یک شعر از حسن سهولی
یکی از دورترین روزها
من بودم که بودم
حالا یک قرن از سالها پیش میگذرد
من در کسی که من است
نیستم
هستم
انگار یک شکلی از من در منِ نیستم
هستم
بانویی که کلاف میبافد سردرگم
در شجرنامهها نشسته
نشستهای
بر بالای دقیقهای
این عقربه ثابت نیست
مثل صدای سکهای
که جِلنگ
افتاد از دستم
افتاد از دستت
افتادم از دستم
افتادی از دستت
چون عاقبتِ کارِ من است
عاقبتِ کار من است





















