چهار شعر از ابوالفضل حکیمی
۱ از فرمانش بر دریا تا ناپیدا به صف غول پیکر می خواهم تو را غول پیکر از پر آشوب می آید به...
Read More
Select Page
ابوالفضل حکیمی | ۲۵ تیر ۱۴۰۵
۱ از فرمانش بر دریا تا ناپیدا به صف غول پیکر می خواهم تو را غول پیکر از پر آشوب می آید به...
Read Moreابوالفضل حکیمی | ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
جادوییاش را با کورسو می برم به بلعیدن باد جای زخمش طبلت را میدوزم به چراغ میخشکاند و...
Read Moreابوالفضل حکیمی | ۱۳ آذر ۱۴۰۴
باید از طریق صداپشت دری کامیاب ِ تصویراهمیت گوشِ ذهن رابی ارتباطیا دست کم به لهجهو قالب بی خبراز...
Read Moreابوالفضل حکیمی | ۷ مهر ۱۴۰۴
۱ در احوالممرگ با سیب ها رفته اند سربازیپشت سر سرایت می آیمفضادود آمادگاهدخالت نمی کنم در...
Read Moreابوالفضل حکیمی | ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
۱ آسمان از چندان دور می آید از سنگواره می آیی به خودم که می آیم خیال ِ پرواز را بن بستم در سطحِ...
Read More