یک شعر از فتانه فیروزی
در سوگ تنگهی هرمز میگریم از سوگ دریاها، به تنگ آمدن تنگهها، در من گریه میکنند سقف سربی آسمان...
Read More
Select Page
فتانه فیروزی | ۲۴ تیر ۱۴۰۵
در سوگ تنگهی هرمز میگریم از سوگ دریاها، به تنگ آمدن تنگهها، در من گریه میکنند سقف سربی آسمان...
Read Moreفتانه فیروزی | ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
۱ سکوت شب سرد، نور ماه تا لب فنجان آمد؛ چای یخزده. ۲ بوی باروت، بوی گوشت، پوکههای سرخ روی سفره؛...
Read Moreفتانه فیروزی | ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
من مهسا هستم، یادتان هست؟پلاکارد را از دیشب آماده کرده بود:”من مهسا هستم.”به میدان که رسید، صدا...
Read Moreفتانه فیروزی | ۱۱ مهر ۱۴۰۴
وقتی از قطار پیاده شدم، نمیدانستم ماندن در این روستا چیزی را عوض میکند یا نه. باد برگهای زرد...
Read Moreفتانه فیروزی | ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
«نازکای فردو» هیچکس نمیداند آنجا کجاست، اما من هرشب به آنجا باز میگردم، جایی که دیوارها نفس...
Read More