چهار شعر از ابوالفضل حکیمی
۱ از فرمانش بر دریا تا ناپیدا به صف غول پیکر می خواهم تو را غول پیکر از پر آشوب می آید به تاریخ...
Select Page
ابوالفضل حکیمی | ۲۵ تیر ۱۴۰۵
۱ از فرمانش بر دریا تا ناپیدا به صف غول پیکر می خواهم تو را غول پیکر از پر آشوب می آید به تاریخ...
ابوالفضل حکیمی | ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
جادوییاش را با کورسو می برم به بلعیدن باد جای زخمش طبلت را میدوزم به چراغ میخشکاند و جویدن...
ابوالفضل حکیمی | ۱۳ آذر ۱۴۰۴
باید از طریق صداپشت دری کامیاب ِ تصویراهمیت گوشِ ذهن رابی ارتباطیا دست کم به لهجهو قالب بی خبراز...
ابوالفضل حکیمی | ۷ مهر ۱۴۰۴
۱ در احوالممرگ با سیب ها رفته اند سربازیپشت سر سرایت می آیمفضادود آمادگاهدخالت نمی کنم در...
ابوالفضل حکیمی | ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
۱ آسمان از چندان دور می آید از سنگواره می آیی به خودم که می آیم خیال ِ پرواز را بن بستم در سطحِ...
ابوالفضل حکیمی | ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
۱ در طریق پرسه مؤمن توامشاهدم حریقهماورد آشفتنمعاصر نسیان نمی شومبه شتاب باختریکه خاطی حریر...
ابوالفضل حکیمی | ۳۱ فروردین ۱۴۰۴
۱ بعد از غرق شدن بگذار چراغ مهربان باشد یا دهان لرزان نصف شب شکسته است در خیالی که فکر می کنند...
ابوالفضل حکیمی | ۳ فروردین ۱۴۰۴
۱ بجا نیاوردن آسمان در چشم های کوره به هیچ می رسد مدت پرنده که زیر پای ما مقرر است خطوط دستت بر...
ابوالفضل حکیمی | ۱۵ بهمن ۱۴۰۳
1 در آتش است آنگونهپرت شدن معلم ها از پنجره ی زنگ هنرنجات فاصله ی تو را از پتوها بیشتر از پرتو...
ابوالفضل حکیمی | ۲۷ دی ۱۴۰۳
در آتش است آنگونهپرت شدن معلم ها از پنجره ی زنگ هنرنجاتفاصله ی تو را از پتوها بیشتر از پرتو ها...
ابوالفضل حکیمی | ۱۵ آذر ۱۴۰۳
به ما نگاه کن به سرزمین زوال عقل مردمی از گرسنگی تو خوشحال مردمی از گرسنگی خوشحال فراموش کردم...
ابوالفضل حکیمی | ۱۰ مرداد ۱۴۰۳
1 مادرم بلند می شود این دروغ را عینک می زند قیچی بر می دارد می رود به سمت شهری که پارچه ای نیست...
ابوالفضل حکیمی | ۱۱ خرداد ۱۴۰۳
۱
ناممکن، ختم به پایین می شود
صورت را پوشیده می خرند
ابوالفضل حکیمی | ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
بی سر و صدا به قفس برگرد
رو کردن به شانس را شلیک کن
ابوالفضل حکیمی | ۲۹ بهمن ۱۴۰۲
می خواهم پنکه را
خودم را به خون دماغ
می زنم
در فتوا
ابوالفضل حکیمی | ۱۸ بهمن ۱۴۰۲
از وحشتناک بلندتر است
ترجیح دادن ریاضی به تو
