوشبختانه ایرانیها برای سفر به آنجا ویزا احتیاج ندارند. فعلن احتیاج ندارند.
همه صحنههای گشت وگذار و پرسهزدنهایمان را دراین شهر بزرگ، برپردۀ سفید خیالم تصور میکنم. در یکی از این تصویرها، من و خواهرانم، چهارتایی کنارساحل مرمره ایستادهایم و یک جای خالی هم برای آن یکی خواهرم که در امریکاست، باز کردهایم. او فعلن از ترس ترامپ جرأت نمیکند از آمریکا خارج شود. هیچ معلوم نیست که بتواند دوباره سر کار و زندگیاش برگردد. به ترتیب سن ایستادهایم. من دوراز دو خواهر بزرگترم هستم و دستم را روی شانه مینا در جای خالی و خیالیاش گذاشتهام. کنار من هم کوچکترین خواهرم که قرار است از استرالیا بیاید، ایستاده است. او مانند همیشه نیشش تا بناگوش باز است. شاید به کمک هوش مصنوعی بتوانیم جای خالی مینا را پر کنیم واو را میان خودمان درعکس جای دهیم. به این ترتیب هر پنج خواهر در یک قاب قرار میگیریم. عکس را حتمن در صفحه فامیلی واتساپ خواهم گذاشت.
چمدانها که باز میشود عطر ترخون و شوید و نعنای خشک، همۀ استانبول را پر میکند. رد و بدل کردن سوغاتیها و مهربانیها، گفتن” قربونت برم چرا زحمت کشیدی؟” از مقابل چشم خیالم عبور میکنند.
صبح سه شنبه است. بستههای پنیررا در یخچال میگذارم. میروم سراغ چمدان که وسط اتاق همچنان نیمهکاره رهایش کرده بودم. با دهان باز و گشادش گویی که میخندد. داروهایی را که برای مامان خریده بودم، گوشهای از چمدان جا میدهم؛ کفش طبیاش را هم همینطور. کاش بلیتاش را کنسل نکرده بودم. فریده میگفت: ” کفش میخواد چکار؟ اون که دیگه نمیتونه قدم برداره.”
” خب برنداره، پابرهنه که نمیشه بره بیرون. میبریدش باید کفش پاش باشه.”
” انگار حالیشه!”
۲
” یعنی چی؟ ”
” حالا چرا طبی که گرونه؟ کفش معمولی صد تا داره. مگه میپوشه. میگه نفسم تنگ میشه. حواسمون نباشه همۀ لباساشو در میاره. حالا خوبه که نمیتونه بلند بشه بره بیرون. محبوبه طفلک، میدونی که هر چند ماه یه بار از بندرعباس میاد برای یه هفته نگهداریش کنه. چه بلاها که سرش در نمیآره. میگه این زنیکه کیه؟ اومده طلاهامو بدزده. هر چی بهش میگیم، مامان، زنیکه چیه؟ این محبوبه دخترته. بیچاره با شوهرمریض و بچههای دانشجو و این خرج گرون؛ هر دفعه، پول فقط هواپیماش خدا میدونه چقد میشه، ور میداره میاد و آخرش هم با چشم گریون برمیگرده.”
” خب دست خودش که نیست. حواسپرتی داره.”
“حواسپرتی یه طرف، شک و سوءظناش هم یه طرف. دیگه نمیدونیم واقعن چکار کنیم؟ ”
” آخه مامانو چرا نمیذارن خانه سالمندان؟ من حاضرم همۀ خرجشو بدم.”
” از دست حرف مردم. حالا دیگه بهمون بگن مادرشونو گذاشتن خرفتخونه. جاهایی که شماها زندگی میکنین، اگه آدم مادر سالمشو هم بذاره، کسی چیزی نمیگه.”
” چند بار ویدیو چت کردیم، همهاش به من میگه مینا.”
” به من هم میگه مینا. فکر میکنه ماها که خارج هستیم هممون میناییم.”
” بهش گفتم مامان من آرزو هستم. یادت نیست اومدی سیدنی یک ماه پیشم بودی؟ گفتی اینجا قشنگه اما هیچ جا تهرون خودمون نمیشه. یادش نمیآمد.”
نه نباید بلیتشو کنسل میکردم. خودم توی این یک هفتهای که آنجا هستیم، ازش مراقبت میکردم. کفش طبی را از توی چمدان برداشتم. شال سفیدی به جایش گذاشتم، کنار دستگاه فشار خون.
حرفهای فریده در گوشم تکرار میشد: “آخه قربونت برم، مگه نمیگی که ما بیاییم یه کمی آب و هوامون عوض شه. یه نفسی تازه کنیم. حالا که یه آدم مطمئن پیدا شده نگهداریش کنه، بیاریمش اونجا که همهاش دستمون گیر باشه. به خدا دیگه خسته شدم. همتون سرتون توی زندگی خودتونه. من اینجا اسیر شدم. گناه کردم شوهر نکردم؟ یعنی من نمیتونستم مثه شماها برم اونور دنیا، برای خودم کیف کنم؟ هی میگی با خودتون بیاریدش. با خودم بیارمش هم، به غیر خودم پیش هیشکی نمیمونه. اصلن دیگه شماهارو نمیشناسه.”
” اصلن دیگه شماهارو نمیشناسه. شماهارو نمیشناسه. شماهارو نمیشناسه … ” این جمله در سرم تکرار میشود و در دالان گوشم میپیچد. احساس میکنم دلپیچۀ عجیبی دارم. قلبم فشرده میشود و نفسم تنگ. به بالکن میروم. عرق سردی بر پیشانیام نشسته است. بارش ملایم همراه با اشکهایم، صورتم را میشوید.
