یک شعر از محمد زندی
«کهنه سرباز»
من
پاشکسته
فریادها را می شنوم
فریاد کوچه
فریاد خیابان
فریاد پنجره ها
پشت بام ها
ذهنم کهنه شده
قلبم کهنه شده
چشمانم اشکی ندارد
قلبم فشرده شده
خونی ندارد
شاید
این آخرین نبرده
پنجره ها سرود می خوانند
سر اومد زمستون….
پشت بام ها پای می کوبند
شبیه رقص شه لان
در کوچه و خیابان
آخرین نبرد
به وحشت انداخته سایه ها را
از نرده ها
می گیرم و به کوچه می روم
من
کهنه سرباز این نبردم
غمگین تر از دیروز
امیدوارتر از خودم





















