یک شعر از مجتبی رضایی
در این کوچه ی بن بست
که هیاهو را به اسارت برده
خورشید به دنبال رنگ می گردد
زنها در هیجانی کور کورانه
از جنس احساس
پاشیده بر دیوار حسرت
روزها را می شمارند
پنجره ای خالی چون فیلمی تکراری
ضبط می کند ثانیه های فلج را
تن کوچه لرزان است از حادثه
روی خاکی سست
نفس بخار می شود چون آه…
دلی گم شده
ناقوس لحظه را درک می کند
سینه می سوزد





