از فریده پرسیدم: ” اگر نذاشت این خانمه بیاد چی؟ ”
” گوش شیطون کر همین دو دفعهای که اومده ببینتش، حسابی باهاش جور شده. پرستارِ صداش خوبه، براش آواز میخونه، از دلکش، پوران … مامان خیلی خوشش اومده ازش. به غریبهها بیشتر اعتماد میکنه تا خودی. ”
فریده زد زیر خنده. ” خدا را شکر که بهش ظنین نیست.”
۳
” میگم شاید اگه بره خونه سالمندان، منظورم از اون خصوصیهاشه، براش از نظر روحی بهتر باشه. برای خودت هم بهتره.”
” آخه چقد بهت بگم، اینجا آلمان نیست. زخم زبون مردم رو چکار کنیم؟ میدونی چقدر دنبال پرستار مطمئن گشتیم. تازه با این سوء ظنهاش مگه میشه کسی بیاد. این خانمی هم که پیدا کردیم و قراره برای یک هفته بیاد، هزارتا شرط و شروط گذاشته. میگه همه پولو اول میگیره، چه مسافرت بشه چه نشه. قرارداد بسته. دست آرزو درد نکنه پول پرستار رو فرستاد.”
” آره میدونم.”
” قربون تو هم برم. دست تو هم درد نکنه این سفر رو جور کردی.”
رفتم سراغ چمدان. به فکرم رسید که بهتر است تا یادم نرفته پاسپورتم را بردارم. آن را در کیف دستیام گذاشتم. تلفنم که در جیب پشتی شلوارم بود، لرزید. کد ۰۰۱ بود.
” سلام. چطوری مسافر؟”
” سلام. خوبم. به قول ادبا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم. تو چطوری؟ ”
” خوب نیستم. دلم گرفته. خوش به حالتون. به زودی همدیگه رو میبینین.”
“غصه نخور! دنیا که همین جور نمیمونه. بالاخره یه روزی همهمون دور هم جمع میشیم. شاید تو ایران.”
” چمدونت رو بستی؟ ”
” ای تقریبن. به این رئیس جمهورتون بگو دست از سر ایران برداره.”
” اگه به حرف من گوش میکرد که تا حالا منم چمدونم رو بسته بودم. اما نگران نباش! فکر نکنم جنگ بشه.”
” پناهش بر خدا. ”
” فهمیدم بلیت مامانو کنسل کردی.”
” به اصرار فریده و محبوبه.”
” ……….. بهشون گفتم کارتون درست نبود. گفتم حداقل میذاشتین برای چند روز مامانو به دل سیر ببینه. گفتم درسته که او کسی رو دیگه به جا نمیاره اما برای تو خوب بود. این همه ساله که ندیدیش. منم خیلی ساله که ندیدمش اما تو بیشتر. بهشون گفتم خیلی بد کردین. معلوم نیست مامان تا کی زنده باشه. گفتم … الو، الو میشنوی صدامو … آخ داری گریه میکنی عزیزم.”
قرارمان این است که آرزو یک روز زودتر به استانبول برود و خانهای را که اجاره کردهایم، تحویل بگیرد، تا ما برسیم. پس الان باید در آسمان باشد. فریده هم گفت: ” ما فردا شب طرفای ده- یازده راه میافتیم سمت فرودگاه. پنج و سی و پنج صبح هم که پروازه. ”
” زود نیست؟ مگه تا فرودگاه چقدر راهه؟ “
۴
” بیست ساله اینجا نیستی خبر نداری. از جنتآباد تا فرودگاه امام خودش به اندازۀ پرواز تهران تا استانبوله. ایشالا صبحانه رو استانبول میخوریم. ”
” به سلامتی. من هم پس فردا شب میرسم. آرزو میاد فرودگاه استقبالتون. پس به زودی دیدار در شهر پاشاها. “
خب تا حالا که همۀ کارها ردیفه. اعتراضات استانبول هم که ظاهرن آروم شد یا در واقع سرکوب شد. بیچاره مردم. سری به اینستاگرام میزنم. خدا را شکر انگار خبری از جنگ نیست. یک پست آشپزی نگاه میکنم. فینگرفینگیلی. چه تزئین غذای خوشگلی. واقعن خانمهای ایرانی هنرمندند. اینستاگرام پر شده از برنامههای آشپزی یا آموزش زبان و از این جور چیزها. … اِه …چی؟! زلزله در استانبول. ” استانبول ده ثانیه لرزید.” عجب! خدای من… اما انگار خیلی شدید نبوده.
پیام فریده را بالای صفحه گوشیام دیدم. سریع رفتم به صفحۀ واتساپ.
” فهمیدی زلزله شده تو استانبول؟”
” آره الان فهمیدم. اما شدید نبوده انگار.”
محبوبه ویدِیو چت را باز کرد: ” چی چی میگی شدید نبوده. شیش و خوردهای ریشتر. ”
ترس را از پشت شیشۀ عینکش، در چشمهای عسلیاش میدیدم.
گفتم: ” نه بابا فکر نکنم.”
فریده گفت: ” من یکی که نمیام. میترسم. از کجا معلوم که دوباره نیاد، وقتی ما اونجا هستیم. ”
گفتم: ” حالا بذار ببینیم چی میشه؟ ”
” یعنی بلند شیم بریم توی یه شهر زلزلهزده؟ جسد آش و لاشمون رو از زیر آوار بکشن بیرون. مامان چه بلایی سرش میاد ما نباشیم.”
” یعنی میگید همه برنامههامون بهم بخوره؟”
” خب بهم بخوره. به سر خونه و بچههام چی میاد من نباشم؟”
خودمو روی کاناپه رها کردم. به چمدان نیمه باز در وسط اتاق نگاه کردم. موذیانه میخندید.
آوریل ۲۰۲۵





















