شعر، صلح است
جهان امروز، بیش از آنکه به سوی عقل و آزادی حرکت کند، با شتابی هولناک به سمت بربریت و توحش رانده میشود. از غزه تا اوکراین، از ایران تا سودان و دیگر سرزمینهایی که جنگ سالهاست در آنها به بخشی از زندگی روزمره بدل شده، انسان غیرنظامی همچنان نخستین قربانی تصمیمهایی است که در اتاقهای قدرت گرفته میشوند. سازمان ملل متحد در گزارشهای سال ۲۰۲۶ هشدار داده است که درگیریهای خشونتبار به یکی از بالاترین سطوح چند دهه اخیر رسیده و بیش از یکچهارم جمعیت جهان در مناطقی زندگی میکنند که تحت تأثیر جنگ و خشونتاند. (۱)
در چنین جهانی، سخن گفتن از شعر و هنر، سخن گفتن از پدیدهای تجملی و بیگانه با واقعیت نیست. برعکس، شاید درست در لحظهای که زبان سیاست به زبان تهدید، تبلیغات، نفرت و توجیه خشونت فروکاسته میشود، مسئولیت ادبیات از همیشه سنگینتر باشد.
شاعران در برابر جنگ، همواره یکسان رفتار نکردهاند. گروهی جنگ را به تماشا نشستهاند تا بعدها آن را روایت کنند؛ گروهی در کنار یکی از طرفین ایستادهاند و زبان شعر را به خدمت پرچم، دولت، ایدئولوژی و ارتش درآوردهاند؛ و گروهی دیگر، نه در کنار این قدرت و نه در کنار قدرت مقابل، بلکه در کنار انسان ایستادهاند. این گروه سوم همان چیزی را نمایندگی میکند که میتوان آن را «جریان سوم» ادبیات نامید: مخالفت با نفس جنگ، با نظامیگری، با کشتار و با تبدیل انسان به ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی.
این تمایز مهم است. شاعر ضدجنگ لزوماً شاعری نیست که از سیاست دوری میکند؛ چهبسا سیاسیترین شاعر زمانه خود باشد. اما سیاست او، سیاست دفاع از انسان است، نه دفاع از ماشین قدرت. او به جای آنکه بپرسد «چه کسی پیروز خواهد شد؟»، میپرسد: «چه کسی خواهد مرد؟» به جای آنکه فقط به پرچمها نگاه کند، به مادرانی نگاه میکند که فرزندانشان را از زیر آوار بیرون میکشند؛ به کودکانی که نام موشک را بهتر از نام پرنده میشناسند؛ و به سربازی که پیش از آنکه سرباز باشد، انسانی بوده است که میتوانسته عاشق شود، بخندد، شعر بخواند و زندگی کند.
شاید هیچ تصویر موجزتری از بیهودگی جنگ در شعر مدرن جهان از شعر ویلفرد اوون وجود نداشته باشد؛ شاعری که تجربه مستقیم جنگ جهانی اول را به ضدافسانهای علیه شکوه نظامی تبدیل کرد و شعار قدیمی «مرگ شیرین و شایسته برای میهن» را در برابر واقعیت خون، گاز و بدنهای جوان، به یک دروغ بدل ساخت. (۲)
ییتس نیز در شعر «خلبان ایرلندی مرگ خود را پیشبینی میکند»، سربازی را تصویر میکند که میگوید دشمنانی را که با آنان میجنگد دوست ندارد و مردمی را که از آنان دفاع میکند نیز دوست ندارد؛ و سرانجام میان زندگی و مرگ خود به توازنی تلخ میرسد. (۳)
این همان لحظهای است که شعر از تبلیغات جنگ جدا میشود: لحظهای که انسان، پیش از آنکه «خودی» یا «دشمن» باشد، دوباره انسان میشود.
