یک شعر از حسن سهولی
به کجا رفتنام به فکر آمدنام نبات را میبافم و تو را زمزمه میکنم در صبح شما که آدرستان خیلی هم...
Select Page
حسن سهولی | ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
به کجا رفتنام به فکر آمدنام نبات را میبافم و تو را زمزمه میکنم در صبح شما که آدرستان خیلی هم...
حسن سهولی | ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
1 برای علی باباچاهی که به تازگی خوابش برد کنار یک کنترل باران ریزریز با گیسوهای بلند آبشار راه...
حسن سهولی | ۱۶ دی ۱۴۰۴
یکی از دورترین روزها من بودم که بودم حالا یک قرن از سالها پیش میگذرد من در کسی که من است...
حسن سهولی | ۱۱ مهر ۱۴۰۴
گم شدن در رنگ ها در روشن رنگ ها با فاصله از چند درنگ ، از چندین رنگ حدس می زنم تو را در هوای پر...
حسن سهولی | ۱۸ تیر ۱۴۰۴
وقتی آفتاب هم زمین هم همین طور باید و من سختی سنگی را که در خودش سخت شده به نشان بهانهای یا به...
حسن سهولی | ۳۱ فروردین ۱۴۰۴
چشمه را با دستت بگیر و بیاور این جا تمام هوای فضا را بیاور این جا من به استقبال خودت و خودم میآیم...
حسن سهولی | ۲۴ آذر ۱۴۰۳
دست میکشمبه «من»به آینهها خوابهایم را تکهتکهفهرست میکنمزمستان سرد است تکهای از رنگِ...
