دو شعر از زهرا جلالی
۱ در سحرگاهی که باد، پردهی خواب از رخسار هستی برداشت،نوری بینام از شکاف دل پدیدار شد؛نه از...
Read More
Select Page
زهرا جلالی | ۵ مهر ۱۴۰۴
۱ در سحرگاهی که باد، پردهی خواب از رخسار هستی برداشت،نوری بینام از شکاف دل پدیدار شد؛نه از...
Read Moreزهرا جلالی | ۷ شهریور ۱۴۰۴
۱ آیینِ شب آیینه ی غم نوشیِ ماست غم ، پشتِ غم از دردِ فراموشی ماست در شهرِ چراغان شده از لاله ی...
Read Moreزهرا جلالی | ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
شب میرود ای شب زدگان برخیزید بیدادگر افتاده ، ز جان برخیزید با آذرِ خونهای جوان از دامون شب...
Read Moreزهرا جلالی | ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
نیروی شگفتیست، شکفتن در ما چون دانهی در خاک، دَمِ رویشها ای ساحلِ در صخره گرفتار، وطن! در خویش...
Read Moreزهرا جلالی | ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
۱ به نطفه کشیده خیالی عجیب بنفش و کبودش به وهمی مذاب و جا مانده ردِّ پلنگانه اش به ماهِ تَرَ ک...
Read More