پابلو نرودا در شعر «من چند چیز را توضیح میدهم»، در برابر جنگ داخلی اسپانیا، شعر را از جهان گلها و استعارههای زیباشناختی به خیابانهای خونآلود مادرید میکشاند. او عملاً میپرسد وقتی کودکان کشته میشوند، شاعر چگونه میتواند وانمود کند که جهان همچنان همان جهان پیش از جنگ است؟ شعر نرودا یادآور این حقیقت است که گاهی خودِ سکوت شاعرانه نیز میتواند نوعی دروغ باشد. (۴)
در ادبیات فارسی نیز مخالفت با خشونت و ستایش انسان، ریشهای دیرینه دارد. حافظ، در بیتی که قرنهاست همچنان در برابر تعصب و نزاع مذهبی طنینانداز است، میگوید:
«جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه»
و سعدی، بسیار پیش از آنکه مفهوم مدرن حقوق بشر شکل بگیرد، انسان را عضوی از یک پیکر واحد میدید. این سنت انسانی در شعر معاصر نیز ادامه پیدا کرده است.
از بی شمار نمونههای متأخر میتوان شعر مشهور «تفنگت را زمین بگذار»، فریدون مشیریرا بر شمرد که خطاب خود را مستقیماً متوجه انسان مسلح میکند و از او میخواهد پیش از آنکه دیگری را بکشد، انسانیت خود را به یاد آورد: «تفنگت را زمین بگذار»؛ شعری که در آن زبان عشق و گفتوگو در برابر «زبان آتش و آهن» قرار میگیرد.
اشعار متأخر سیدعلی صالحی علیه جنگ نیز خواندنی است: «جنگ میخواهد واژههای مرا / از تلفظِ نور و دریا تهی کند، / اما تا احتمالِ توفان هست، / من هم هستم…» (۵)
اما شاعر، خبرنگار جنگ نیست. وظیفه او این نیست که برای هر موشک یک شعر بنویسد یا در برابر هر بیانیه سیاسی، موضعی تازه اعلام کند. وظیفه او عمیقتر است: نگذارد صدای انسانیت در هیاهوی جنگ از بین برود.
جنگ، پیش از آنکه شهرها را ویران کند، زبان را ویران میکند. نخست «کشتن» را «عملیات» مینامند، «کودک» را «تلفات جانبی»، «خانه» را «هدف»، «آوارگی» را «جابجایی جمعیت» و «مرگ» را «هزینه». قدرت، برای آنکه بتواند انسان را بکشد، ابتدا باید او را از زبان حذف کند. شاعر درست در همین نقطه وارد میشود و نامها را بازمیگرداند: کودک، مادر، خانه، نان، عشق، ترس، تنهایی، خاک، بدن و زندگی.
رابطه فرهنگ و سیاست ناگزیر است؛ اما این رابطه به معنای تسلیم فرهنگ در برابر سیاست نیست. تاریخ نشان داده است که هرگاه فرهنگ به ابزار قدرت سیاسی تبدیل شده، هنر از وظیفه انسانی خود فاصله گرفته و به دستگاه تبلیغات بدل شده است. شاعر مستقل، اگر علیه جنگ مینویسد، لزوماً به سود یکی از دولتها یا ارتشهای درگیر نمینویسد. او میتواند جنایت یک طرف را محکوم کند، بدون آنکه جنایت طرف دیگر را توجیه کند. میتواند از قربانی دفاع کند، بدون آنکه پرچم قاتل را به دست بگیرد.
این همان تفاوت میان «شعر سیاسی» و «شعر تبلیغاتی» است.
شعر تبلیغاتی از ما میخواهد طرفی را انتخاب کنیم و انسان را فراموش کنیم. شعر ضدجنگ از ما میخواهد انسان را انتخاب کنیم و هیچ جنایتی را به دلیل پرچم، مذهب، ملیت، ایدئولوژی یا منافع سیاسی توجیه نکنیم.
در جهنمی که امروز در جهان برپاست، هر طرفِ درگیر جنگ، روایت خود را میسازد. هر کدام خود را محق، دیگری را شر مطلق و مرگ انسانها را اجتنابناپذیر معرفی میکند. دستگاههای تبلیغاتی، رسانهها و شبکههای اجتماعی نیز اغلب همین دوگانه را بازتولید میکنند. شاعر اما باید جایی بیرون از این دوگانه بایستد؛ نه به معنای بیتفاوتی، بلکه به معنای وفاداری به جان انسان.
شاعر نمیتواند در برابر کشتهشدن یک کودک بیطرف باشد. اما دفاع از کودک، دفاع از هیچ ارتش، هیچ دولت و هیچ ماشین جنگی نیست.
در این معنا، شعر صلح به معنای شعر گل و بلبل و مهتاب نیست. شاعر صلح، وقتی خانهای بر سر خانوادهای فروریخته، نمیتواند تنها از گل یاس حیاط خانهاش بسراید. وقتی مادری در غزه، سودان، اوکراین، افغانستان یا هر سرزمین جنگزده دیگری در جستوجوی فرزند خود است، زیبایی برای شاعر دیگر نمیتواند از رنج انسان جدا باشد. جنگ، حتی نسبت شاعر با زیبایی را تغییر میدهد.
شاعر صلح، شاعر بیدرد نیست؛ شاعر درد است. او به جای آنکه از دور برای قربانیان اشک بریزد، زبان خود را در برابر دستگاهی قرار میدهد که مرگ را عادی میکند. و به همین دلیل است که شعر صلح در رسانههای وابسته به قدرت، اغلب کمصداتر از صدای توپ و موشک شنیده میشود. صدای انفجار برای بازار اسلحه سودآور است؛ صدای شعر، اگر واقعاً شعر باشد، پرسش ایجاد میکند. و پرسش برای قدرت خطرناک است.
چه کسی سود جنگ را میبرد؟ چه کسی سلاح میفروشد؟ چه کسی از بازسازی ویرانهها سود خواهد برد؟ چه کسی از دشمنتراشی سیاسی، ملیگرایی افراطی و ترس عمومی سرمایه جمع میکند؟ و در پایان، چه کسی هزینه همه این محاسبات را با بدن خود میپردازد؟
در متنی منسوب به محمود درویش با عنوان «جنگ تمام خواهد شد» چنین آمده است: «جنگ تمام خواهد شد، رهبران با یکدیگر دست خواهند داد، و آن پیرزن همچنان در انتظار پسر شهیدش خواهد ماند؛ آن دختر در انتظار شوهر محبوبش خواهد ماند؛ و آن کودکان در انتظار پدر قهرمانشان. نمیدانم چه کسی وطن را فروخت، اما دیدم چه کسی بهای آن را پرداخت.»
شاعر شاید اقتصاددان نباشد، اما میتواند این تناقض را ببیند: در جایی که کودکی از گرسنگی میمیرد، میلیاردها دلار برای ساخت ابزارهای دقیقتر کشتن هزینه میشود. سازمان ملل در چشمانداز صلح ۲۰۲۶ نیز نسبت به رشد شدید هزینههای نظامی در جهانی که نیازهای انسانی همچنان گسترده است، هشدار داده است.
در چنین شرایطی، شعر تنها مجموعهای از واژهها نیست. شعر، مقاومت زبان است در برابر زبان رسمی خشونت. شعر تفنگ نیست؛ اما میتواند آن چیزی را در انسان حفظ کند که تفنگ میکشد.
شعر نمیتواند جلوی موشک را بگیرد، اما میتواند مانع شود که موشک، انسان را در ذهن ما به «هدف» تبدیل کند. نمیتواند آوار را کنار بزند، اما میتواند نام کسانی را که زیر آوار ماندهاند از حافظه بیرون نگذارد. نمیتواند سیاستمدار را از جنگ منصرف کند، اما میتواند دروغی را که برای توجیه جنگ ساخته شده است، رسوا کند.
و شاید همین، یکی از بزرگترین وظایف هنر باشد: حفظ حافظه انسان در برابر فراموشی سازمانیافته.
از این رو، شاعر نباید صرفاً در برابر «این جنگ» یا «آن جنگ» موضع بگیرد. او باید علیه منطق جنگ بایستد؛ علیه این تصور که انسانها برای اثبات حقانیت خود باید انسانهای دیگری را بکشند. باید علیه نظامیگری، نفرتپراکنی، تقدیس مرگ، تجارت اسلحه و تبدیل خشونت به زبان سیاست مقاومت کند.
آزادی نمیتواند بر سکوی استبداد بایستد. صلح نیز نمیتواند بر روی اجساد ساخته شود. هیچ جنگی، حتی جنگی که با شریفترین واژهها آغاز شود، نباید انسان را از یاد ببرد. و هیچ پیروزی نظامی، اگر نتیجهاش نابودی زندگی، آزادی، خانه، حافظه و آینده انسانها باشد، پیروزی فرهنگ و انسانیت نیست.
شاعر در سمت زندگی ایستاده است. شاید این سادهترین تعریف از شاعر صلح باشد. او در سمت هیچ ارتشی نیست؛ در سمت انسان است. در سمت هیچ موشکی نیست؛ در سمت کودکی است که میخواهد فردا صبح از خواب بیدار شود. در سمت هیچ پرچمی نیست؛ در سمت مادری است که میخواهد فرزندش را سالم به خانه بازگرداند. در سمت هیچ قدرتی نیست؛ در سمت آزادی است. و آزادی، اگر آزادی باشد، نمیتواند با صدای توپ آغاز شود.
در نهایت، شعر تنها ابزار شاعر در برابر زرادخانه عظیم جنگ نیست؛ شعر، شکل دیگری از تصور جهان است. جهانی که در آن انسان به جای دشمن، انسان دیده میشود؛ جهانی که در آن اختلاف، ضرورت کشتار نیست؛ جهانی که در آن عدالت بدون انتقام، آزادی بدون سلطه و صلح بدون تحقیر دیگری قابل تصور است.
ممکن است دولتها جنگ را آغاز کنند، ارتشها آن را ادامه دهند، سرمایه از آن سود ببرد و رسانهها روایتش را بسازند؛ اما در پایان، چیزی که باید از دل این تاریکی عبور کند، انسان است. و شاعران، اگر به رسالت انسانی خود وفادار بمانند، حافظان همین امکاناند. آنها باید به ما یادآوری کنند که پیش از آنکه «ما» و «آنها» باشیم، انسانیم؛ پیش از آنکه سرباز باشیم، فرزند کسی هستیم؛ پیش از آنکه پرچمی را حمل کنیم، قلبی داریم که میتواند دوست بدارد.
شاید به همین دلیل است که در جهانی که هنوز صدای توپخانه بلندتر از صدای شعر است، شاعر باید همچنان بنویسد.
نه برای آنکه جنگ را زیبا کند؛ نه برای آنکه برای یکی از طرفین پیروزی بتراشد؛ نه برای آنکه از یک قدرت در برابر قدرتی دیگر دفاع کند؛ بلکه برای آنکه در میان این همه مرگ، شعر، صلح است.
————–
۱. United Nations Office for the Coordination of Humanitarian Affairs (OCHA), Global Humanitarian Overview ۲۰۲۶.
https://humanitarianaction.info/gho2026
۲. ویلفرد اوون، «شیرین و بهجاست»، ترجمهی بهاره تاجفیروز، Lyricstranslate.
https://lyricstranslate.com/en/dulce-et-decorum-est-شیرین-و-بجاست.html
۳. ویلیام باتلر ییتس، «خلبان ایرلندی مرگ خود را پیشبینی میکند»، در «گزیدهٔ اشعار ویلیام باتلر ییتس»، ترجمهی احمد پوری، نشر ماهی.
۴. پابلو نرودا، «مجموعه اشعار پابلو نرودا»، ترجمهی سیروس شاملو، نشر نگاه.
۵. سیدعلی صالحی، «پا برهنهها و ترنم هزار زیتون… در باد»، کانال تلگرامی شاعر.
https://t.me/SeyyedAliSalehi/1778





















